* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/٤/٢٦
 

چشماش خشک شده بودن
بهشون فشار می آورد و گرچه نازک
اما باز نگه شون داشته بود
خسته بود اما
نمی خواست بخوابه
انگار ...

شب از نیمه گذشته بود
سارا رو تخت
رو به روی حامد به پهلو دراز کشیده بود
یه دستشو زیر سرش گذاشته بود و
با دست دیگه اش
بازوها و کمر اونو نوازش می کرد
ذل زده بود تو صورتش
اما انگار ...

دست زیر سرش خسته شده بود
اما دلش نمیومد صورت حامدو نبینه
چند دقیقه ای صبر کرد
اما هرچی رو تخت جاشو عوض می کرد
خستگی دستش کم نمی شد
نیم خیز شد
پاشو از رو پاهای حامد رد کرد
دستشو پشت کمر حامد گذاشت و آروم
رفت پشت حامد
دست شو زیر سرش گذاشت و
خودشو به کمر حامد چسبوند
با دست دیگه اش
آروم رو شونه ی حامد کشید
آهسته صداش کرد ..
حامد ...
حامد بی اینکه جوابی بده
آروم چرخید و رو به سارا شد
چشماشو باز کرد
هیچ اثری از خواب توشون نبود
دستشو به پشت کمر سارا رسوند و
بغلش کرد
تو چشمای خسته سارا نگاه کرد و لبخند نرمی زد
دست سارا رو از زیر سرش جلو آورد و
بالشو زیر سرش درست کرد
دستی به موهاش کشید و ..
جانم ...
پلکای قشنگتو رو هم بذار عزیز دلم
من کنارتم و
همیشه ام کنارت می مونم
لازم نیست اینجوری خودتو اذیت کنی
آروم باش و بخواب
اصلا واسه اینکه خیالت راحت باشه
بقیه ی شبو من بیدار می مونم
هوم ؟
و لبخندی می زنه و ادامه می ده ..
بخواب آروم جونم
آروم بخواب
من کنارتم ..

سارا چشماشو بست و
چند لحظه نگذشت که خواب سنگینی
پشت پلکای بسته اش خونه کرد
قبلا خواب سارا خیلی آشفته بود
تموم شب یا اندامش می پرید
یا یه دفه از خواب بیدار می شد و
آشفته حامد و بیدار می کرد
اما حالا
چند وقتی هست که پرش اندام سارا
موقع خواب کمتر شده
و این برای حامد
شادیه بزرگیه
اما حالا انگار ...
یه وسواس نا خواسته
و البته طبیعی
داره اراده اونارو محک می زنه
...
..
.

~ شب چو در بستم و مست از می نابش کردم . ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم ..


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/٤/٥
 

به چشمهای نجیبش
که آفتاب صداقت
و دستهای سپیدش
که بازتاب رفاقت
و نرمخند لبانش نگاه می کردم
و گاه گاه
تمام صورت او را
صعود دود ز سیگار من کدر می کرد
و من
به آفتاب پس ابر خیره می گشتم
                                                              (حمید مصدق)
...
..

~ رضایتمندی را از ماهی یاد بگیریم . آب شور و تلخ دریا را بی وقفه می خورد و هر بار لب به شکر خدای خویش می گشاید . به خاطر تمام چیزهایی که به او داده است . خوب یا بد !
~ ما با شادیه همه خوبیم و از خوبیه همه شاد . شاید توانستیم ایثار را معنا کنیم !


 
comment نظرات ()