* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

یا علی ابن موسی الرضا ..
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٦
 

برای دیدنت ای دوست ..
سخت بی تابم

~ برای تو که خوب می دانم برایم بی تابی ...


 
comment نظرات ()
 
اینجا نیشابور .. آموزشگاه رزم مقدماتی شهید هاشمی نژاد !
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٢/٢٥
 

~ توضیح واضحات : این پست واسه همون هفته پیشه که پست قبلی رو نوشتم اما تو نظرات هم نوشتم که به خاطر اشکال سایت این یکیو نشد پست کنم . حالا .. 5شنبه بهمون میان دوره دادن و من باز اومدم مشهد ! همه بچه ها رفتن شهرشون اما بابا و مامان من طبق بلیط قطاری که از 2 هفته پیش رزرو کرده بودن و از رو اجبار اومدن مشهد و منم به طبع اومدم پیششون . و این هم پست دوم هفته پیش :

هوم م م .. !
خلاصه !
امروزم مثل همه روزای دیگه شروع شد
امروز ؟
آها
امروز پنجشنبه اس
16 اردیبهشت
آره خلاصه
ساعت 4:10 افسر نگهبان شب میاد تو سالن آسایشگاه و
داد می کشه بر پااااااا !
و در همین لحظه آسایشگاه از حالت سکوت کامل
و گاه گاه خرناسه های چندتا از بچه ها !
در کسری از ثانیه به جنب و جوش در میاد و
همه گیج و منگ
خواب و بیدار
از تختاشون پایین میان و
مشغول آنکادر کردنش می شن
بی اینکه حتی یه نگاه به هم کنن
فقط صدای نفس های عمیق میاد حاکی ازینگه
ها ه ه ه ... بازم شروع شد .. !
من ..
آره اصلا با بقیه چی کار دارم !
سریع از تخت پایین می پرم و می دوام طرف وضو خونه
آره راستی ، تخته من طبقه بالاس
پایینیه منم یکی لنگرودیه
تا دستشویی شلوغ شه
وضومم می گیرم و بر می گردم آسایشگاه
پتومو تا می کنم و تختمو آنکادر می کنم
بند پوتینامو سفت می بندم
( فرمانده یه بار یکیو واسه شل بودنه بندش
وسط میدون صبحگاه پا مرغی برد
هی سفت کن هی شل کن ! )
بذار از درس تاکتیک بگم برات
یه مربیه جوون اما .. !
وقتی داد می کشه لرزشه پرده گوشتو حس می کنی
رو بازوش آرمه نیرو مخصوص داره !!!!!!!
اولین روزی که باهاش کلاس داشتیم سومین روزی بود که
اومده بودیم پادگان
2 دقیقه صحبت کرد و بعد گفت
با سوت اول می دویید
با سوت دوم با دست می پرید رو زمین
دراز کش می شید و سینه خیز می رید !!!
مام کوله پشتی داشتیم و کلاه آهنی
زمین هم که چی بگم
خاک و سنگای ریز و درشت
خوده من اگه کلاه آهنیه نبود
صورتم با ضربه ی پوتین جلوییم له شده بود !
بگذریم
کلاس عقیدتی هم که هیچی دیگه
همه خوابن !
جای منم صاف روبروی استاده
یکسره چشام می ره و
سرم می افته و باز از چرت می پرم
و این سیکل در کل کلاس واسه همه تکرار می شه
سر کلاس آداب نظامی ام که هر دفه
واسه اشتباهای مسخره و بی توجهیه 2و3 نفر
کل گروهان جریمه می شیم
این هفته چند نوع رژه رو گفت بهمون
بعد بلافاصله گفت کی فهمید بیاد جلو توضیح بده
سریع دستمو بلند کردم و
با اینکه دهنم از استرس خشک شده بود محکم رفتم جلوش و خبر دار ایستادم
هر چی گفت انجام دادم
به قول خودش مثل یه چوبه خشک
باید فرامین رو سفت و محکم انجام بدیم
آخرش به افسر همراهش گقت کدشو یادداشت کن یه تشویقی تو پرونده اش بزن
کلی ذوق کردم و ..
خلاصه
کلاس آمادگی جسمانی ام که نگو اصلا !
دو 3600 متر و دراز نشست و شنا سوئدی
به شیوه خاص نظامی !
من که یه نموره ورزش می کردم همه عضلاتم گرفته
اونایی که هیکلی ان که وسط تمرینا دیگه
نفسشون بالا نمیاد
من خودم استخر می رفتم
2 ساعت یه سره شنا می کردم خسته نمی شدم
اما با این کارایی که اینا می گن
تو 1 ساعت خیس عرق می شم و
جدا به سختی تمرینا رو انجام می دم
باز جای شکرش باقیه که می تونم کامل انجام بدم
کلاس حفاظت اطلاعاتم که
30 ساله هممون باهاش آشناییم !
اما اینجا با چند تا روش سوخته ی اطلاعاتی ! آشنا می شیم
کلاس سلاح هم که با کلاشینکف کار می کنیم
تفنگی که واسه سال 1947 روسیه اس !
باز و بسته کردنشو با چشم باز باید تو 30 ثانیه
و چشم بسته تو 50 ثانیه انجام بدیم
چشم باز جزو بهترین رکوردا بودم
با اینکه فنر گلنگدن تفنگم گیر داره
حدود 27 ثانیه باز و بسته کردم
دو سه نفرم بودن که 25 باز و بسته کردن
خب ...
دیگه چی بگم ؟
اووووم
خلاصه هیچی دیگه
همین ..
ایشالا باز اگه مرخصی دادن بهمون
میام و می نویسم
از ابرای خیلی خیلی تپل آسمون پادگان
از کوههای سر به فلک کشیده و
شبای سرد اما بی نظیرش
ماهو که تو آسمون می بینی روحت تازه می شه
جدا کم نظیره
صبح ها که از خواب پا می شم هوا خیلی سرده
تا برم وضو بگیرم و بیام یخ می زنم
اما حال می کنم
همه می دوان
من آروم آروم می رم و میام
هاه ه ه ..
خلاصه اینکه همین
دوستای خوبی هم پیدا کردم
گرچه همه جا چند نفری ناتو از آب در میان
اما اونام راه دارن !
با هر کسی باید یه طوری برخورد کرد
چند بار تا مرز دعوا پیش رفتم
اما طوری طرف رو کنترل کردم که خودش معذرت خواسته
خدا شاهده که نمی خوام از خودم تعریف کنم
اما هر دو نفری هم که باهام درگیر شدن
2 روز بعد اومدن و گفتن معذرت می خوان !
خدارو شکر همه چی رو روال خودش افتاده
یه هفته ده روز اول واقعا سیاه گذشت
بد بود
خیلی بد
اما الان هم همه دیگه به شرایط عادت کردیم
هم گذشت زمان تاثیر گذار بوده و
آروم تر شدیم
به هر حال ..
خدارو شکر
راضی ام به رضای خودش
این 40 روز باقی مونده هم مثل برق و باد می گذره و
چیزی جز خاطره ها ازش نمی مونه
اما تا وقتی بگذره
خیلی سخته
دلم واسه همه چی تنگ شده
خونه
بابا و مامانم
نازی و امیر ...
و مرضیه
هر شب کلی انرژی اینور و اونور می فرستم بعد می خوابم
هوووم ...
دلم نمیاد برم !
اما دیگه دیر وقته
برم ناهار که ساعت 6 هم باید راه بیافتم برگردم نیشابور
راستی
الان مشهدم
دیروز که مرخصیمونو امضا کردن
همه بچه ها اومدیم مشهد
هر کسی با 3و4 تا از دوستاش رفت و یه هتل گرفت
منم با دوتا از دوستام یه اتاق گرفتیم
بهشون گفتم زود میام
برم که از بد قولی متنرفم !
بازم میام
دعا کنید هر هفته حداقل پنجشنبه جمعه رو مرخصی بدن
میان دوره ام که هی می گن خبری نیست !
اما ایشالا که بدن ..
خب
ازینکه بعد از این مدت بازم اومدم پیشتون
خیلی خوشحال شدم
مواظب خودتون باشید
شاد باشید و امیدوار
که خدا با ماست
فعلا

~ آزادی نزدیک است ، پشت همین درختان سبز ، اما من .. !
بی تو ... عبور را چگونه خواهم توانست ..


 
comment نظرات ()
 
چوب خط ..
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٢/۱٧
 

با خودم فکر می کنم
من ..
اینجا ...
حدود 14 ساعت تو راه بودیم
گفتیم
خندیدیم
خوابیدیم و
غصه خوردیم
الان اتوبوس چند دقیقه ای می شه که ایستاده و
بچه ها دونه دونه دارن پیاده می شن
اما من ..
هنوز نشستم
انگار خوابم و دارم خواب می بینم
اما ...
من ..
نفسی می کشم و می خندم
سعی می کنم انرژیمو جمع کنم
به ساعت نگاه می کنم
2:20
از صندلی پا می شم و می رم پایین
ساک و وسیله هامو می گیرم و
میون بچه ها راهیه در نگهبانی می شم
آموزشگاه رزم مقدماتی شهید هاشمی نژاد !
شب کاملا تاریکه
اما کوههای سمت شمال پادگان رو می شه واضح دید
هیچ کی حرف نمی زنه
حتی اونایی که از خوده قزوین تا اینجا خندیدن و
جنب و جوش کردن
انگار اونام دارن با خودشون می گن
من ..
اینجا ... !
چشمم به ماه می افته که وسط آسمون
یکه و تنها خود نمایی می کنه
ستاره ها کمن
اما هستن !
و همین باز منو به خودم میاره
می خندمو قدم هامو محکم تر بر می دارم
مطمئنم اینجا بهترین جاییه که می شد باشم
گرچه قلبم خیلی تند می زنه و
دلم ..
یه جورایی حالش خوب نیست
اما مگه دست خودشونه !
همینطور که ساک و وسایل و بدنم و دنبالم می کشم
چشمامو می بندم و چند تا نفس عمیق
ها ه ه ه ..
می کشم
با خودم فکر می کنم ..
یه روزش گذشت !
تو ذهنم یه چوب بر می دارم و
یه خط روش می کشم
چشممو باز می کنم و بلند می گم
یه روزش گذشت ..
کناریم بر می گرده و نگاه معنا داری می کنه
توجهی نمی کنم
بر می گردم و به صحنه فوق العاده کوههای روبروم چشم می دوزم
دلم سبک تر شده و قلبمم آروم داره می تپه
هنوز تا در دژبانی مونده
چند تا سر باز با چکمه های زرد منتظر مان که ازمون پذیرایی کنن !
لبامو کش میارم و با خودم می خندم
تو دلم می گم
خدایا به امید تو
ساعت 2:40
بامداد روز دوم اردیبهشت

~ قربون امام رضا برم .. قبل از اینکه اعزام بشم گفتم یه سر برم مشهد بعد برم سربازی . حالا ... خودش منو آورده پیش خودش !

~ دیروز اولین مرخصی رو بهمون دادن . 30 ساعته . از 2 ظهر دیروز تا 8 امشب . سر از پا نمی شناختیم .. بعد از 15 روز عذاب ( به معنای واقعیه کلمه ) بالاخره از اون جهنم بیرون اومدیم . حتی کادری های اونجام می گن دوره های قبل خیلی ساده تر بوده . دوره پیش و این دوره خیلی سفت و سخت تر گرفتن . می گن واسه شرایط کشوره ! به هر حال .. این نیز بگذرد ، و چون می گذرد غمی نیست ..

~ هر موقع وقت گیر آوردم یه چیزایی تو دفترچه ام نوشته ام واسه اینجا . متن بالا رو روز سوم بود نوشتم . پست بعدی رو هم همین دیروز . خوشحالم که اینجام . جدی می گم !


 
comment نظرات ()