* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

واقعی ..
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/٤/٢٩
 

رخ داده در 27/4/87
-----

یه تیکه کاغذ از تو ساکم درآوردم و
روش نوشتم
..
گذاشتمش رو حوله ام تو ساک و زیپ ساک و بستم
مایومو پوشیدم
شلوارک و تی شرتمو روش پوشیدم و
از ویلا در اومدم
تو راه با خودم کلنجار می رفتم
به خوابی که دیشب دیده بودم فکر می کردم
خیلی سنگین بود
پریشب هم همینطور
و شب قبلش
حتما یه خبری شده بود
حتی اسم برده شده یود
و طرز نگاها و حرفایی که کلی معنا و مفهوم داشت
یعنی انقدر واضح
انقدر روشن و صریح
حتما یه چیزی هست که سه شب پشت هم اینطوری به خوابم اومده
و روند پیشرفت هر شب نسبت به شب قبل
کاملا قابل درکه
هاه ه ه ..
دیگه رسیده بودم به ساحل
شلوغ نبود
اما خلوتم نبود
مردم تا چند ده متریه دریا تو آب بودن
نشستم رو ماسه ها
دختری نظرمو جلب کرد
اما نه بیشتر از چند ثانیه
مانتوی کرم روشن پوشیده بود
و به خاطر خیس شدنش طوری به تنش چسبیده بود که
تاپ قرمز و سوتین سفیدش کاملا معلوم بود
نگاهمو چرخوندمو بستم
بدم میاد
از این تیپ آدمای نفهم
که متوجه هیچی نیستن جز خودشون
مصلحت خودشون
منفعت خودشون
لذت خودشون
خودشون
خودشون
خودشون
..
از این وضعیت به هم ریخته و ...
اه
شت
بر می گردم به افکار خودم
زانوهامو بغل کردم و
تو خودم جمع شدم
چشامو باز می کنم
به دریا خیره می شم
با خودم مرور می کنم
چیزایی رو که رو کاغذ نوشتم
و کاری رو که می خوام بکنم
می خوام تا نفس دارم شنا کنم
برم وسط دریا
تا جایی که می تونم از ساحل دور شم
تا جایی که هیچ صدایی شنیده نشه و
نفسم به شماره بیافته
نه
قصد کشتن خودمو ندارم
اصلا
فقط می خوام از زندگی دور شم
حتی واسه یه لحظه ام که شده
از این وضع دور شم
وضعیت قلبمو مرور می کنم
تو این مدت چندین بار گرفته
انقدر که بعضی وقتا مجبور شدم انقدر تو سینه ام مشت بزنم تا ول کنه
مثل سنگ سفت می شه
مهم نیست
غرق نمی شم
و همین کافیه
بلند می شم
دمپایی ها و تی شرتمو در میارم
می ذارمشون رو هم و
می رم تو آب
شلوارکم تنم باشه بهتره
اینطوری راحت ترم
مایوم خیلی کوتاهه
تا حدود ده متر اولو راه می رم
ساعتمو نگاه می کنم
2:20
آفتاب صاف وسط آسمونه
آب که تا رون پام می رسه
نفسی می کشم و
شیرجه می زنم
کرال خوب بلدم
بی نقص
با چپم نفس می گیرم
اینم مثل پول شمردنم بر عکسه
راست دستم اما با چپ پول می شمرم
اول تند تند شنا می کنم و
واسه همین هر تک دست نفس می گیرم
یه کم که دور می شم
هم پاها و هم دستامو آروم تر می زنم
نفسامم هر دو دست یکی می گیرم
اینطوری تپش قلبم آروم تر می شه
اینطوری امیدوارتر می شم که قلبم نگیره
صداها دارن کمتر می شن و من
برای یه لحظه بر می گردم به خاطره ی دوران بچگیم
زمانی که فقط 6 سالم بود و ...
نمی ذارم توم رخنه کنه
دوباره شروع می کنم به تند تر شنا کردن
فکرم از اون خاطره دور می شه
می خوام وایستم و به پشتم نگاه کنم
اما ..
نباید وایستم
تصمیمیه که گرفتم
باید تا آخرش برم
و اینبار
بی تغییر
دیگه هیچی نمی شنوم
سکوته سکوته
یه لحظه با خودم می گم الان کجام ؟
چقدر فاصله دارم ؟
و دوباره خاطره بچگیم
برمی گرده
و اینبار واقعا می ترسم
دستام شل می شن و
پاهام سنگین
اما
به خودم می گم نه
و تو آب
وقت خالی کردن هوا
داد می زنم
انقدر دریا کثیفه که چشام به سوزش افتادن
عادت ندارم تو آب چشامو ببندم
همه جارو می بینم
از عظمت دریا
یکه و تنها بودن
و از اینکه حالا دیگه حتما خیلی باید دور شده باشم
یه ترس دیگه توم می جوشه و
جون می گیره
گردنم دیگه خوب نمی چرخه
خسته شدم
و همین باعث می شه تو هوا گیریام یه کم آبم بخورم
و این اصلا خوب نیست
اینو می دونم
که اگه شنای دریا رو بلد نباشی
تو همون چند متر اول
موجا بیشتر از نصف انرژیتو می گیرن
و من شنای دریا رو اصلا بلد نیستم
اما هنوز نفس دارم
بدنم کرخت شده
قند خونم پایینه
نوک انگشتام سوزن سوزن می شن
اما من همچنان شنا می کنم
دست و پاهامو تند تر می زنم
تا از ترسی که تموم وجودمو گرفته دور شم
تو همین افکار
صدای ضربه های یه چیزی رو آب
به گوشم می رسه
از طرف راستمه
راست و عقب
برای چند لحظه ترسامو فراموش می کنم
چیه ؟
چه صداییه ؟
و ترس
اینبار چندین برابر بیشتر می شه و برمی گرده
حیوونه
ماهیه
من چقدر دور شدم ؟
صدای چیه این ؟
هر لحظه داره نزدیک تر می شه
دیگه نمی تونم طاقت بیارم و بی اختیار
بر می گردم رو به صدا
چشام تار می بینن
اما از صدای موتورش می فهمم قایقه
انقدر تند میاد که صدای شلاق زدن دماقه اش رو آب
بیشتر از صدای موتورشه
چند لحظه بعد
یه قایق موتوری با دو نفر توش رو می بینم
آب رو صورتمو با دستام پاک می کنم
به طرف ساحل نگاه می کنم
واو
خدای من
واقعا دور شدم
آدما خیلی ریز شدن
بی اختیار خنده ام می گیره
اما از ابهت دریا و این فاصله
ترس عجیبی توم می پیچه
آب دهنمو قورت می دمو
به پشت می خوابم و آروم رو آب می مونم
نفس نفس می زنم
خیلی تند
قایق نزدیک می شه و
پهلوم دور می زنه
یکیشون با لحن تند و لحجه شمالی داد می زنه سرم
_ تو اینجا آمدی چه کار ؟
   می خوای بری روس ؟
   می میری !
هیچی نمی گم
خم می شه تا دستمو بگیره
آروم یه دست می زنم و ازش دور می شم
می گم
_ چیزی نیست
   بر می گردم
   حالم خوبه
با لحن بی ادبانه ای می گه
_ یالا بیا بالا حرف اضافی موقوف
می گم
_ گفتم بر می گردم
   خودم بر می گردم
می پره تو آب
اما روبروم می پره
منم به پهلو یه دستمو پرت می کنم و شروع می کنم به شنا کردن تو عرض دریا
ولی یه لحظه طول نمی کشه که با خودم می گم
اون شنای دریا رو بلده
شایدم بلد نباشه اما فرار منم به جایی نمی رسه
اون قایق داره
می ایستم
بر می گردم طرفش که با ضربه سیلی ای که به صورتم می زنه مواجه می شم
تا من تمرکزمو دوباره به دست بیارم
بی معطلی انگشتای دستمو طوری لای انگشتاش می گیره که
همه غریق نجاتا می گیرن
و تا حدی فشار می ده که مجبورم می کنه بزنم تو صورتش
داد می زنم
_ ول کن مرتیکه
   دستم شکست
بر می گرده طرفم
صداشو آروم می کنه و می گه
_ می برمت پاسگاه بازداشتت می کنما
می گم
_ خب دستو ول کن
   شکست
   گفتم که بر می گردم
آروم انگشتامو ول می کنه
می گه
_ بیا
انگشتام درد زیادی میان
قایق بالای سرمونه
بالایی دستمو می گیره و
اینم از پایین هولم می ده بالا
بعد خودش با یه حرکت می پره تو قایق
قایق چرخی می زنه و بر می گرده طرف ساحل
اما
نه فقط طرف ساحل
می ره طرف جایی که یه اتاقک هست
و روش نوشته انتظامات
وای خدای من
دردسر
می گم
_ آقا ممنونم
   منم ببخشید
   بی ادبی کردم
   اما قصد خاصی نداشتم
   فقط یه شنای معمولی بود
   من می خواستم برگردم
   خانواده ام تو ویلا منتظرن
داد می زنه
_ ساکت
می گم
_ آقای محترم
   دو دقیقه گوش کن
   می گم قصد خاصی در کار نبوده
   اصلا مگه می شه از دریا رد شد
و با خودم می گم آره
و ادامه می دم
   فقط می خواستم یه کم از ساحل دور شم
داد می زنه و می گه
_ یه کم ؟
   این یه کمه ؟
حس درونم می گه داد بزنم
اما
اصلا به صلاحم نیست
ساکت می شم
با خودم می گم به جهنم
هر چی می خواد بشه بشه
و از فاصله ای که از ساحل گرفته بودم
به خودم می بالم
قلبم
قلبم اصلا اذیت نکرد
مرد دستشو رو سیبیلاش می کشه
تو دلم می گم عوضیه بی همه چیز
می رسیم جلوی اتاقک
مردم بی کار جمع می شن جلوی قایق
قبل از اینکه مرد پیاده شه و کنار قایق شلوغ بشه
می پرم پایین و می رم تو اتاقک
هیچ کی نیست
خودش میاد تو و درو می بنده
می شینه رو یکی از صندلیایی که واسه ارباب رجوعه
پاهاشو دراز می کنه و دستاشو به سینه می زنه
می گه
_ خب
   چی کار می خواستی بکنی ؟
و صداشو بلند تر می کنه و ادامه می ده
   کجا می خواستی بری ؟
دستامو به سینه ام زدم و جلوش ایستادم
چند لحظه ای تو چشاش ذل می زنم
_ گفتم که
   هیچ جا
   هیچ قصدی ام نداشتم
   فقط می خواستم یه کم دور بشم
   همین
آب موهاشو با دستاش می گیره و می گه
_ که همین
قبل از اینکه ادامه بده می گم
_ آقای محترم
   من از شما به خاطر مراقبت از ساحل و مردم ممنونم
   همین دو سال پیش نزدیک بود یکی از دوستامو تو دریا از دست بدم
   اگه همکارای شما نبودن اون حتما غرق شده بود
   و با خودم می گم اون اتفاق هیچ ربطی به شماها نداشت
   یه جوون بود که شهروز و نجات داد
و ادامه می دم
   من واقعا نه آدم خاصی هستم که قصد خاصی داشته باشم
   و نه می خوام شما رو اذیت کنم
   اگه توضیحاتم کافی بودن
   بذارید من برم
و در همین حین دستمو رو جیب شلوارکم می زنم و
و با حرکت انگشتام بهش پیشنهاد رشوه می دم
می خنده
می گه
_ آها
   ده تومن می شه
با خودم می گم دهه
مرتیکه ی گدا
یه قدم رفتم جلوتر و گفتم
_ دست شما درد نکنه
   راستش الان که هیچی ندارم
   اما ده تومنم خیلیه
ساعتمو در میارم می ذارم رو میز
نگاش می کنم
2:45
رو به مرد ادامه می دم
   این اینجا باشه
   من برم و بیام
   با اجازه شما
هیچی نمی گه
و منم بدون هیچ مکثی بر می گردم و از در میام بیرون
آدمای زیادی جلوی در جمع شدن
می بینن من دارم میام طرفشونا
اما کنار نمی رن
منم با همون تن خیس می زنم بهشون و از وسطشون رد می شم
سرمو می اندازم پایین و می رم طرف دمپایی و لباسم
یه کم دوره
چند دقیقه ای باید راه برم
یکی از دور داد می زنه
هی پسر گردنت کلفته ؟
بی اینکه برگردم دستمو بلند می کنم و
انگشت شستمو نشون می دم
بعد صدای همون مرد مثلا غریق نجات رو می شنوم که می گه
آهای به تو چه
ساکت شو
می خوای توام بگیرم ؟
برید اینجا جمع نشید
و می فهمم با اونی بود که اون حرفو به من زد
رو به بالا نگاه می کنم و
چپ چپ به دریا خیره می شم
نفسای عمیق می کشم و
آروم راه می رم
رو به دریا و تو دلم می گم
شکننده تر از اونی بودی که فکر می کردم
و زیر لب می خندم
نتوستم کاری رو بکنم که می خواستم
اما بدم نبود
...
..
.

~ آره سعید . یه بارم من دروغ گفتم . اوهوم . پشت تلفنو می گم . من کرج نبودم . اشکالی که نداره ؟!
~ رو اون کاغذ نوشته بودم قصد خودکشی یا چیزی شبیه به این تو فکرم نیست . فقط می خوام یه کم دور بشم . از همه چی . اما اگه برنگشتم بدونید که همه رو دوست داشتم . به خاطر همه چیز ممنونم و معذرت می خوام . همیشه دوست داشتم به بچه های بی سرپرست کمک کنم . من تو این آدرس ( آدرس دقیق نوانخانه حضرت ولی عصر ) عضو هستم . اگه تونستید ، برید اونجا و به خانم دلاوری بگید که من دیگه نمی تونم بیام .
بر مزارم بنویسید ، من عشق را آموختم از او . آری از او ..
~ برگشتم به اون اتاقک و با 5 تومن سر و ته قضیه رو هم آوردم و ساعتمو پس گرفتم . همیشه از دردسر بیزار بودم .
~ وقتی برگشتم ویلا یه بطری آب خانواده رو تو یکی دو دقیقه خوردم . شنا آب می بره .
~ اگه چیزی می خوای ، فقط بگو . باور کن من همون احسانی ام که یه زمان عاشقش بودی . و شاید هنوز هم . عوض شدم اما .. عوضی نه .


 
comment نظرات ()
 
میلاد ..
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/٤/٢٥
 

ای پادشه خوبان ....

~ تولدت مبارک


 
comment نظرات ()
 
مسخره
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/٤/٢٢
 

ببین
تنفرخیلی مسخره اس
مثل این می مونه که یکی بگه من عاشقم
خب چقدرمسخره اس ؟
تنفرم همینطوریه
و البته همیشه بین اینکه متنفر باشی ، یا فکر کنی که متنفری ، یا بخوای که متنفر باشی فرق هست
که خیلی از آدما اینو نمی دونن و نمی فهمن
و البته هرگز هم نخواهند فهمید
چون خیلی احمق تر از بقیه ان
آخه والا احمقی ام مثل شامپاین و ویسکی و کنیاک
در صد داره عزیزم
و من کم کم دارم می فهمم کی به کیه و کجا به کجاس
می فهمی که ؟
بازم نه ؟
ای بابا
هه هه
هه هه هه
..

~ ته ریش بهم میاد ؟ امروز یکی بهم گفت دوست دارم ته ریش بذاری . بهت میاد . دارم بهش فکرمی کنم . شاید واقعا بیاد !


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٩
 

اینم عشق من
هه هه
هم من عشق اونم هم اون عشق منه
این آهنگه رو می گم
صدا رو یه کم زیادتر کن می شنوی
آهان !
بسه انقد هی اومدید اینجا با شهریار غفاری حال کردید
حالا هی بیاید اینجا با این یکی حال کنید
هی بیاید
هی حال کنید
هه هه هه
بازم هی بیاید
...
..
.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٩
 

 کارای ثبت نامم تموم شده
تو راه برگشتم و
صدای ضبط بلنده
دارم از دیدن مزرعه ها و زمینای اطراف جاده
کلبه ها و گندمای چیده شده و دسته بندی شده لذت می برم که
...
..
.
راهنما می زنم و آروم میام کنار جاده
فلاشرا رو می زنم و
چند متری تو شونه جاده دنده عقب می گیرم
اتوبان زنجان_قزوین معمولا شلوغ نیست
یعنی در واقع معمولا سگ پر نمی زنه توش !
از راه خاکیه کنار جاده پایین می رم و
تو جاده کنار مزرعه تا یه درخت
که سایه اش رو زمین افتاده جلو می رم
ماشین و زیر سایه اش پارک می کنم
موبایلو بر می دارم و
پیاده می شم
دزدگیر ماشینو می زنم و
بی خیال شلوار و کفش و خاک و تیغ
می رم وسط خوشه های گندم
همونیه که همیشه تو داستانام دارم
فقط این خشک تر و خلوت تره
گندم زیادی تو زمین نیست
بیشتر علفای هرزن که از دور
و به واسطه رنگ زردشون
به شگل گندم دیده می شن
خورشید وسط آسمونه و هوا
بر عکس صبح خیلی گرمه
واقعا آتیش می باره
پیر مرده حواسش بهم نیست
یا شایدم وقتی با ماشین میومدم منو دیده
می رم جلو
از دور بهش سلام می کنم
جوابی نمی ده
داره با داس خوشه ها رو می چینه
خوشه ها کوتاهن
و خلوت
مشخصه که زیاد محصول نیاوردن
به دو سه قدمیش می رسم و
دوباره سلام می دم
_ سلام حاج آقا
   خسته نباشی
صاف می شه و جواب می ده
_ سلام
دستشو میاره جلو و دست می ده
   شمام خسته نباشی
خیلی محکم و سفت دست میده
تا حالا فکر می کردم من محکم دست می دم
به همین خاطر همیشه فشار دستم رو کنترل می کنم و
نسبت به طرف مقابلم تنظیمش می کنم
اما الان واقعا انگشتام به هم چسبیدن
آخه هنوز ول نکرده
محکم داره فشار می ده و منم نا امیدانه مقاومت می کنم و
مثلا منم فشار می دم !
_ ممنون حاج آقا
   ببخشید بی اجازه اومدم تو زمینت
_ خواهش می کنم
   خوش آمدی
   از کجا میای شما ؟
   اهل کجایی ؟
دستمو ول می کنه و منم بی اینکه چیزی به روم بیارم جواب می دم
_ من قزوینی ام حاج آقا
   زنجان دانشجو ام
   الانم داشتم از زنجان بر می گشتم قزوین
   شما رو دیدم تنها دارید کار می کنی
   گفتم بیام خسته نباشید بگم بهتون
بی اینکه ببینه یه کم انگشتامو تکون می دم
بیچاره ها !
با لحجه ی ترکی می گه
_ ها
   ممنون پسر خدا !
با خودم می گم پس خدا ؟!
می گم
_ شما اهل کجایی ؟
_ شهر زنجان
   چی کار داری حالا  شما ؟
_ هیچی
   من دانشجو ام
   اما هر چند وقتی ام یه چیزایی می نویسم
   شعر ، داستان ...
می شینه رو زمین
داسشو می ذاره کنارشو
می گه
_ شاعری ؟
متوجه شدم که گوشاش خوب نمی شنوه
انگار هوش و حواس کافی هم نداره
خیلی پیر به نظر می رسه
از چین و چروک صورتش
سفتی و ضمختیه دستاش
معلومه خیلی سن داره
اما زورش که از صد تا جوون بیشتره !
منم رو پنجه هام کنارش می شینم و
_ نه حاج آقا
   نویسنده ام
{
همین جا از نویسنده ها عذر می خوام
باید متوجهش می کردم !
}
_ ها
   خیلی خوب
   خیلی خوب
با صدای بلند ادامه می دم
_ من خیلی مزرعه دوست دارم
   مخصوصا مزرعه گندم
   همیشه دوست داشتم یکی واسه خودم داشته باشم
   مثل اینجا
_ امسال که اصلابارون نیامد
   ببین
و با دست مزرعه اشو نشون می ده
   همه خشکن
   منم از بی کاری میام اینجا
   امسال هیچی ندارم
   دستم خالیه خالیه امسال
نگاهی به مزرعه می کنم و
_ بله
   امسال خشکسالیه
_ درختای زردآلو هم اصلا میوه ندادن
و با دست فاصله دورتری رو نشون می ده
که چند تا درخت هست
   اندازه زالزالک بار دادن
_ عجب
   اون زمینا هم واسه شمان ؟
_ بله
   اونا همه ماله منن
   اما همه خشک
با دست محدوده ی درختارو نشون می دم و می گم
_ محدوده زمینات اونجاس آره ؟
_ باریک الله
   همونجاس
_ حاجی اینارو چی می کنی ؟
   می فروشی یا آرد می کنی واسه خودت ؟
_ ما می فروشیم
   اما امسال چیزی نداده که
چشمش به موبایلم می افته
_ ببخشید
   شما موبایل داری
   من یه شماره می دم بگیر
   با پسرم حرف دارم
_ چشم حاج آقا
   اما ..
موبایل آنتن نداره
   شرمنده اتم حاجی جون
   اینجا آنتن نداره
   اما حالا شماره اتو بده
بلند می شه و می ره طرف آلونکی که
از همینجا معلومه ساخته خودشه
کاه گل و چوب و الوار
می گم
_ اینو خودت ساختی حاجی ؟
_ بله
   خودم ساختم
   بعضی شبا اینجا می مونم
   می خوابم
   من یه پسر دارم
   اسمش حسن آقای غفاری
و دقیقا با همین لحن معرفیش می کنه
   اون شبا میاد دنبالم
   خانومش تو دانشگاه شهر زنجان کتاب داره
_ تو کتابخونه ی دانشگاهه ؟
_ ها
   آفرین
_ بله
در چوبیه آلونک و با فشار کمی باز می کنه
کلید رو می زنه
یه لامپ 40 وسط آلونک روشن می شه
خم خم راه می ره اما سرش می خوره به لامپ
لامپ هم تکون می خوره و
سایه ها رو می رقصونه
کل آلونک شاید 3 متر بشه
یه تشک کوچیک اما کلفت روبروی در رو زمین پهنه
به اندازه ایه که یه آدم خودشو جمع کنه رو بخوابه
یه تاقچه سمت چپ آلونک هست که روش پره خرت و پرت و
کیسه فریزره پر و خالیه
و سمت راست یه آلادین خاموش هست با یه قابلمه کوچیک روش
کتری رو زمینه و استکان و قاشق و یه کبریت
تو یه سبد کنار آلادین رو زمینه
می ره تو
_ بفرمایید تو
_ نه حاجی جون
   مزاحمت نمی شم
_ این دفترچه تلفن منه
و چند تا تیکه کاغذ که به هم منگنه شدن رو بهم نشون می ده
   بگرد ببین حسن آقای غفاری این تو هست ؟
_ ببینمش حاج آقا
   بله هست
   هم منزل هم موبایل
_ ها
   موبایل
   موبایلش هست ؟
_ بله حاج آقا ، هست
_ دستت درد نکنه
   اینو زحمت بکش بگیرش
_ چشم
   پس بیا بریم با ماشین بریم یه جا که آنتن بده
_ اینجا آنتن نمی ده ؟
_ نه حاجی جون گفتم که
و انگار نشنیده
   بیا بریم تو جاده آنتن می ده
_ پس بیا تو خستگی بگیر
   بفرمایید
   اینم قسمت شماس
یه کیسه فریزر که توش دو تا کیک یزدی هست
از رو تاقچه بر می داره و طرفم می گیره
_ دست شما درد نکنه حاجی
   ممنون
با خنده ی ملیحی که از اول ملاقات
علارقم آفتاب شدیدی که هر دومون رو مجبور به اخم کرده بود
رو لباش بود گفت
_ تبرکه
   وقت سحر قرآن خوندم بهش
   بعد روزه گرفتم
   قسمت شماس
منظورش رو می فهمم
_ دست شما درد نکنه
   پس بیا این یکیو خودت بخور
   این یکی ام واسه من
_ نه بخور
_ حاجی زیاده آخه
   ممنونم
می خندم و ادامه می دم
   دو تامون با هم بخوریم دیگه
و کیک رو می گیره
_ نمیای تو ؟
_ چرا ، اما بیا اول تلفنتو بگیریم
   بر می گردیم یه چای مهمونت می شم
از آلونک بیرون میاد و در و می بنده
راه می افتیم طرف ماشین
تو یه ظرف روغن جامد
از این 4 کیلو و نیمی ها
که پره سوراخه ریز و درشته
آتیش درست کرده و کج گذاشته رو یه تیکه زمین
که رنگ گیاهش با بقیه جاها فرق داره
_ این چیه حاجی ؟
با داسش اشاره می کنه
_ اینا سیب زمینی ان
_ اینام که علفن ، آره ؟
علفایی ان که خیلی سبزن و گلای بنفش ریز دارن
_ اینا آره ، گل ان
و اسم گل رو می گه اما من متوجه نمی شم
_ حاجی این آتیش چیه ؟
_ به خاطر جانور گذاشتم
   سیب زمینیا جانور افتاده
_ آها
   دود می دی
_ ها
   آفرین
_ اسم شما چیه حاجی ؟
_ کربلایی ... غفاری
_ کربلایی نصرت ؟
_ نه کربلایی ...
بازم متوجه نمی شم و البته دیگه سوال هم نمی کنم
_ اسم شما چیه پسر خدا ؟!
نمی دونم چرا می گه پسر خدا !
_ اسم من احسانه حاجی
_ به به
   چه خوب
   خیلی خوب
   خیلی خوب
تو دلم ذوق می کنم !
می رسیم به مرز دو تا زمین
می ایسته
با داس اشاره می کنه و می گه
_ این زمینم مال من بود
   اما دیگه پیر شدم نمی تونم کار کنم
   پارسال فروختمش
زبونش رو گفتن میلیون می گیره و من می فهمم که هشت میلیون فروختتش
   الان صد میلیون می خوان نمی ده
_ جدی حاجی ؟
   هشت میلیون فروختی الان شده صد میلیون
با تعجب می گه
_ بله
   بله
_ جونت سلامت حاجی
   خدا کریمه
_ بله
   ایشالا شمام همیشه سلامت باشی
_ ممنون حاجی
   ممنون
چند متری به سکوت می گذره و می رسیم به ماشین
_ بفرمایید حاج آقا
_ شما بفرمایید
درو باز می کنه و می شینه و
داسش رو بین پاهاش می ذاره
دور می زنم و بر می گردم سمت جاده
می افتم تو اتوبان و
یه کم می رم تا می رسم به پایگاه امداد جاده ای و پلیس
ماشین رو نگه می دارم
_ حاجی الان میام
می رم طرف جوون خوش برخوردی که داره پاس می ده
بعد از سلام و
برخورد گرمی که باهام می کنه می گم که
تلفن می خوام و موبایلم آنتن نمی ده و ..
خلاصه
یه کارت تلفن می ده و با دست تلفن کارتی رو نشون می ده
تشکر می کنم و بر می گردم
پیر مرد رو می برم جلوی باجه تلفن
_ من گوشام خوب نمی شنوه
   شما بهش بگو شب میاد اینجا دنبالم ؟
_ چشم
شماره رو می گیرم و با پسرش حرف می زنم
_ بگو مطمئن باشم که میاد ؟
_ آره حاجی ، می گه حتما میاد
خیالش راحت می شه و منم
بعد از تموم شدن تشکر پسرش باهاش خداحافظی می کنم
می رم که کارت تلفن رو به جناب سرکار بر گردونم
حاجی هم میاد
مطمئنم دست سرکار هم تو فشار دست حاجی خورد شد !
کلی تشکر کرد و من پرسیدم
_ سرکار حالا چطوری برگردم ؟
راه دور برگردون رو بهم نشون داد و گفت خاکیه اما معلومه
برای سرکار بوق می زنم و
راه می افتیم طرف زمین حاجی
دور برگردون رو به زحمت از زمینای خاکی اطرافش تشخیص می دم
دور میزنم و چند کیلومتری رو تو خاکی و آهسته حرکت می کنم
تا می رسیم به زمین حاجی
می برمش همون جا که سوار شده بودیم
_ حاجی اینجا خوبه یا برم جلوتر ؟
_ همینجا پیاده می شم
   من از شما خیلی ممنونم پسر خدا
   خیلی به شما زحمت دادم
   منو ببخش
_ خواهش می کنم حاجی
   این چه حرفیه
   من خوشحال شدم
_ ناهار خوردی ؟
_ نه حاجی
   می رم قزوین می خورم
با لحن خیلی مهربون و شیرین می گه
_ نون خشک دارم
   بیا با هم بخوریم
_ خیلی ممنون حاجی
   خیلی دوست دارم بیام اما دیگه دیر می کنم
   باید برم قزوین
   کار دارم
_ پس یه آدرس به من بده
   اگه اومدم قزوین بیام پیدات کنم
نمی خوام آدرس بدم اما
_ آدرس که والا حاجی من یه جای مشخص نیستم
   همش این طرف و اون طرفم
چی بگم خب بهش !
   اما اون دفتر تلفتنتو بده تلفن بدم
_ بیا ، بیا
و با ذوق این کار رو می کنه
از تو داشبرد خودکار بر می دارم و می نویسم
اسم و فامیل و تلفن
_ حاجی این تلفن منه
   زنگ بزنی بگی آقای غفاری من می شناسمت
_ باشه ، ممنون
   من خیلی مزاحم شدم
   دست شما درد نکنه
و دوباره دستم رو می گیره
اینبار دستمو تو دستش خوب جا می دم تا بتونم به اندازه کافی فشار بدم
اما نه
زورش خیلی بیشتر از اونیه که بشه حتی مقاومت کرد
دستمو که ول کرد
بازم انگشتام به هم چسبیده بودن
_ جاده خطرناکه ، مراقب باش
_ چشم حاج آقا
   مراقبم
از ماشین پیاده می شه و
می ایسته تا من برم
دور می زنم
بوق می زنم و
دست تکون می دم
اونم دست تکون می ده و تکرار می کنه
_ خداحافظ
   ممنونم
   خداحافظ
تو آینه حواسم بهشه
چند ثانیه ای مکث می کنه و
با همون لبخند نگام می کنه
چند متری که دور می شم
اونم بر می گرده و می ره طرف زمینش
از سر بالاییه خروجی بالا می رم
می افتم تو جاده و
تا آمپر سرعت برسه به 160 گاز می دم
بعد آروم می کنم و
میام رو 110 تا
داد می زنم
خدایا شکرت
و می خندم
از ته دل
با تمام وجود
روحم تازه شد
حس می کنم تموم خستگیا و درگیریام از تنم رفتن
شادم
خوبم و
رها
...
..
.

~ این پست از اینا نداره .


 
comment نظرات ()
 
3 ...
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٧
 

الان یهویی خسته شدم
{ الان نه ها
بذار
نزدیک سی و شیش دقیقه پیش بود
اون موقه که پشت پی سی تو خونه بودم }
لب پایینمو با دندون گاز می گیرم
نه گاز نه
می گزم
بعد هی با زبونم از تو خیسش می کنم
لب بالاییمم روشه
بعد هی فکر می کنم که چی کنم
آ م م م ..
چی کنم ؟
بعد یواشکی که خودمم نشنوم به اونی که تومه می گم
هی
چی کنم ؟
زود باش الان وقتم تموم می شه
بعد اونم تقلب می رسونه بهم
اما یه کم بلند
ولی من که اصلا به روی خودم نمیارم
یادم باشه واسه شب حسابی دعواش کنم
آخه آدم تقلبو بلند داد می زنه ؟
اونم خل شده البته
خیلی ام عجیب نیست
بعد بلند می شم
از جام دیگه
آره از جام بلند می شم
جام رو صندلیه جلو کامپیوتره دیگه اه
توام انگار چت کردیا
بعد بلند می شم می رم دستشویی
دو تا چراغای تو رو هم روشن می کنم
یه نیم نگاهی تو آینه می کنم و
رد می شم می رم رو سنگ توالت
شلوارمو می کشم پایین و
آخیش
بعد که می شینم
خودش شروع می شه
منم می رم تو فکر و خیال که خب
بعدش چی کنم
بعد بیشتر می رم تو فکر
هی بیشتر می رم تا اینکه می رسم به یه چیزی
نه یه کسی
یه ..
راستش خب یه جاییه که نمی دونم چیه و اینا
بعد بهش می گم
هی
کره خر
مرسی
بعد خنده ام میگیره
خودم نه ها
دلم
بعد بهش می گم مرسی که الان من آزادم
آدما احمقن
همه ی همشون
تعارفم ندارم
دروغم بلد نیستم بگم
می خوای دشمن خدا بشم ؟
آدما احمقن
چون تا وقتی تو یه چیزی هستن حالیشون نیست
نمی فهمن
بعد که میان بیرون
تازه حالیشون می شه اِ اِ اِ
اینجا کجاس
حالا بعضیام می گن که
اونجا کجا بود
حالا دیدی راس می گفتم
احمقن آدما
آره بعد می گم که مرسی که من الان آزادم
نه اینو که گفتم
بعدش می گم ازت خوشم نمیاد
اصلا ازت بدم میاد
خیلی خیلی زیاد
ولی خب دیگه
مرسی
چون که من اون موقع ها اسیر بودم
اما الان که دیگه نیستم که
بعد اون موقع ها که حالیم نبود
چون منم یه آدمم دیگه
ولی الان تازه دارم می فهمم که ببین ببین
از اون حالتا هست که آدما دستشونو جلوی دهنشون گرد می کنن
مثلا یه حالته واسه نشون دادن تعجب زیاد
منم یه دستمو جلو دهنم گرد می کنم
تازه من هر دوتای اون جمله ها رو می گم
هم می گم اینجا کجاس
هم می گم اونجا کجا بود
هه هه
خیلی احمقم نه ؟
بعد همون موقع بلند بلند می زنم زیر خنده
هر هر هر
بعد یه دفه ای می فهمم تو دوستشویی ام
به خودم می گم هیش ش ش ..
تازه می فهمم کارم خیلی وقته تموم شده
پا می شم
شلوارمو می کشم بالا و
زیر پوش آستین حلقه ایمو روش می اندازم
راستی این زیر پوشمو خیلی دوستم میاد
ازون خارجیاس
وقتی اینو می پوشم هی از جلو آینه رد می شم
هه هه
البته این به احمقیم ربطی نداره ها
بعد ..
بعد آها
بعد می رم جلو آینه
موهام ویجال ویجاله
ریشامم درومده
اما من راحتم
بقیه ناراحتن
بقیه ..
آره خب اگه ناراحتن می تونن نگام نکنن
منم اینطوری راحت ترم اتفاقا
بعد میام بیرون
می خوام برم امام زاده
چند ساعتی بشینم اونجا
صداش قشنگه
هم صدای اذانش
هم صدای خود امام زاده
بعد به خودم می گم
هوش
حیوون قبلنا آدم تر بودیا
برو صورتتو بزن
موهاتم یه سشوار بکش
بعد هر گوری خواستی برو
یه قدم بر می گردم عقب و
تو آینه به خودم نگا می کنم
آروم و زیر لب می گم
بی ادب
تو چرا انقدر بی ادبی ؟
حیفه من که گیر تو افتادم
بعد میام تو اتاقم
تو راه به خودم می گم تو از هیچی شانس نیاوردی
بعد می رم و از تو کمدم
کیف وسایل اصلاحمو بر می دارم
کیف وسایل اصلاح
هه هه
اسمش گنده اس
اما توش یه سری خرت و پرت و خنزر پنزره
اون تیغ استیل دسته داره رو بر می دارم
عاشقشم
چیه این تیغای سوسولیه ژیلت و پاور ژیلت و سوپر ژیلت و ...
حیفه این تیغ دسته دارا نیست
از بچه گی وقتی آرایش گر با اونا می خواست پشت گردنمو
با ریشام بزنه
وقتی تو آینه می دیدمش انقد می ترسیدم
می گفتم الان می بره
الان برید
بعد هی سرمو می کشیدم
آرایشگرم هی می گفت صاف بشین
اما من که نمی تونستم
خب می ترسیدم آخه
خلاصه
چند سال پیش یکی از همون تیغا خریدم
حالا وقتایی که حال داشته باشم فقط با اون صورتمو می زنم
تازه پشت گردنمم می زنم
اونو با کف ریش فوم ژیلت
بر می دارم و می رم تو دستشویی
به خودم می گم
مرسی
بی ادبی ولی مرسی
من کلا آدم خوبی ام
از همه ممنونم
حتی از اونایی که باید متنفر باشم
هه هه
خیلی احمقما
ریش زدن و سشوار کشیدن موهامم باید بگم خب ؟
آدم باش دیگه
الان صورتم یخ زده
چون هم تازه تیغ زدم
هم افتر شیو زدم
هم هوای اینجا یخه
الانم سر راه امام زاده ام
تو یه کافی نت کول
آخه خیلی سرده
بر عکس بیرون که هاته هاته
بعد
اوم م م ..
آهنگ پیانوی شیسم رو هم خیلی دوست دارم
اسپلش این شکلیه
Schism
هیچ دلیلی ام نداره که اینو که گفتم به حرفام ربطی داشته باشه
یا توام گوشش کرده باشی و
حتی ازش خوشت بیاد
چون این یه آهنگه که خودم واسه خودم می زنم و
خودم اصلا ساختمش
با دلم میزنم
بعضی وقتام با لبام
صوت می زنم
صدای دلمو که نمی دونی چه جوریه
دوسش دارم
توام می تونی دوسش داشته باشیا
ولی نشنیده باید دوسش بداری
دوسش بداری
هه هه
چه با حال
دوسش بدار
هه هه هه
خب دیگه بسته
یعنی خب بسمم هست
یعنی هم بسه توئه هم بسه من
پاشم دیگه برم امام زاده
چی ؟
میای توام ؟
نه تورو نمی برم
چون من یه احمقم
احمقا عادت دارن احمق بازی درارن دیگه
هه هه
احمق بازی ام عالمی داره
موبایلمو نیگا می کنم
اوه اوه
برم دیگه
انگشتای پامو تو کفش تکون تکون می دم
گرمشونه
دارن هلاک می شن از گرما
اما عوضش گوش چپم با لپ چپم یخه یخن
اینجا چه باحاله
چه سرمای خوبی
چه یخه
برم دیگه
برم ؟
آره برم
دستتو بیار
دستمو بگیر
پاشو
اگه دوس داری بیای پاشو بریم
هی خیلی ذوق نکن
بیشتر از یه خیال نیستی که
پاشو بریم
اما اگه اذیتم کنی
هر جا که شده می ذارمت و می رما
خب ؟
آفرین
بریم دیگه
بریم
...
..
.
 
~ امروز روز خوبیه ؟ اینو دیگه خودت بگو واسه خودت . هر چی بگی همونه . هه هه .. اینم یه بازی از اون بازیای احمقیه . هه هه هه ...


 
comment نظرات ()
 
2 ...
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٧
 

مرد نشست با نگاهی ترسان
فنجان قهوه ای را تامل میکرد
طالع بین گفت :
‌"‌ پسرم .. غصه نخور
عشق سرنوشت توست ...
پسرم ..
‌طالعت دنیایی هولناک است ...
و زندگیت سراسر سفر و پیکار ..
.. بسیار عاشق خواهی شد .. و بسیار خواهی مرد
و آنگاه عاشق تمام زنان زمین خواهی شد .. و باز خواهی گشت همچون پادشاهی مغلوب
...
..
بسیار بصیرت کرده ام و بسیار ستاره ها دیده ام
اما تاکنون طالعی چون طالعت ندیده ام
پسرم :
‌"‌ غصه هایی ندیده ام چون غصه هایت
سرنوشتت است که تا همیشه بروی .. و در عشق بر لبه خنجر قدم زنی و چون صدف تنها بمانی
سرنوشتت است که همیشه بگذری ..
و ملیونها بار عاشق شوی ... و باز گردی
‌بازگردی چون پادشاهی خلع شده
.


 
comment نظرات ()
 
1 ...
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٧
 

من سر زلفت به دو عالم نفروشم

این بالایی آخریش بود . یعنی .. آخریه آخریش !
حالا یه احسان آوای جدید ...
سه
دو
یک

هیپنوتیزم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٠
 

تمام می شوم شبی
فقط به من اشاره کن ..

~ هیچ رفیقی نزدیکتر و هیچ نشانه ای محکم تر از خواب های روشن شبانه ام نمی شناسم .
تو ..
آسوده باش و روان
به تنگ خلقی هایم امان نمی دهم
نیمه شبی دوباره زاده خواهم شد
آری
حال که اینگونه خواسته ای
حرفی نیست
تو راه خویش گیر و برو
...
..
.
ها ه ه ه ..
جاده خالی است
خالی از تو
و من هنوز ایستاده ام
برای چه
نمی دانم !
آیا فقط به خاطر احساسی که ...
نه
به خاطر حماقت
به خاطر خالی نماندن جاده از
عشق ..
همان که حتی در عمق چشمان زیتونی رنگت نیز
معنایی جز هوس نداشت
باز هم عکس تو در نی نی چشمانم شکل می گیرد
بی درنگ
و تا هنوز نرفته ای
دستم را بلند می کنم و زیر لب می گویم
سفرت به خیر
روز من
.


 
comment نظرات ()