* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

یک نفس تازه .. بدون شمارش !
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/۱٥
 

~ توضیح اینکه عکسایی که این پایین گذاشتم بعد از حدود یک ماه و نیم آموزشیه . و گذشته از آموزشهای بسیار مفید اونجا ! فکر می کنم حضور در زیر آفتاب داغ نیشابور برای کاملا سیاه شدنم کافی باشه .. اگه تشخیص دادن و پیدا کردنم یه کم براتون سخته تعجب نکنید !

اینجا محوطه حیاط ، جلوی آسایشگاهمونه

اینم توی آسایشگاهمونه و تخت سمت راست بالا ، که خودم روش نشستم تختم بود

برای چند دقیقه همه تو خودمون بودیم
برگه های سبزمونو گرفته بودیم و
بی اینکه چیزی بگیم
حتی اینطرف اونطرفو نگاه کنیم
همه فقط به سرعت میومدیم طرف آسایشگاه که
.
ساکامونو برداریم که ..
که بریم ...
همه پر از حسای متناقض بودیم
می خندیدیم
خوشحال بودبم
اما با اینکه هنوز با هم بودیم
برای هم دلتنگ شده بودیم
برای پادگان و ....
هم یه جور حس جدایی تومون بود
هم از ته دل خوشحال بودیم که بالاخره تموم شد
حس عجیبی تو وجودمون موج می زد که
...
که دیگه داریم می ریم ..
گذشته از اینکه بعضیا
به یه خداحافظیه خشک و خالی قناعت کردن و
سریع رفتن طرف دژبانی
و بعضیام موندن و
همدیگه رو بغل کردن و
با دو ماه خاطرات تلخ و شیرینشون خدا حافظی کردن و
با دوستاشون
رفتن طرف دژبانی
اما واسه همه
این دو ماه رو گذاشتن ورفتن
خیلی ام آسون نبود
.
.
.
حالا دو هفته از برگشتنم می گذره
هنوز کامل از حال و هوای اونجا بیرون نیومدم
هنوز بعضی صبح ها بیدار می شم و
همینطور که دراز کشیدم
به اونجا فکر می کنم
به جناب سروان قدسی فر
که از مهر ماه درجه ی سرگًرد اومده بود براش
اما نرفته بود بگیره !
می گفت می خوام چی کار !!
می گفتیم خسته نشدی انقد هر دو ماه با یه سری سرباز جدید
صبح تا شب سر و کله زدی ؟!
می گفت چرا اما کارمو دوست دارم !!!!!
به میدون صبحگاه و درخت سر سبزی که
یک ماه نیم باهاش دوست بودم فکر می کنم !
که صبح روز آخر
رفتم و بغلش کردم و ازش خداحافظی کردم !
شاید بخندی
اما اگه اون درخت سخاوتمند نبود
اوضاعم کاملا دگرگون بود ..
به لحجه ی فرمانده امون که به بطری می گفت باطری فکر می کنم !
و این همیشه واسه ما سوال بود که به باطری هم می گه بطری ؟!
و بین این دو تا تو ذهنش فرقی هم هست یا نه !
و ....
دفتر خاطراتم پره از اون دو ماه
دو ماهی که دیگه تو زندگیم تکرار نمی شه
اما
خدا رو شکر که تموم شد !
خدا رو شکر که حالا شهر خودم افتادم
خدا رو شکر که قسمت خوبی تقسیم شدم
خدا رو شکر که حالم خوبه !
خدا رو شکر که همه حالشون خوبه
.
.
.
و حالا
سلام همه اونایی که دوستتون دارم
سلام همه اینایی که دوستم دارید
اگر دارید !
سلام روزایی که مجبور نیستم از ساعت 4 صبح شروعتون کنم و
10 شب تمومتون کنم !
سلام آزادی !
سلام گوشی موبایل نازنینم !
سلام تی شرتای راحت و کتونیای نرم و سبکم !
سلام کامپیوتر خوبم !
سلام خیابونای شلوغ شهرم !
سلام صدای بوغ و بوی دوست داشتنیه دود ماشینا !
ها ه ه ه آخیش ..
سلام زندگی ........... !

~ می خوام اپیسی رو بر دارم و برم طرف دریا
   از جاده ی بالایی می رم
   خیلی وقته از تو جنگل بالا رد نشدم
   همیشه انقد کار دارم که از جاده آسفالت می رم سریع برسم به شهر
   نه ، واسه تفریح نمی رم
   در واقع هم واسه تفریح می رم
   هم واسه اقامت !
   شاید یه اقامت کوتاه
   شایدم دائم
   نه اینجارم نمی فروشم
   یه مدت می دمش به یکی از دوستام
   می گفت از شهر خسته شده
   می خواست با خانومش بره یه طرفی
   یه مدت واسه خودشون باشن
   گفتم منم می خوام همین کارو کنم
   گفتم بیان اینجا و تا هر موقع دوست دارن بمونن
   چون من حالا حالاها بر نمی گردم
   می خوام برم کنار دریا
   یه اسکله ی خلوت
   که هر چند روزی یه کشتی بیاد توش و بره
   صدای بوغ کشتی رو دوست دارم
   صدای قایقا و رفت و اومد ماهی گیرا
   با اون لحظه ی بی نظیرشون
   صدای مرغای دریاییو
   بوی دریا و حسشو
   دوست دارم
   اپیسی ام همینطور
   عشق می کنه از دوییدن رو ماسه ها
   البته اگه هولش ندم تو آب و نرم رو اعصابش
   شبا ام که گیر می ده هی چوب میاره می ذاره کنارم
   هر چی ام می گم بسه گوشش بدهکار نیست
   همه چوبای دور و برو جمع می کنه کنار من
   امشب به سارا هم زنگ می زنم
   احتمالا تا دو سه روز آینده دوستم و خانومش میان
   منم وسایلم آماده اس
   بهش می گم
   اگه اومدنی بود که می گم بیاد
   هوم م م ...
   خلاصه اینکه ..
   می خوام یه کم دریایی بشم !
   یا حق .


 
comment نظرات ()