* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٤/۱٢/٢۸
 

یه سه گانه در راه بود . اما خفه اش کردم . مثل تمام چند گانه های قبلی . آخه می دونی ؟ عیده . حیفه تو این لحظه ها با مخت بازی کنم . مخ خودم که اصولی آب بندی شده . پس اینم آخرین پست امسال .

سالها پیش همچون طوفان های بی سرانجام کویری متولد شدم . در لحظه زاییده می شوند . شن ها را به هیبت خود در پی شان بلند می کنند و در لحظه نیز نابود می گردند . با هیچ آغاز می کنند و با پوچ به پایان می رسند . تنها ثمرشان تلاش بیهوده ای است بر جابجایی شن های سرگردان . بی خبر از ناتوانی خود بر تغییر شکل کویر .
و تا کنون رشد کرده ام بی وقفه . سلولهای جانم هر لحظه می میرند و متولد می شوند بی چشم داشت . دیر زمانی از آن واقعه فرخنده گذشته است . گناهان زیادی بر لوح سرنوشتم نگاشته اند و ثواب های اندکی بر جریده بی خط احوالم . اما من ... من . 
هر وقت از گذشته ام سخن به میان می آید سراسر وجود خاکیم غرق عرق می شود . گِل می شوم و چون خاک باران خورده کنار پنجره , به گوشه ای روان . که مگر ممکن است بی هدف طرحی ریخت . مگر می شود بی کودکی بزرگ شد . مگر می توان نادانی نکرده عاقل گشت . کوزه بی آب نگهداری آب نتواند . طوفان بی دل و جرات که حتی شهامت بلند کردن خاشاکی را در دل ندارد همان به که در کویر به تغییر شکل آن مشغول باشد . اما من ... من . 
آری من گرچه هرگز بی هدف طرحی نریختم . اما بی کودکی بزرگ شدم و نادانی نکرده عاقل گشتم و این است سرانجامم . گرچه در دل پر از تناقض و در سر پر از تراکمم اما هم اکنون طوفان زاینده گشته ام . نه از نژاد کویری . من از نژاد دریایی ام . گرچه در کویر متولد شده باشم . به دریا کوچ می کنم . امواجی خواهم ساخت بس بلند . گرداب هایی می سازم چه عظیم . جان دریاها از من است . شور امواج در من است . به هیچ نمی اندیشم جز زندگی کردن و بخشیدن آن . کجاست آن انگیزه برای ادامه . تا به اینجا را خود آمده ام . خسته جان و رمیده تن . بی هدف توان ادامه ام نیست . چونان طلایه داران حقیقت در پی اویم . خدایا بر من بتاب و جانم ده . بر من بتاز و سازم ده . سیرابم کن از جود خود . راهم ده از نور خود . که حال , جز تو انگیزه ام نیست . بیا . دستم بگیر و آینده ام باش . پشتم بگیر و توانم باش . که با تو من همه چیزم و بی تو هیچ .

عید مبارک ...

~ من همین دیشب همه چیز را نو کردم . به امید خدایم و راضی به رضای او .
~ برای به موقع رسیدن لازم نیست بدویی . فقط کافیه چند دقیقه زودتر راه بیافتی .
~ زمانی که طفلی بیش نبودم فکر می کردم که جهان را عوض کنم . وقتی بزرگتر شدم فهمیدم جهان بزرگتر از آنی است که به دست من عوض شود . با خود گفتم باید کشورم انگلستان را عوض کنم . چند سالی گذشت و به فکر عوض کردن شهر خود افتادم . در دانشگاه بودم که قصد عوض کردن خانواده ام را در فکر می گذراندم . اما حالا که در میانسالی به سر می برم فهمیده ام که باید خودم را عوض کنم . ای کاش از همان اول این را می فهمیدم . در آنصورت تا کنون حتما جهان را هم عوض کرده بودم !!!(از نویسنده ای انگلیسی با اندکی تصرف)
~ عوض کردن و عوض شدن خیلی ساده اس . یه رنگی , یه قطره جرات می خواد و سر سوزن شعور .
~ دوستان بهتر از جانم , سالی پر از برکت و دلخوشی را برایتان آرزومندم .

نوروز فرخنده ...


 
comment نظرات ()