* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٥/٢۸
 

شکرت خدای من ..


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/٥/٢٦
 

امشب پنجره های اتاق دلمو باز کردم و
جلوی درشو آب و جارو کردم
امشب تولده
الانم می خوام برم کیک و شیرینیا رو بگیرم و بیام
چند دقیقه پیش داشتم صورتمو می زدم
حواسم پرت شد
یه کم برید
اما امشب تولده
واسه همینم خونش زود بند اومد
دیروز تلفن زدم به اون خانمه
گل فروشیه تو خیابونمون
سفارش دادم یه دسته گله بزرگ واسم بسازه
باید برم اونم بگیرم
تا شب یه کم وقت مونده
اما باید زودتر از همیشه خونه باشم
آخه امشب تولده
یه نامه نوشتم
می خوام وقتی کادوشو بهش می دم
اونم بخونم واسش
آره
امشب
تولدشه
...
..
.

~ تولدت مبارک ، ابری ترین آفتاب عالم ..


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/٥/٢٢
 

تو یه کتابی نوشته بود ،
تموم محبتت رو نثار دوستت بکن اما تموم اعتمادت رو نه .
کاش حداقل یک سال پیش این کتاب رو خونده بودم !!

~ ...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/٥/۱٦
 

بالاخره زندگیه بعضیام تو تنهایی می گذره دیگه . همه که فرت و فورت به این نمی چسبن و از اون جدا شن و اینا که ... البته تنهایی خیلی خوبه ها . یک حالی می ده بی شرف . اما بعضیا تو یه جور تنهایی زندگی می کنن که مثه سکسه بدون ارگاسم می مونه . این تنهایی ام حتما فیزیکی نیستا . می تونی با هزار نفر باشی اما باز تنها باشی . یه جور زندگیه روتین . بدون هیچ نقطه اوج یا فرودی . البته خاک بر سرا بعضیام همش تو فرودن . یه نقطه ماکزیمم نسبی ام که شده تو منحنیه عمرشون پیدا نمی شه .
....
آخه چی بگم بهت قورباغه . به همه چی که قرار نیست بگی قوووور . فرت همین چشش به یه چیزی می افته می گه قوووور . خب تو بمیری که راحت تری به خدا . منم شبا جای گوش دادن به قور قورای تو می گیرم می خوابم . آخ خ خ خدا ... من خوابم میاد عزیزم . پلیز خفه شو ! حتما باید شات آپی فاک آفی چیزی بارت کنم تا بفهمی ؟ اه ..
....
هوف ف ف .. نوچ . اینجوری نمی شه خوابید . باید سعی کنم خودمو گول بزنم . باید به خودم دروغ بگم . انقد بگم تا باورم بشه . باید بتونم .
....
آفتابه لگن هفت دست ولی شام و ناهار هیچی !
....
فکر کنم الان صدای یه گوساله رو شنیدم . صداش که به گوساله می موند . البته اینم بگما من دو نوع جونور بیشتر نمی شناسم . یکی گوسفند یکی گوساله . خودم ؟ والا نمی دونم کدومشونم ! تا حالا ام خیلی فکر کردما اما نفهمیدم دیگه خب . هوی ، به توام اصلا ربطی نداره . بچه پر رو ! اگه گذاشتی حالا بگم گوساله هه چی گفت . گفت عشق یعنی صمیمیت زیاد . واسه صمیمیت زیادم باید دندونای تیز داشته باشی . واسه دریدن . واسه پاره کردن . واسه اعتماد کردن . واسه عاشق شدن !
....
راستی این روزها همه مهدی اسدی گوش می کنن شما چی می کنین ؟! خوش می گذره ؟ چه خبرا ؟!!!
....
وقتم خیلی آزاده . انقدر که فقط می تونم به چیزای مهم فکر کنم . خب گفتم وقتم آزاده . نگفتم الافم یا وقتمو از سر راه آوردمش که . بله می گفتم . فقط به چیزای مهم و با ارزش فکر می کنم . مثلا تو . او . ما . شما . ایشان ! گاهی ام اگه کارام به موقع تموم شن و مثلا زودتر از ساعت 3 نصفه شب برم تو رخت خواب و تازه اون موقع مهمون ناخونده ای زنگ نزنه و نخواد بیاد تو رخت خوابم به خودمم فکر می کنم . به آینده ام . به زندگیم و این چیزا دیگه !! اما خب زیادم وقت فکر کردن به خودمو ندارم . چون هم انقد حوصله خودمو سر می برم که فرتی خوابم می بره . هم صبح زود ساعت یازده باید بلند شم برم سر ایستگاه سرویس شرکت . وگرنه سرویسم می ره و منم باید بر گردم با کلی زحمت دوباره بخوابم !
....
گرچه سعی کردم این پستم یه نموره نان آبزرویبل باشه اما چقدر جالب . خود به خود در عین کانتینیوس بودن ، اپیزودیکم شد ! اصلنشم لانگ شات نرفتما . اگه یه جاهایی ام تو ذوق می زنه عمدیه !
....
پاشم . پاشم یه سیگار دود کنم که باز دستم بدجوری درد گرفته ! آخه من به سوزوندن دستم با آتیش سیگار معتادم !! هر شب . سر ساعت صفرصفر:صفرصفر !
....

~ باشد . تن می دهیم به مصلحت . به زور سکوت می کنیم . حرفهای دلمان را می پیچانیم و تلخی ها را در پستوی دلمان مخفی می کنیم . لای سجاده تنهاییمان . آری . صبر می کنیم و دندان روی جگر می گذاریم . شاید ... به قول شاعر که می گفت تو که تنها نمی مونی .. دیدی ؟ تو که تنها نموندی ، منه تنها رو دعا کن . البته اگه وقتتو نمی گیره و اذیت نمی شی ......


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/٥/۳
 

سه سال از اون شب می گذره .
اون شب هومن داغون و پریشون رفته بود پیش رضا . اون شب اوج نمایش دوستیه دو تا دوست بود . یه فیلم آموزشی ..
هومن پشت یکی از میزا نشسته بود و معلوم نبود با رضا حرف می زنه یا خودش . و رضا مثل اغلب اوقات فقط گوش می کرد .
.
..
_ وقتی
   وقتی اون
   با من بود
   خوب بودم
   خوب
   حالم خوب بود
   من با اون
   خوب بودم
دوباره بغضش گره می خوره و سرشو رو دستاش رو میز می ذاره . چونه اش گره می خوره و اشکاش تند تند سرازیر می شن . همه نفسش از شدت گریه خالی می شه . نفس بلندی می کشه که همراه می شه با صدای جیغ ناخواسته که تموم کافی شاپ رو پر می کنه . یه دفه سرشو بلند می کنه . اشکاشو پاک می کنه و بینیشو بالا می کشه . حواسش نیست که رضا جلوش نیست . سراسیمه داد می زنه
   هی
و داد می زنه
   کجا رفتی ؟
و دوباره گریه اش می گیره . رضا خودشو صاف می کنه و سریع می گه
+ هی ، چته تو ؟
   آروم باش دیوونه
   من جایی نرفتم
   خم شده بودم جورابمو بکشم پایین تر
   تازه خریدمش . کشش سفته
   پامو درد میاره
هومن با نگاه های متعجب و ابروهای بالا به رضا خیره مونده . نفسشو که حبس کرده بیرون می ده و
هوف ف ...
انگشتاشو لای موهاش می کنه و مشت می کنه . سرش درد گرفته . با صدای خش دار می گه
_ اوهوم
   می فهمم
   اوم م م ه ه ...
   می فهمم
   کشه جورابای نو
   سفته
   اوم م ه ..
   رو پا جا می ندازن
   اذیت می کنن
   من
   سرم درد میاد رضا
   حالم خوب نیست
+ خیلی خب
رضا گردنشو می کشه و بیرونو نگا می کنه
   حالا دیگه باید پیداش می شه
_ بهش تلفن کن
   بگو زودتر بیاد
   اصلا
   اون میاد رضا ؟
   نمیاد
   اون رفته رضا
   اون
گریه اش آروم تر می شه و دوباره سرشو می ذاره رو میز
   اون دیگه رفته رضا
   اون نمیاد
و این جمله رو چندین بار تکرار می کنه . و هر دفه صداش آروم تر می شه ..
   اون  نمیاد       رضا
   ا و   ن نمیاد
   ر  ضا
خوابش می بره . در واقع از خستگی و ضعف از حال می ره . رضا سرشو کج می کنه و جلو میاد . چشای هومن بسته اس . دهنش باز مونده و آروم نفس می کشه .
رضا آروم صندلی رو عقب می ده و بلند می شه . نفسی می کشه و ابروها و چشاشو می ماله . دستاشو به کمرش می ذاره و می ره چراغ رو پیش خون رو روشن می کنه .
الان نزدیکه دو ساعت هست که زودتر از همیشه کافی شاپو بسته . پرده کرکره ها رو کشیده و چراغارو خاموش کرده تا کسی متوجه حضور هومن و سر و وضع به هم ریخته اش نشه . نمی خواست کسی هومن رو اینطوری ، تو این وضعیت ببینه .
اون قدیمیترین دوست رضا ست . از دوران راهنمایی با هم بودن . حالا نزدیک به بیست سال از اون دوران می گذره . رضا بعد از تموم کردن دبیرستان اومد و پیش داییش تو همین کافی شاپ وایستاد . اما هومن رفت دانشگاه و رشته فلسفه رو برای ادامه تحصیلش انتخاب کرد . و البته تا قبولیه دکتری هم پیش رفت . اما نرفت . یکی از بهترین دانشگاه های اون موقع قبول شده بود . اما به خاطر زنش نرفت . البته اینو خودش می گفت . در حالی که اونا هرگز با هم ازدواج نکردن . عاشق هم بودن . به جراءت اونا عاشقای بی نظیری بودن . جونشون واسه هم در می رفت . خب دیگه ، از همون عشقای افسانه ای . و البته تا یادم نرفته اینم بگم که تو تموم دوستای مشترک رضا و هومن که همیشه با هم بودن و رفت و اومد هاشون بعد از سالها به رفت و اومد های خانوادگی تبدیل شده بود ، این دو تا از همه چیه هم با خبر بودن . از زیر و بم زندگیه هم اطلاع داشتن . به جز یک چیز که هومن نه تنها به رضا بلکه هرگز به هیچ کس نگفت . و اون رابطه های پنهانیه ندا و هومن بود که هر چند ماه تو خونه هومن رخ می داد . هومن بیشتر از هر چیزی به ندا و آبروی اون فکر می کرد . نه هیچ چیز دیگه و حتی زندگیه خودش و ....
آها راستی . اسم اون دختر ندا ست . همون که هومن می گه زنشه . هومن بر خلاف رضا که هنوز هم مجرده تو دوران لیسانس با اون آشنا شد . دختر همسایه خاله اش اینا بود . هومن به رشته اش و همینطور ندا خیلی علاقه داشت . و همین باعث شده بود بین ازدواج با ندا و ادامه تحصیلش و مطالعات و مقالاتش ، مردد بشه . رضا بارها بهش گفته بود که تناقضی بین این دو تا نیست . به نظر اون هومن می تونست هم با ندا ازدواج کنه و هم تدریس و تحصیلش رو ادامه بده . اما هومن می گفت نمی خواد زندگیه ندا تو قفس کتابا ، زندگیه آشفته و از همه مهمتر پدر و مادر بیمارش باشه . پدر و مادر هومن بیمار بودن و از خونه بیرون نمی رفتن مگر برای رفتن خونه داماد و دخترشون . یا گاها مسافرتی که اونم اغلب همه خانواده با هم می رفتن . رابطه خانوادگیه هومن مثال زدنی بود . یه خانواده منسجم و عاشق . همه برای هم ارزش زیادی داشتن .
تا اینکه بالاخره با اصرارای ندا ، هومن دست از رشته اش کشید . به خاطر وقت کمی که واسه زندگیش و نه فقط ندا براش می موند . ماهها می شد که هومن وقت نمی کرد بره آرایشگاه . یا حتی بعضی وقتا مدتها یه جور لباس می پوشید و .. و از این جور کم وقتی ها تو زندگیش کم نبود . و ندا تونست هومن رو متقاعد کنه که بین اون و رشته اش یکی رو انتخاب کنه . که بعد از یک هفته از طرح این موضوع از طرف ندا ، هومن دیگه دانشگاه نرفت . تمام کتاب هاشو فروخت و یه زندگیه نو رو شروع کرد . که البته این کارها با مخالفت ندا مواجه شد اما .. بالاخره هومن اخلاقای بد هم داشت .
ولی هومن هنوز در ازدواج با ندا مردد بود . باز هم نخواست ندا تبدیل به پرستار پدر و مادرش بشه . از این موضوع در عذاب بود . از طرفی می خواست با ندا ازدواج کنه . اونو دوست داشت و نمی خواست عشقشون بی وصال و در حاله ای از ابهام باقی بمونه . از طرفی هم خب ، هومن بود و افکار خاص هومن . که حتی رضا و ندا هم نتونستن اونارو عوض کنن . گرچه رضا همیشه به هومن می گفت که با اومدن ندا اون خیلی عوض شده . تو سالهایی که ندا هنوز وارد زندگیه هومن نشده بود ، بارها اتفاق افتاده بود شبایی که اون و رضا با هم می خوابیدن ، هومن با فریاد از خواب بپره و از خوابی که دیده سراسیمه باشه ...
اما بعد از مدت کمی که از اومدن ندا گذشت ، تعداد این شبها به صفر رسیدن . حالا دیگه سالها بود که خبری از اون شبای وحشتناک نبود و شبایی که با هم بودن ، رضا با خیال راحت و بدون ترسه از خواب پریدنای نیمه شب هومن به اون شب به خیر می گفت و می خوابید . الان هشت ساله که از آشناییه اولیه ندا و هومن می گذره . تا اینکه ..
تا یک ماه پیش که ندا یه دفه می ذاره و می ره . بی هیچ بگو مگو یا دعوایی که اتفاقا بینشون کم رخ نمی داد . هومن خیلی این در و اون در زد اما نتیجه نداد . انگار اینبار ندا تصمیم خودشو گرفته بود . تو این مدت هومن داشت خودشو از بین می برد . یا کز می کرد یه گوشه و هیچ کاری نمی کرد . یا انقدر شر و شور می شد که کار دست خودش می داد . و امشب هومن بعد از یه روز کامل دیوونه بازی ، به کافی شاپ رضا پناه آورده بود .
..
.
رضا آروم به طرف هومن نگاه می کنه . هنوز خوابه . رو مچ پاهاش می چرخه و با ضربه ای که به زانوهاش میزنه تق .. توق ... خستگیه اونارو می گیره . هومن همیشه از این صداها که به قول گفته خودش عجیب و غریبن ، پشتش می لرزه . هر وقت رضا این کارو می کنه هومن می گه این صداها چطوری از زانوی تو در میان ؟! دستاشو پشت گردنش تو هم گره می کنه و میاد طرف هومن . ازش رد می شه و می ره از تو کمده گوشه کافی شاپ یه پتوی نازک براش میاره . می ندازه رو شونه اشو بر می گرده طرف در . دستاشو به سینه می زنه و به ساعتش نگاه می کنه . دو و نیم نیمه شب . با خودش می گه چرا ندا نیومد . موبایلشو از جیبش در میاره و با تعجب می بینه که یه مسیج از طرف ندا داره . سریع بازش می کنه و می خوندش . نزدیک یه ربع پیش براش اومده و احتمالا تو سر و صداهای هومن صداشو نشنیده . نوشته نمی تونه بیاد . نوشته که تا حالا منتظر شده تا آژانش باهاش تماس بگیره . انگار ماشین نداشته . نوشته که هومن بره اونجا .
نیم ساعت پیش بود که بعد از اصرارای مکرر هومن ، رضا با ندا تماس گرفت و طبق گفته هومن ازش خواست تا بیاد اونجا .
می ره طرف هومن . دلش نمیاد بیدارش کنه . از این گذشته هومن اصلا حال مناسبی نداره . آروم می ره پشت پیش خونه کافی شاپ و شماره ندا رو می گیره .
_ الو
+ سلام ندا خانم .
_ سلام آقا رضا .
+ ببخشید من همین الان پیغامتون رو دیدم . اما هومن .. خب چطوری بگم . هومن اصلا حال مناسبی نداره .
آروم و با خونسردی می گه
_ چی شده ؟ باز داره گریه می کنه ؟
+ خب .. والا چی بگم ندا خانم . اگه این چیز کمیه شما در گیریای این مدت با خودش و اطرافیان ، تعطیلیه کل زندگیش و مخصوصا تصادف امشب و درگیری تو خیابون رو هم بهش اضافه کنید .
_ چی ؟ دیوونه ی روانی . چش شده باز ؟ بازم تنها مونده زده به سرش ؟ اصلا منو می خواد چی کار ؟ با من چی کار داره این موقع شب ؟
+ ندا خانم تو رو خدا شما آروم باشید . شما که همچین آدمی نیستید . چرا دارید اینطوری می گید ؟ هومن رو نمی شناسید ؟ طاقت نمیاره . نمی تونه . خب اینو که می دونید . چرا باهاش اینطوری می کنید ؟ البته نه که به شما حق ندم . اما راهش این نیست به خدا . منم ببخشید که دارم فضولی می کنم اما ..
ندا میاد تو حرف رضا و بعد از یه نفس بلند می گه
_ معذرت می خوام آقا رضا . راس می گید شما .
و آروم و بی صدا می زنه زیر گریه . با بغض می گه
_ هیچ کی ندونه شما می دونید که هومن همه زندگیه منه . خودشم اینو می دونه . اما .. اما دیگه خسته شدم . نمی تونم تحمل کنم . تا کی باید صبر کنم ؟ حرف دوستا و همکارام بس نیست ؟ تا کی بگم من و هومن نامزدیم و عقدیم و داریم برنامه ریزیه مراسم ازدواجو می کنیم و این چرندیات ؟ آقا رضا شما بگید . تا کی دروغ بگم و لبامو کش بیارم و بخندم . اما تو دلم خون بخورم ؟ خسته شدم به خدا .
رضا می شینه رو یه صندلی و می گه
+ ندا خانم . خواهش می کنم آروم باشید . می دونید که من طرف هیچکدومتونو نمی گیرم . یه وقت فکر نکنید قصد دخالت یا جانب داری دارم . اما هومنه دیگه . شمام که همون روزای اول شناختیدش . حتی منم که بهتون گفتم . هومن خریت داره . سر بعضی چیزای ساده و بی اهمیت دست به کارایی می زنه که عقل جنم بهش نمی رسه . بعضی وقتام سر چیزای مهم و پر اهمیت هنگ می کنه . شمام که همیشه می گفتید این خل بازیاشو دوست دارید .
صدای حق حق ندا پشت تلفن ، رضا مجبور می کنه تا لحن و بحثش رو عوض کنه .
+ اما حالا بگذریم . اتفاقیه که افتاده . ای کاش شمام اونطوری نمی رفتید و یهو هومن و تنها نمی ذاشتید . ولی حالا وقت این حرفا نیست . هومن اصلا حال مساعدی نداره . به خدا من واسه قلبش نگرانم . اگه شمارو امشب نبینه معلوم نیست فردا چی کار کنه ها . من به عنوان دوست هر دوتون ، البته اگه منو هنوزم به عنوان دوست قبول داشته باشین ، ازتون خواهش می کنم یه کاری کنین امشب به خیر بگذره . فردا بشینین حرفاتونو با هم بزنین . خوبه ؟
ندا چند لحظه ای مکث می کنه و می گه
_ آقا رضا ..
و دوباره می زنه زیر گریه
_ من عاشق هومنم . منم بی اون نمی تونم . این یک ماهم هزار بار مردم و زنده شدم . اما فکر کردم اینطوری به نفع هر دومونه . اونم که حتی یه پیغام خشک و خالی واسه من نفرستاده . من چی کار کنم آخه . چی کار می تونم بکنم .
و تلفن و قطع می کنه .
رضا موبایلشو پرت می کنه رو پیشخون و مچ دستش رو می چسبونه به لباش . به طرف هومن نگاه می کنه و .. صدای زنگ موبایلش از جا می پروندش . سریع برش می داره تا هومن بیدار نشه .
+ الو
_ ببخشید آقا رضا . نتونستم جلوی گریه امو بگیرم . هر کاری شما بگین من انجام می دم . فقط واسه هومن . به خاطر هومن . برای هومن . شما می دونین اگه بگه ، جونمم می دم براش .
+ بله ، بله می دونم به خدا . منم واسه همین دلم می سوزه . اگه شماها این احساس رو به هم نداشتین من یک کلمه هم حرف نمی زدم . حالا هم من کی ام که بخوام بگم شما چی بکنید . خودتون باید با هم حرف بزنید . محکم . تکلیف همو مشخص کنید .
_ بله . حق با شماس . چشم . از شمام ممنونم . اینو جدی می گم . شما یه دوست واقعی هستین . برای ما . هم من ، هم هومن . حالا هومن کجاس ؟
+ خوابیده . رو میز مثل یه بچه لوله شده و خوابیده . نمی دونید چی می کرد .
_ می دونم زحمته اما .. می تونید بیاریدش اینجا ؟
+ زحمت چیه ندا خانم . شمام واسه من مثل خواهر می مونید . هر کاری کنم گذشته از وظیفه باعث خوشحالیه منه . چشم . الان بیارمش ؟ همسایه هاتون مشکلی ندارن ؟
_ نخیر . مشکلی نیست .
و با همون بغض نیشخندی می زنه و ادامه می ده
گور بابای هر کی که مشکل داره .
رضا هم لبخندی می زنه و
+ چشم . الان راه می افتیم . هومن حتما کلی خوشحال می شه .
_ ممنون آقا رضا . ایشالا بتونیم جبران کنیم .
+ چوب کاری نکنید دیگه . ما الان راه می افتیم .
_ منتظرم .
و بعد از خداحافظی تلفن رو قطع می کنن . رضا می ره طرف هومن . آروم می زنه رو شونه اش و بیدارش می کنه .
+ هومن جان
   هومن
   پاشو
   ندا اومده
و هومن تند و سریع از جا می پره . چشاشو می ماله و
_ ندای من ؟
و وقتی نمی بیندش با بغض می گه
   نیومد ، نه ؟
+ پاشو
   پاشو بریم خونش
   تو نمی گی دختر تنها این موقع شب چطوری بیاد اینجا ؟
_ بریم اونجا ؟
+ آره
   هم مسیج داده بود هم الان چند دقیقه اس دارم باهاش حرف می زنم . گفت بریم اونجا . انگار آژانس ماشین نداره .
_ فکر کردم واقعا دیگه ..
   اما اون همسایه های مسخره اش شر درست می کنن رضا . مگه نمی دونی تو آخه ؟ اه . عقل تو کجا رفته ؟
+ به من چه خب
   گفتم به ندا ، گفت بیاید مشکلی نیست
_ هو ، درست صداش کن
   ندا خانم
+ اوهوکی
   بابا با غیرت
   پاشو خودتو جمع کن بریم اونجا
   به جای این حرفا آدم شو
   دختر بیچاره رو چند ساله منتظر نگه داشتی ؟
   اونوقت ادعاتم می شه
   عاشقشم و دوسش دارم و زنمه و ...
   پاشو ، پاشو زودتر بریم
   فردا ام باید سنگاتونو با هم وا بکنین
   اینطوری فکر آبروی اون بنده خدایی ؟
   هشت ساله دیگه
   بس نیست ؟
   هنوز واسه ازدواج آماده نیستی کوچولو ؟
   سی ام که رد کردی
   اونم که تا سی سه سال فاصله داره
   والا من بودم چهار پنج سال پیش رفته بودم پشتمم نگاه نمی کردم
دستاشو جلوی هومن رو میز می ذاره و جلوی صورتش میاد
   احمق جون
   چرا نمی فهمی ؟
   دستشو بگیر ببر تو خونه ات
   پدر و مادرتم که کاری نداره بندگون خدا
   جز دعا و نماز کار دیگه ایم می کنن مگه ؟
   البته با داشتن تو غصه ام جزو غذاهای اصلیشونه
   منتظری ...
خودشو عقب می شه . دستشو به کمرش می زنه و ادامه می ده
   لعنت بر شیطون
   خدایا منو ببخش
بر می گرده رو به هومن و می گه
   می خوای آرزو به دل بمونن ؟
   خب اونام که راضی شدن
   والا حالا بیشتر از خودت اونو دوست دارن
به هومن اخمی می کنه و
   هنوز نشستی که تو
   یالا دیگه
   پاشو صورتتو یه آب بزن بریم
   ساعت نزدیکه سه ی صبحه
تا این لحظه که رضا داشت حرف می زد هومن سکوت کرده بود و سرشو پایین انداخته بود . نفسی کشید و بلند شد . با مکثی کوتاه خودشو صاف کرد و کمرشو گرفت . تو درگیری ای که سر یه تصادف رخ داده بود بدنش درد میومد . می ره طرف دستشویی و چند تا مشت آب می پاشه به صورتش . بیرون که میاد رضا چند تا دستمال کاغذی می ده بهش . نگاه های سنگینشون به هم گره می خوره و هومن رضا رو تو بغلش می گیره . می گه
_ رضا منو بزن
   بزن تو گوشم
   فحشم بده
   یه کاری بکن
رضا هم هومن رو تو بغلش فشار می ده و میگه
+ این کارا چیه مرد حسابی
   تو با خودت درگیری
   تو هیچ مشکلی نداری
   هدفتو می دونی
   ابزار و لوازمشم که داری
   فقط
   بجنب
   تکون بخور
   نذار دیر بشه
   نذار بعدا غصه بخوری و
   به خودت لعنت بفرستی
از هم جدا می شن و رضا می ره ته آشپزخونه . چراغ نئون سر در کافی شاپو روشن می کنه و بر می گرده طرف در خروجی . رضا بیرون رفته و منتظره . کرکره رو با هم پایین می کشن و هومن سوییچ و می ده به رضا .
_ تو بشین
   من حالشو ندارم
+ یه بار دیگه بگی من حالشو ندارم آزاد می زنم تو سرت
   حال چیو نداری تو ؟
   حال از دست دادن آرزو ها و عشق و زندگیتو داری ؟
   کچل !
هومن نگاهی به رضا می کنه و می گه
_ موهای خزت منو کشته
   حالا که اینطوری شد بشین عقب
   جلو جای ندا ست
   حتی وقتی خودش نیست
+ اولا ندا خانم
   ثانیا آدم باش
   باز جو گیر نشو
و هر دوشون بی اراده می زنن زیر خنده .
اون شب تا صبح تو خونه ندا با هم حرف زدن . نزدیکای صبح بود که رضا خواست بره تا نون تازه و یه چیزی واسه صبحونه بگیره . اما با نظری که ندا داد و همه موافقت کردن سه تایی رفتن بیرون و ...
.
..
حالا سه سال از اون شب می گذره . و ندا ، داوود و هومن خونه رضا هستن و دارن با اعظم که دو ماهه با رضا عقد کردن ، می گن و می خندن . ندا هم یک ساله که با داوود عقد کرده و سه هفته دیگه عروسیشونه .
عصر روز بعد از اون شب ، ندا و هومن به هیچ نتیجه ای نرسیدن . هر دوشون حرفایی رو زدن که حق بودن و درست . و آخرش هم به این نتیجه رسیدن که نمی شه . اونا هر دوشون خوب بودن اما با هم ... گرچه هرگز دلیل واقعیه این نتیجه گیری مشخص نشد و بین خودشون موند اما .. در واقع تصمیم گرفتن که فکر ازدواج با همدیگه رو از سرشون بیرون کنن . اما جدا نشن . نمی تونستن از هم جدا بشن . حداقل الان . و تصمیم نهایی این شد که دوست باشن با هم . مثل رابطه ندا با رضا . یه دوست خوب . یه دوست واقعی . دلسوز و مسئول . گرچه در اون لحظه حتی فکرشم براشون غیر قابل باور بود . که بعد از هشت سال از هم بگذرن . اما به خاطر خودشون و همدیگه ، اونا این تصمیم رو گرفتن .
اوایلش به هر دوشون سخت گذشت . خیلی سخت . انقدر که دعواها و حساسیت هاشون تا یک سال همچنان ادامه داشت . اما کم کم همه چی عادی شد . تلاطم ها آروم شدن و رابطه ی ندا و هومن بر خلاف انتظارشون رابطه ای شد که با هم قرارشو گذاشته بودن . با هم دوست شدن و گرچه خیلی سخت ، اما سعی کردن احساسشون رو نسبت به هم کم کنن و تغییر بدن . رابطه ، دیدارها و تماساشون رو کمتر و معقول تر کردن و اینکار رو تا حدی خوب و منطقی انجام دادن که خودشون هم باورشون نمی شد .
تا اینکه بعد از حدود یک سال یه روز ندا به هومن گفت با یکی به نام داوود آشنا شده . از بچه های هم رشته اشه که به نظر خوب هم میاد و به ندا هم ابراز علاقه کرده . هومن اولش جا خورد . ناراحت شد و اون روز تو خیابون از ندا جدا شد . اما یک روز بیشتر طول نکشید که با ندا تماس گرفت و معذرت خواست . و گفت که هنوز دوستش داره اما نمی خواد اونو پا سوز خودش بکنه .
هومن قصد ازدواج رو از سرش بیرون کرده بود . میگفت فعلا اینطوری راحت تره . حداقل برای یه مدت . اما ندا وقت ازدواجش بود و ....
بعد از تحقیقاتی که هومن با درخواست ندا ، از داوود کرده بود ، رابطه ی داوود و ندا رشد کرد و حالا هم که تا چند روز دیگه می رفتن زیر یه سقف .
با اینکه هنوز هومن نتونسته بود ندا رو از دل و ذهنش به عنوان همسر خارج کنه ، اما بخش منطق وجودش انقدر بالغ شده بود که متوجه همه چی باشه . اونا دوستای خوبی برای هم بودن . هومن و ندا و رضا . و حالا داوود هم بر خلاف یک سال پیش که معذب بود و زیاد با اون جمع راحت نبود ، با دیدن خوبی ها و بلوغ اونها ، داشت مثل اونا با هاشون دوستی می کرد و این اتفاق در مورد اعظم هر رخ داد . اون همه با جمع اخت گرفت و بارها اذعان کرد که از آشنایی با این جمع کمیاب احساس غرور می کنه . و با قراری که بین هومن و ندا و رضا گذاشته شد ، داوود هرگز از گذشته هومن و ندا و رابطه اونها مطلع نشد .

~ باغ دل بی تو خزون ، کاش موندنی بودی نامهربون .
~ طولانیه ، می دونم . اما نخواستم چند قسمتیش کنم . به نظرم اونطوری تیکه تیکه می شه و احتمال گم شدن توش هست .
~ شکل و قیافه ی داستانم غیر واقعی بود ؟ اوهوم ؟ خب باشه ، قبول . اما آیا غیر قابل پیاده سازی هم هست ؟ هه هه ، مرد می خواد نه ؟ آره عزیزم ، منم می دونم که روش های بچگونه که هزاران بار قبل از ما امتحان شدن و آخرشونم مشخصه ، در برخورد با واقعیات ساده تر از این رویا هاست . منم که رویایی و رویاپرداز !!!
~ ساده ترین راه هر مشکلی: فرار و فرافکنیه .....
~ فهمیده بودم . شاید یک ماه می شه . حتی دیدمش . مثل خیلی چیزای دیگه . اسمشم گفتی . اما خب ، حتی وقتی ام که از خواب پریدم اسمش یادم نیومد . کمترین چیزی که روزه های فکریم برام داشته همین خواباییه که مثل یه دوست واقعی قدم به قدم باهام میان . اذیتم می کنن ولی از هیچی بهتره . تنهایی و بی خبری سخت تره . امیدوارم خنده هایی که ازت دیدم ابدی و نشاطی که تو وجودت بود همیشگی باشه . امیدوارم لایقت باشه و لایقش باشی و امیدوارم ایندفه دیگه فرار و عجله نکنی . تکراری ترین دعای من: خوشبختیه تو .


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/٥/۱
 

 

اون غریبی که بلای جون من شده منه !

 


 
comment نظرات ()