* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٩
 

~ شاید بازم نوشتم . اینجا .. یا یه جایی غیر از اینجا . الان هیچی نمی دونم !
~ امیدوارم هیچ وقت هیچ کس طعم بعضی چیزا رو نچشه . هیچ وقت , هیچ کس . مگه اینکه آموزه ای براش داشته باشه .
~ از جمعی که درست کرده بودیم , از بچه هایی که تو این جمع بودن معذرت می خوام . به خاطر همه چی . می دونم . ازم انتظار داشتن , برعکس من که انتظاری ازشون نداشتم . نه ؟ آقا فیا حرفای اون شب من واسه چی بودن ؟ هوم ؟! مهم نبود مگه نه ؟! بابا من واسه چی اومدم و اون همه حرف زدم ؟ داد زدم ؟ از جواد رفتم تو از پیمان اومدم بیرون ؟ فیا جان حالت که خوبه ؟! فکر نمی کنم یه هفته زمان کمی باشه , کجایی عزیزم ؟ مینا خوبه ؟! کجاس ؟! به پریچهر سلام منو برسون !!!
ا~ ین وسط بیچاره عباس . خیلی وقتا سوزوند , اما بنده خدا بیشتر سوخت و ساخت , حالا ام تو کلی چرا گره می خوره . عباس جان منو ببخش . عشقه دیگه . می بینی چه می کنه ؟!
~ خدا حافظ و نگهدار همتون .
~ به امید فرداهای بهتر .

متاسفم......!!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٠/٤
 

به نسیم لب درگاه دلم
به تپش های ترک خورده قلبم
به خودم می گویم
صبر کن
صبر تو را می سازد
آه ...
صبرها کردم و صبر
هیچ گاه از دل من دور نبود
اما لیک
چشم من کور نبود
آری آری شب و روز
من تو را می بینم
و دریغا و دریغ از این دل
طاقتم می رود از دست
تو می مانی و من
...

پنجشنبه عصر
آره , همین پنجشنبه
بعد از دانشگاه
رفتم سر خاک
یه بسته شکلات گرفتم و
پخش کردم
شکلاتا که تموم شد
کاپشنمو درآوردم و گذاشتم کنار کيفم تو اتاقک عباس
کارگر اون قطعه اس
نشستم و به اسم رو سنگ خيره شدم
بي معطلی اشکام دراومدن
بعد از چند دقیقه
اشکای یخ زدمو پاک کردم
رومو به عباس کردم
داشت قرآن می خوند
گفتم یه فاتحه ام برا من می خونی ؟
مجانی ..
نگام کرد و گفت
چی شده مگه ؟
گفتم مردم !
یه فاتحه بخون .
با لبخند گفت مرده پول نمی ده
اما یکیو داره که بیاد سر خاکش
پول بده تا براش قرآن بخونم .
خنده ام گرفت
گفتم من کسی ام ندارم
تنها به دنیا نیومدم
اما تنها مردم
حالا یا بخون یا دیگه نخند !
يه لحظه خشکش زد
لباشو جمع کرد
نفسی کشید و چشاشو بست
قرآن و بست
انگشتشو روش کشید و بازش کرد
شروع کرد به خوندن
منم سرمو انداختم پایین و
باز به اسمش خیره شدم
نمی دونم خوند
نخوند
نفهمیدم
اما فهمیدم که از حرف آخرم ناراحت شد
چند دقیقه ای نشستم
هوا دیگه از گرگ و میش رد شده بود
داشت تاریک می شد
سرما ديگه داشت مغز استخونمم مي لرزوند
بلند شدم
دستمو زیر شیر آب یخ گرفتم و
تا نفس داشتم خوردم
دستم سرخ شده بود
رفتم طرف عباس
کیف و کاپشنم و از کنارش برداشتم
دست کردم جیبم و
طبق معمول همیشه
یه پونصدی گذاشتم تو جیب بغلش
دستمو گرفت و گفت
نمی دونم چی شده
اما خیلی ناراحت نباش
شیطون نزدیک تر میاد !
بی اختیار دستم و کشیدم و یه قدم اومدم عقب
یاد خوابی افتادم که یکی دو ساعت پیش سعید برام تعریف کرد
شیطان ؟
اونم از نگاه من تعجب کرده بود
گفتم به مصطفی سلام برسون
خدافظ
.....
سعید ؟
شیطان ؟
...
حتما اینم از علائم نزدیکیه شیطانه !
یا شایدم دوریش !
شیطان ...دمت !
...
..
.

~ تو اون چیزی بودی که به خاطرش زنده بودم ..


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱
 

دیشب
تو شب یلدای زمین
یلدای عشق من
سحر شد ...
به یاد آن همه ذوق تو
که آنروزها برای دانه کردن انار داشتی
و به شوق ریختن چند قطره اشک
و بافتن چند کلمه بد و بی راه به زمین و زمان
دلم گرفت ..
تنم تب کرد ...
اون اتاق شلوغ بود
و البته اتاق من هم !
عکست کف دستم بود و
چشام خیره ی چشمات
به نیت رازی که تا ابد
در دل دارم
تفعلی به حافظ زدم
و چه رک و روشن
مثل همیشه
پاسخم را گفت ..
بهانه ی بغضم جور شد
حلقه ی اشک
تو چشام شکل گرفت
حالا نوبت تو بود
آروم باز کردم و
بی اینکه شعر و بخونم
بی درنگ
چشامو بستم
اشکام
تا رو خط لبام سر خوردن
چشمم به آیه ای افتاده بود که
تو فال خودمم اومده بود
...
..
.

~ در ني ني چشمانت لرزشي بود .. که تمام ثباتم را از آن وام گرفته بودم ....


 
comment نظرات ()