* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/۱٢
 

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست 
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا
وز قد بلند او بالای صنوبر پست 
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست
وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست 
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست
و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست 
گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید
ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست 
بازآی که بازآید عمر شده ی حافظ
هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست

از این شعر هر چی بگم گند زدم بهش . فقط اینکه حافظ واقعا ، واقعا ، واقعا ، یه روانیه تموم عیار بوده .. مثل خودم ! اوهوم ، با توام ، دلت بسوزه !!

~ وای که چه هوایی شده . بارونه و بارونه و ... هااه ه ه .. بارون ......

~ ببین عزیزم . لازم نیست خیلی پیچیدش کنی . به خدا ارزش حالش بیشتر از قالشه . حالشو ببر . بی سر و صدا و قیل و قال .. حالا اینکه اینو با کی بودم و چرا و چگونه .. بماند ! تو چی کار با این کارا داری . حالتو بکن .

~ از همه اونایی که میان اینجا و هنوز یه جو معرفت تو دلشون وول می خوره ممنونم . اما من همتونو دوست دارم . حتی اونایی که دیگه این طرفا پیداشون نمی شه . خیلی دلم می خواد زود زود بیام اینجا ، پیش شماها . اما خب نمی شه دیگه .. شاد باشید و با خدا ، که او همیشه با شماست !


 
comment نظرات ()