* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

کلبه 2
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/۱٥
 

ساعت هنوز 9 نشده بود
اما من داشتم می خوابیدم
شنبه ها کلبه تعطیله
امروز به کارای دیگه رسیدم
..
رو تخت به پهلو دراز کشیده بودم
رو به تخت سارا
تو فکر شرکت بودم
همینطوری ولش کردم و اومدم
بچه ها هستن البته
اما خب ..
حتما الان همه نگرانم شدن و
کارای شرکت بهم ریخته
فردا حتما یه زنگ به خونه می زنم
دو روزی می شه ازشون بی خبرم
بهشون نگفتم اینجام
می خوام برم و بیارمشون اینجا
می خوام سورپرایزشون کنم
...
تو همین فکرا بودم که چشام کم کم سنگین شدن و
داشت خوابم می برد
عصری اپیسی رو حموم کرده بودم
حموم کردن اونم که کار یه دو جین آدمه
مگه یه جا بند می گیره
یکسره بالا پایین می پره و می خواد از آب فرار کنه
کوفته ی کوفته بودم
تو خواب و بیداری بودم که
صدای یه ماشین شنیدم
اما اصلا نا نداشتم چشامو باز کنم
صدای پارس اپیسی رو می شنیدم
اما واقعا فکر می کردم دارم خواب می بینم
صدای اپیسی از بیرون پرچین میومد
انگار رفته بود بیرون
پارس کردناش عصبانی نبود
انگار فقط می خواست خبرم کنه
تا اینکه ماشین چند تا بوق زد و ایستاد
و من از صدای بوقش بیدار شدم
رفتم کنار پنجره و چراغای روشن ماشینو بیرون پرچین دیدم
و اپیسی که نشسته بود کنار درش و
دمشو تکون می داد
شلوارمو پوشیدم و اومدم بیرون
تفنگمو دست گرفتم و رفتم طرف در پرچین
با اینکه محوطه ی کلبه روشن بود
چشام داشت کور می شد
انگار سارا بود
از صدای ماشین و بوقش حدس می زدم سارا باشه
اما اون که تازه رفته بود تهران
یعنی انقدر زود برگشته
چند قدمی مونده بود برسم به در پرچین
شیشه رو داد پایین و داد زد
_ بگو این بره کنار
   دارم می میرم از ترس
ساراس
نفسی تازه کردم و در پرچین و باز کردم
آروم گاز داد و اومد جلو
   سلااااام
و بلند خندید
منم خندیدم و
_ علیک سلام
   این طرفا
   چه زود برگشتی ؟
_ گفتم شب تنها نمونی بترسی
و دوباره خندید و
اومد تو
رفت کنار ماشین من پارک کرد و اپیسی ام دنبالش
خنده ام گرفته بود
این دو تا واقعا خنده دار شدن
اپیسی می دونه سارا ازش می ترسه
اذیتش می کنه
سارا ام می دونه اپیسی کاریش نداره ها
اما خب دیگه
در پرچینو بستم و رفتم طرف پله ها
سارا جیغ زد
_ کجا می ری حامد !
   من تا صبح این تو بمونم ؟!
با خنده گفتم
_ میل خودته
   این وقت شب اومدی
   نه زنگی نه پیغامی
   قلبمو آوردی تو دهنم دختر
   فکر کردم اومدن منو بکشن
خندیدمو ادامه دادم
   حالا خودت می دونی با اپیسی
بلند و کشیده جیغ زد
_ حامممممد
   تورو خداااا
   بگو بره اونطرف
نشستم رو لبه بالکن و گفتم
_ خوب خودت بگو بهش
   تا حالا گفتی و گوش نکرده ؟
جیغ زد
_ برو اونطررررررف
از خنده روده بر شدم
_ آی خدا
   اینطوری که گوش نمی ده
   باید بیای پایین بوسش کنی بعد
داشتم از خنده می مردم
داد زدم اپیسی بیا اینجا
دویید و اومد پیشم
دست کشیدم رو سرش و اونم پایین پام نشست
سارا چند ثانیه ای به ما خیره موند
مطمئن شد اپیسی پیش منه
خیالش که راحت شد
کیفشو برداشت و آروم پیاده شد
رفت در عقبو باز کرد
_ بیا حامد
   یه کم خرید کردم
_ جان ؟
   بیا حامد ؟!
   خودت همشو بیار
   وگرنه می گم اپیسی بگیردتا
اینو گفتم و قهقه ی خنده ام تو سکوت شب پیچید
سارا به زور جلوی خنده اشو گرفته بود و
دستشو زده بود به کمرش
کش دار و با ناز گفت
_ حامد
   اذیت نکن دیگه
   گریه می کنما
خودش خنده اش گرفت
و با خنده ی اون خنده ی من بیشتر هم شد
اپیسی ام به هیجان اومده بود و
با زوزه های کوتاه با ما همراهی می کرد
سارا تو همون خنده گفت
_ تو دیگه ساکت باشا
   گیرم بیفتی می اندازمت تو اون حوض
   سگ زشت
آخه اپیسی از آب و آب بازی خیلی بدش میاد
از پله ها اومدم پایین و
با دست به اپیسی که داشت دنبالم میومد گفتم همونجا بمونه
اومدم کنار سارا
_ شما زنا این عشوه رو نداشتین چی می کردین ؟
سارا ام که می خندید
تند تند شروع کرد به زدن روی بازوم
اپیسی که این کارشو دید شروع کرد به پارس کردن
_ ببین
   رو من تعصب داره
   میاد می خوردتا
و دوباره زدم زیر خنده
سارا ام خندید
لباشو داد جلو
لوس شد و گفت
_ خودتو بخوره
بغلش کردم و گفتم
_ خوش اومدی عزیزم
خم شدم و کیسه ها رو بر داشتم
یه جعبه کادویی ته صندوق ماشین بود
گفتم
_ اون واسه منه ؟
_ اوهوم
نگاهی بهش کردم
لبخندی زدم و
_ چه کوچیکه پس
و بلندتر خندیدم
_ آره کوچیکه اما حتما خوشت میاد
_ تو که دیوونه تر از منی دختر
واقعا هنگ کرده بودم
   دستت درد نکنه
اومدم برش دارم که سارا خم شد و زود برش داشت
خندید و گفت
_ اینو خودم میارم
وسایلو از صندوق درآوردم
سارا در ماشین و بست و باهم راه افتادیم
اپیسی همینطور نشسته بود
از پله ها که بالا میومدیم به سارا نگاه کردم و لبخند زدم
_ باهات کاری نداره
   خیالت راحت
   بالاخره باید باهاش دوست شی دیگه
_ کی گفته باید باهاش دوست شم ؟
   نمی خوام خب
خنده امو کنترل کردم و گفتم
_ خیلی خب
   ولی حداقل ازش نترس
   خب اگه یه روز من نباشم چی ؟
   نترس دیگه
_ حالا باشه برای بعد
   الان بریم تو
سارا جلوتر از من رفت تو
منم رفتم تو و درو بستم
وسایلو گذاشتم وسط هال
به ساعت نگا کردم
9:30
انگار دیگه خوابم نمیومد
به سارا گفتم
_ حداقل بهش شب به خیر بگو
_ چی ؟
_ جدی می گم سارا
   بیا بذار از این حالت در بیای
   اونم ببینه باهاش خوبی دیگه اذیتت نمی کنه
رفتم درو باز کردم
اپیسی همونجا نشسته بود
   ببین هنوز نشسته همونجا
   بیا سارا
اومد و از بین من و در یه نگاهی به اپیسی انداخت
   به خدا می فهمه سارا
   همه چیو می فهمه
   اگه بهش شب به خیر بگی
   می فهمه که توام دوسش داری
   بهش شب به خیر بگو
   نترس
   عادی
   راحت باش
دستشو گرفتم و درو بیشتر باز کردم
دستاش یخ بود
   دستات چرا یخه ؟
_ همینجوری
   از ظهری همینطوریه
_ نگاش کن و بگو شب به خیر
مکثی کرد و
_ شب به خیر اپیسی
اینو دقیقا مثل من گفت
اپیسی پارس آرومی کرد و دمشو تکون داد
_ آفرییییین
خنده ام گرفته بود
   خیلی خوب بود
   دیدی اونم تحویلت گرفت
انگار خودشم ازین کار خوشش اومده بود
اینو از لبخند رو لباش فهمیدم
رو به اپیسی گفتم
_ خب اپیسی دیگه برو
   شب به خیر
اونم بلند شد و از پله ها پایین رفت
درو بستم و اومدیم تو
_ انگارخوشت اومد ؟
   آره ؟
_ خب یه جوریه آخه
   چشاش یه جوریه
   خوشگله ها
   اما من می ترسم ازش
اینارو گفت و رفت طرف اتاق خواب
آروم زدم رو شونه اش و گفتم
_ ولی باریکلا
   واسه امشب که خیلی خوب بود
   مطمئن باش حساسیت اونم نسبت بهت کمتر شد
   هوم ؟
   خوبی سارا؟
_ آره
   آره خوبم
از تو اتاق داد زد
   دم تکون دادنش خوشگل بود
اینو گفت و خندید
   تو چطوری ؟
   خوبی ؟
   دلت برام تنگ نشده ؟
_ چراااا
   دلم برات یه کوچمولو شده بود جوجوی من
   امروز که زنگ زدم بهت
   اما انگار دل تو بیشتر تنگ شده ها
   دلت نیومد دو روز بیشتر تهران بمونی ؟
خندید و گفت
_ الان میام
منم رفتم دست و صورتمو بشورم
دستی به موهام کشیدم و رفتم تو آشپزخونه
کیسه هارو بر داشتم و جابجا کردم
سارا از اتاق بیرون اومد و
اومد تو آشپزخونه
شلوار لی و تی شرت سبزشو پوشیده بود
بی مقدمه گفت
_ آره دلم تنگ شده بود
   فکر نکنی واسه توآ
   واسه اینجا
_ به
   خیلی ممنون
داشت دستشو می شست
برگشت و با لبخند نگام کرد
_ شام خوردی ؟
_ نه
   داشتم می خوابیدم
   از صبح خیلی خسته شدم
   عصرم که دو ساعت فقط اپیسیو حموم کردم
   اینم که از آب فراری
همینطور که تعریف می کردم
رفتم طرف اوپن
   فقط وقتی گرمشه با آب کنار میاد
   اون منو حموم کرد تا من اونو
   انقد دویید اینطرف و اونطرف و رو من و ..
   اگه بودی می دیدی کلی می خندیدی
_ پس حسابی خوش گذروندی
   خسته نباشی
_ آره
   حال کردم باهاش
سارا یکی از کیسه ها رو از رو کابینت برداشت
برگشت طرف یخچال
گفت
_ ساندویچ که می خوری
   سر راه داشتم میومدم گرفتم
_ دستت درد نکنه
   حوصله ی شام درست کردن نداشتم
نوشابه رو از تو یخچال درآورد و گذاشت رو اوپن
_ پس یه دقیقه بشینی الان میام
دوتا لیوان از رو اوپن برداشتم و با نوشابه
رو میز جلوی مبلا گذاشتم
خودمم رو مبل نشستم
کتابو از رو میز برداشتم
رو میزیو جمع کردم
{ کتاب ؟
دیوان حافظ }
گذاشتم تو کتابخونه
می گم
_ سارا ؟
   به نظرت با شرکت چی کنم ؟
   نمی شه همینطوری ولش کنم
   دیروز گفتم یه سر بزن رفتی ؟
_ آره رفتم
   آقای سروش ام دیدم
   خوب بود اوضاع
   از تو پرسید گفتم خوبی
   گفت تماسی نگرفتی و خبری ازت نیست
   گفتم تو این هفته شاید برگردی
_ همه چی روبه راه بود ؟
_ آره
   مشکلی نبود
_ خب خدارو شکر
دمپاییاشو جلوی آشپزخونه درآورد و
ساندویچا و کادوییو تو یه سینی آورد
گذاشت رو میز و اومد کنارم نشست
چند لحظه ای بهش نگا کردم و خندیدم
اونم لبخند زد
خودشو جلو کشید و گونه امو بوسید
دستشو دور شونه ام انداخت و
_ خب آقا پیشوهه
   اول شام بخوریم یا کادوییتو باز می کنی ؟
من هنوز زیر بار سنگینیه بوسه اش بودم
_ تو نمی گی من قلبم ضعیفه ؟
دستمو کشیدم رو سرش
پیشونیشو بوسیدم و گفتم
   زحمت کشیدی عزیزم
_ نه
   یه هدیه کوچیکه
   انقده که دست خالی نباشم
_ دیوونه
   به قول خودت حتما خوشحالم می کنه
و تو نگاش خندیدم و گفتم
   اول کادویی
_ اوهوم
   بازش کن
برش داشتم و اول یه کم فشارش دادم که شاید بفهمم چیه
اما یه جعبه بود و یه چیزی مثل سی دی زیرش
_ اجازه هست ؟
هیجان تو چشاش موج می زنه
_ آره
   راحت باش
بازش کردم
در واقع پارش کردم
در واقع به خاطر همینم اجازه گرفتم
عاشق پاره کردن کادویی ام
تا عکس روی جعبه رو دیدم
چشامو بستم و بی اینکه هیچی بگم
سارا رو به خودم فشار دادم
اونم سرشو گذاشت رو شونه امو بغلم کرد
_ نمی دونم چی بگم سارا مرسی
   مرسی سارا
ساز دهنی بود
بچگیام یکی داشتم اما شکست
فوق العاده اس
اگه نگم بی نظیر
واقعا کم نظیره
_ یه کم می زنی ؟
اینو سارا پچ پچ زیر گوشم گفت
هنگ کرده بودم
اما واقعا خوشحال بودم
آروم گرفتمش جلوی دهنم
جای لبامو روش درست کردم و
تو ذهنم خیلی رفتم عقب
خیلی دور
خیلی دور تر از انتهای دشت
تا ته خاطراتم
سارا بغلم کرده بود
سرشو گذاشته بود رو شونه ام
منم چشامو بسته بودم
خوابهای طلاییو می زدم
آروم بودم
خیلی آروم
...
..
.

~ چه بهار خوبیه . بارونه و بوی خاک نم خورده . بارونه و بوی .. بارونه و ...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٢/٥
 

دوباره پلک دلم می پرد نشانه ی چیست
شنیده ام که می آید کسی به مهمانی !! ناراحت !
~ نه به اون پستای چندین و چند صفحه ایم ، نه به این پستای یه خطیم ! نه؟!! خنده
~ میام . زود میام .. خیلی خب ، باشه عزیزم ، تا تو واسه یه پست چند صفحه ای آماده شی منم اومدم . باشه ؟
قربونت برم . حالا یه بوس بده ماچ از خود راضی


 
comment نظرات ()