* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

حس خاص..
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٦
 

آخر شبه
داری با دوستت حرف می زنی
سر یه چهار راه شلوغ
که یه صدا
یه صدا با یه تن خاص
توجه تورو به خودش جلب می کنه
سرتو کج می کنی و
.....
دقیقاً پشت سر دوستت
به فاصله دو قدم
کسی وایساده و
داره با دوستش حرف میزنه که
....
که یه زمانی دوستت بوده
...
هه!
دوست قدیمت
داره با دوست جدیدش حرف می زنه
صاف جلوی تو و دوستت!
اون تورو نمی بینه
این تویی که قلبت داره تالاپ تولوپ می زنه
پاهات سست شده و
همونطور که داری به حرفای دوستت گوش می دی
داری با خودت فکر می کنی که صداش کنم
خوشحالی که بعد این همه سال دیدیش
باورت نمی شه
تو این وضعیت
تو این فکرایی و دو دو تا چهارتا
که اون دوتا راه می افتن
میان طرف تو و دوستت
تو نگاهتو می لرزونی
مرددی
سلام بگی
صداش کنی
یا حتی اصلاً نگاهش کنی
از کنارت رد می شه
هنوز داره با دوستش حرف می زنه
و تو
..
نگاهتو برای بار آخر می چرخونی تو چشماش
ندیده اتت
یا دیده
نمی دونی
و تو با قلبی آکنده از یه حس خاص
بر می گردی رو به دوستت
به دوستت می گی بریم
دوستت تغییر حالت رو فهمیده
یه نفس عمیق می کشی و
در جواب دوستت که می پرسه حالت خوبه؟
نگاهش می کنی و می گی
دوستم بود
دوست قدیمم
برمی گرده به پشتش نگاهی می کنه
دوباره ازت می پرسه دیگه نیست؟!
تو لبخندی می زنی و می گی
نخواست بمونه
!
.


~ نمی دونم اون حس خاص چی بود..
حسرت، خوشحالی، غم یا...
سنگینیه بار سالها خاطره و
زندگی شبانه روز
اما اسم این دوست، هرگز از یادم نرفته و نمی ره
مطمئنم اونم همینطور..


~ دارم آهنگ اسماء رو گوش می دم.همون آهنگی که خیلی وقتا با هم گوش می کردیم.
محمد، شاد باشی و موفق و سلامت.


 
comment نظرات ()