* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

دفترچه همراه من ..
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٦/٢٩
 

یه فنجون قهوه داغ
با یه نصفه کیکه ساده
می تونن یه عصرونه ی خوب و با مزه رو بسازن
هوم؟
نظرت چیه؟
...
می خوام یه عصرونه ی خوب برا زندگیم بسازم
گرچه هنوز به ناهار نرسیدم !
قهوه هم تو کمد دارم
اما خب از الان باید فکر خریده کیک باشم یا نه ؟!
هاه ه ه ..
می دونی
زندگی رو باید ساخت
نه که همش کار کنی و کار کنی و کار کنی
به امید اینکه داری زندگیتو می سازی
کار باید کرد
اما فکر نیز هم !
باید هر چند وقت یه بار دفترچه کوچیکه همراهتو باز کنی
برنامه هاتو مرور کنی
تنظیم کنی و
حتی عوضشون کنی
وگرنه یهو به خودت میای و می بینی عصر شده
قهوه ی تو کمد بو گرفته و
کیک هم
بی کیک !
..
دفترچه من قهوه ایه
البته نه به رنگه قهوه
اوهوم
قهوه ایه یواشه
رنگه نسکافه اس
دفترچه ی تو
اوووم
رنگه یه کیکه ساده اس
البته یه کیک که روش برشته نشده باشه
یه چیزی بین طلایی و قهوه ای
حالا اینارو بی خیال
اگه بدونی تو دفترچه ام چه چیزای خوبی نبشتم !
می خوام عصرونه ام به موقع آماده باشه
بینه خودمون بمونه ها ، نمی خوام کسی بفهمه
تو ام تو مهمونیه عصرونه ام دعوتی
.
فقط یه چیزی
قهوه تلخ دوس داری
یا شیرین ؟!

~ به نظرم خیلی وقتا مهم تر از خوده بحث ، شیوه ی نگاه بهشه .. خب خیلی فرق می کنه با کدوم انگشتت چشمتو بخارونی ! نه ؟! درسته که اصله موضوع خارشه چشمه ، اما به نظره من خاروندن با انگشتی که بیشتر کیف بده مهم تره ! اینجا شیوه نگاه ، کیفه بیشتره ، نه صرفاً خاروندن چشم .. یه جا شیوه نگاه تمیزی و کثیفیه انگشتاس . یه جا با کلاس خاروندنه چشمه و ...... جدی می گم ! اینطوری نیست ؟

~ اجازه ؟! پس کی ناهار می دن ؟!! من گشنمه خب ..!!!


 
comment نظرات ()
 
من از تو راه برگشتی ندارم !
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳
 

یه لحظه بشین
بعد با هم می ریم
هر جا تو بگی
(و چند لحظه سکوت و نگاه های حاکی از رضایت)
خب ..
می دونی
آدم یه وقتایی
نمی دونه چی می خواد بگه
یا چی باید بگه اما
...
(و باز هم سکوت و نگاه های آروم)
دلش می خواد یه چیزی بگه
الان منم همینطوری ام ولی
نمی خوام زور بزنم و حتما یه چیزی بگم
فقط
(با خودم می گم
مکث نکن !)

می خوام بغلم کنی
(لبخندی می زنم و
چشامو ببندم
نفس عمیقی می کشم
نمی دونم بغلم می کنی یا نه
اما همین حس انتظار
برام یه دنیا لذته
منتظر می مونم
انقدر که یا گرمای تنت و فشار بازو هاتو حس کنم
یا
صداتو بشنوم که بگی
مگه نگفتی یه لحظه بشینم ؟!
بعد هر جا من بگم می ریم ؟!
حالا پاشو بریم
و من دوباره چشامو باز کنم و
چه بغلم کرده باشی یا نه
بگم
آره
گفتم
بریم
و بازم نگاهت کنم
سرشار از عشق و رضایت
و با خودم فکر کنم که
یه وقتایی اگه کاری کنی، فقط اوضاع رو بدتر کردی
!!!)

~ هر که عاشق دیدی اش معشوق دان         چون به نسبت هست هم این و هم آن ! (مولانا)
~ یه مدته دارم با مولانا چالش می کنم! اوووم .. دارم باهاش صفا می کنم ...!


 
comment نظرات ()