* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

پیرمرد کبریت فروش
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٤
 

کبریت دارم کبریت ..
صدای ضعیفشو که می شنوی
از افکار خودت پرت می شی بیرون
نگاهش می کنی
کبریتیه
کبریت دارم
....
آخر شبه و
قطار نسبتاً خلوته
پیرمرد لاغر و نحیف
یه کیسه پراز کبریت دستش گرفته
یه بسته ام تو دست دیگه اشه و
تلو تلو خوران راه می ره
خشکیه دهنش از ضعف و خستگی
از فاصله دورم پیداس
و طبق معمول
همه فقط نگاش می کنن و
اونایی ام که خیلی فرشته ان!
با نفس عمیقی تو دلشون می گن
بیچاره!
...
یه مرد میانسال
کت و شلوار تنشه
از جاش پا می شه و می ره طرف پیرمرد
می پرسه بسته ای چند؟
پیرمرد نگاه کم سوش رو به مرد می اندازه
با صدای لرزون جواب می ده دو تا 500 تومن
مرد میانسال جلوی نگاههای پر سوال همه
دستشو می گیره و می گه می ذاری چندتا من بفروشم؟!
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه
با نگاه کوتاهی کیسه کبریتارو ازش می گیره و
بلند میگه
کبریت دارم
کبریت
دوتا پونصد تومن
همه گیج شدن که چه اتفاقی داره می افته
تا اینکه دوباره مرد میگه
کبریت بدم؟
دو تا پونصد
صدای گیرای مرد کل واگن رو برداشته
یکی دو نفر دست می کنن تو جیبشون و
کبریت می خرن
و کم کم بعضیهای دیگه ام کبریت می خوان
یه نفر میگه به منم بدین
و دوهزار تومن می ده و دوتا می گیره
حالا تقریباً همه فهمیدن چی شده و
چه خبره
چند نفری هزار تومنی و دوهزار تومنی می دن
و حتی به جای دوتا یه کبریت می خرن
و پیرمرد مات و مبهوت
به میله مترو تکیه داده و
نفساش از حس مبهمی که تو وجودشه
تند شده
.
قطار که به ایستگاه می رسه
کبریتها تموم شدن
و حالا تو کیسه
به جای کبریت
اسکناسه..
مرد میانسال میره طرف پیرمرد
خودشو خم می کنه و
میگه بفرمایید
پیرمرد تا می خواد به خودش بجنبه و جوابی بده
مرد از قطار پیاده می شه و
تو حجم خالیه سالن مترو
و تو نگاه های متعجب همه
دور می شه
درهای قطار بسته می شه و
قطار راه می افته
و همه با نگاهشون مرد رو دنبال می کنن
و پیرمرد هنوز
نمی دونه باید چی کار کنه و چی بگه
همه کسایی هم که تو قطارن
حسی دور از حس پیرمرد ندارن
ولی همه یه حس مشترک دارن
که اون مرد یه آدم معمولی نبود
و شاید اصلاً
اون یه فرشته بود
!

~ خورشید اگر غرق تماشای تو نیست     دلگیر مشو ز پشت کوه آمده است!


 
comment نظرات ()