* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٥/۱/۱٦
 

دیشب با ستوده صحبت می کردم . بهم گفت تو اهل حرکات انتحاری هستی . یهو یاد آرشیو نوشته هایی افتادم که فرصت آپ شدن پیدا نکردن . چقدر متن تو این آرشیو دارم که هر کدوم به دلیلی خفه شدن ! تاریخ این یکی بر می گرده به هشت ماه پیش .

۱- اگر اولش به فکر آخرش نباشی , آخرش به فکر اولش می افتی .
۲- لذتی که در فراق هست در وصال نیست , چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بیم فراق .
۳- آغاز کسی باش که پایان تو باشد .

هنوز چند دقیقه از صحبت با تو نگذشته بود . سه تا جمله فرستاده بودی که فکرمو مشغول کرده بود . هوس کردم یه دوش آب یخ بگیرم . می دونی ، تازگیا به یه موضوعه جالب پی بردم و اون اینکه من یه مشکلی دارم به نام تصمیم گیریه آنی . یه دفه تصمیم می گیرم یه کاری رو بکنم یا نکنم . یهو بلند شدم و رفتم حموم . سرمو انداختم پایینو آبو کم کم گرم کردم . بیشتر . بیشتر . تو آینه نگا کردم . پر شده بود از قطره های ریز آب که چهره امو پشت خودشون قایم کرده بودن . با کف دستم وسطشون یه راه باز کردم . تو چشام خیره شدم و به بخاری که از اطرافم به هوا می رفت . انگار خودمم داشتم می رفتم بالا . آب کاملا داغ بود . پوست تنم داشت می شد رنگ لبای تو . می دونستم اگه به لبات برسه دیگه نمی شه سردش کرد ! باید قبل از اون کارو شروع می کردم . چشامو بستمو شیر آب گرم و سرد رو طوری بستم و باز کردم که در یه لحظه آب شد یخ . وای ی ی . عجب حسی بود . هر لحظه منتظر بودم که سنگ کوپ کنم و بیفتم وسط حموم . دفه قبل طوری بی حال شده بودم که نمی تونستم در حمومو باز کنم . صحنه های زیادی از نظرم گذشت . از جمله اینکه چطوری خودمو به در برسونم تا شاید بتونم داد بزنم . ولی هنوز دو تا شیر رو محکم گرفته بودم و تو آینه به چشام خیره شده بودم . می دونستم اگه ولشون کنم می خورم زمین . منتظره هر اتفاقی بودم . ولی : نه .
 قبلا این کار و کردمو دَووم آوردم . پس هنوز می شه صبر کرد . کار به جایی رسید که نمی تونستم نفس بکشم . ریه هام خالی نمی شدن . پُره پُر ، و من فقط حِق حِق می کردم . چشام سیاهی رفت . ولی هنوز : نه .
ایستاده بودم اما پاهام داشت سست می شد . اما من : نه .
تازه رسیدم به جایی که ذهنم می تونست جواب اون سه تا جمله رو بده . اوهوم . همه چیز می چرخید و این نشونه خوبی بود . نشونه اینکه هنوز زنده ام . پس شروع کردم به فکر کردن .

۱- اگه اولش قراره به آخرش فکر کنی پس همین الان بمیر چون چه زود و چه دیر ، آخرش میمیری . و اگه می خوای آخرش وقتی فکر اولش می افتی حسرت نخوری همین حالا زندگی کن . فردا دیره .
۲- هنوز درد فراق رو نچشیدی تا معنیه شوقه وصال و بیم فراق از یادت بره . بعدشم اگه قرار از اوله وصال بیم فراق داشته باشی بیچاره پژمان !
۳- من آغاز هر آن کسم که آغاز من باشد . پایانی در کار نیست . همراه آغازگرم پایان ناپذیر خواهیم شد .

تموم شد . جوابا رو پیدا کردم . با خودم می گفتم زود باش . اما تنم سنگ شده بود . تکون نمی خورد . قبل از اینکه بیفتم دستای یخ زدمو چرخوندمو آبو گرم کردم . آخ خ خ . دوباره بخار . تازه اون موقع بود که تونستم شیر آبو رها کنم . نشستم رو زمین . انگار سقف کوتاه شده بود . قطره های آبه داغ می خورد رو تنم . با برخورد تک تکشون حس عجیبی بهم دست می داد . انگار دارن رو تنم سوزن میزنن . تنم کرخ شده بود ولی چشام کم کم می دیدن . و این نویده این بود که یه باره دیگه تونستم دَووم بیارم .
آره بارها شده به این نتیجه رسیدم که من می تونم دَووم بیارم . در هر شرایط و در مورد هر موضوعی . اما خب , گاهی هم پیش میاد که هوسه محک می زنه به سرمو ... .
یه کم گرم شدم تنمو رها کردم رو زمین و دراز کشیدم کف حموم . در همون حال یاد یه جمله افتادم که خیلی وقت پیش تو دفترم نوشتم : به راستی كه احساسات آدمی چه پاك اند و شكننده , مادامی كه به آنها تعدی واز آنها سوء استفاده نشده باشد .

~ لحظات پر تنشی رو سپری می کنم . اما از این بدتر اینه که جایی واسه تخلیه ندارم . تو که داری قدرش رو بدون .
~ فردا دارم می رم . امیدوارم این دفه از دفه قبلی بهتر باشه . سعی خودمو می کنم . همتونو دوست دارم . در پناه حق ...

اشکامو پاک کنم یا نه ؟!


 
comment نظرات ()