* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٤/٦/۱۳
 

سلام . خيلی دلم می خواد از مهدی(عج) بنويسم . از جمکران و از عطر خوش حرمش . اما لرزش دست و دلم اين اجازه رو بهم نمی ده . شماهام منو عفو کنيد . از اونجايی هم که به خاطر اتفاقات به وجود اومده در بلاگ مجبور به ويرايش و نه به روز رسانی اين مکان شدم لازم می دانم تاريخ امروز را بنويسم . الان ساعت ۲:۱۵ بامداد روز سه شنبه ۲۹/۶/۸۴ می باشد . شعری رو که می نويسم برگ سبزی است تحفه درويش . تاريخ سرودنش بر می گرده به ۲۰/۸/۸۳ . اون موقع شرايط خوبی از لحاظ روحی نداشتم . خبر سنگينی رو شنيده بودم که هنوز هم گنگ اون خبرم !!! شعر رو به ساحت منور آن هستی بخش مطلق تقديم می کنم , پيشانی به درگاهش می سايم و انتظار فرجش را می کشم ...

دل من چشم به نور رخ تو خیره شده
ای تو نور دل بی روشنی ام زود بیا

من دلم را ز افق های هزاران خورشید
به درون می خوانم
دل من بی افق چشم تو ناچیز شده زود بیا

جاده های دل بی حوصله ام نمناک است
چتر مژگان تو را می طلبد زود بیا

من در این سینه بی رهگذرم
شب همه شب می کشم آه
درد تنهایی و هجرت به خدا کشت مرا زود بیا

سینه ام ساز قدم های تو را می خواند
ای که جانم به فدای قدمت زود بیا

لب من خشک شد از بس ز سکوتش هر دم
کرد فریاد و نفهمید کسی زود بیا

درد بی عاطفه ای سینه دل می فشرد
زند هر روز به آن تیر عدم زود بیا

تا به کی باید از این درد کهن بگریزم
چاره این دل بی چاره من زود بیا

ابرهای آسمان دل من تیره شدند
ای تو آن صاعقه بغض گشا زود بیا

یا مهدی ادرکنی ...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٤/٦/۱٠
 

چه بی فروغ بود ماه شبهایی که بی تو به آن می نگریستم . و اینک چه نورانی است از بس که تو را می نگرم . چنین شبی بود که فرشته مقرب خدا در عروج به عالم بالا عاجز ماند . چه همو رسولش بود که اذن رفتن داشت . و تو نیز در چنان شبی است که عروج می کنی به عالم کمال . چه تویی که مفتخری در این شب . و تویی چون او که اذن عروج داری . شبی که خدا برای تو مقدر کرده تا در آن مبعوث شوی .
برای تو از صاحب این شب ای بهترینم , بهترین آرزوهایت را آرزو دارم .

بعثتت مبارک ...

اللهم صل علی محمد و آل محمد


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٤/٦/۸
 

یه دقه وایستا
اونجا رو نگا کن
ته جاده رو می گم
کنار اون ...
حیف , کنارش حتی یه درختم نیست که بشه آدرس داد
باید بسته های پستی ام خودم برم از پست خونه بگیرم
زیاد دور نیستا
همین شهری که ازش گذشتیم یکی داره
گرچه کسی ام اینجا رو نمی دونه تا برامون چیزی بفرسته
اصن یه کاری می کنیم
من هر یکشنبه برات یه بسته پست می کنم وخودمم می رم میارمش تا بازش کنی و خوشحال شی
توام ندون که من فرستادم برات , خب ؟
~
ته جاده اون سیاهیو می بینی ؟
یه کلبه اس
از اینجا معلوم نیست چه اوضاعی داره
ولی من بهت می گم
داغونه , اما رو پاس
فقط باید یه کم بهش برسم
اما خب , فعلا حتی یه آینه ام توش آویزون نیست که بشه موهاتو توش شونه کنی
غصه اونو نخورا , خودم شونه اش می کنم
لپاتم خودم بوس می کنم تا سرخ بشن , انگار رژگونه زدی
لباتم ...
نگفتم لبتو گاز نگیر ؟
حیفه نازگلم , ترک می خوره
اونوخ می شینی گریه می کنی می گی بوسش کن خوب شه
خیلی خب گاز بگیر , ولی تو رو خدا آروم . خون میاد مزه اش تلخ می شه
می دونی که من لبه شور دوس دارم
~
اما عوضه هر چی که نداره ها یه چاهه آب داره که همیشه آبش یخه یخه
توش می شه خدا رو دید !
خدا کنه سطله سالم باشه
سالم نبودشم خودم می رم برات آب میارم
زمستونام با آتیش برات داغش می کنم
راستی یه نهال ام آوردم که بکارم بغل کلبه مون
تو خورجینه
اسمشو می ذاریم نهال عشق
بزرگ که شد از چوبش می خوام کلبه رو تعمیر کنم
خیلی خوب می شه
اصن با سلیقه ی تو یه کلبه ی نو درست می کنم
آره , فکرای زیادی دارم . حالا بیا بریم . داره صبح می شه .
می خوام طلوع خورشیدو از رو ایوونش ببینی
دستت چرا یخ کرده خوشگلم ؟
بده ببینم اون یکی ام . بده گرمش کنم
از دسته لوس شدنای تو
اما خوب بلدی دل ببریا
اصن بیا بغلم . جاده اش خرابه پاهات اوخ می شه
دیدی گفتم بلدی !
حالا که را نمی ری , پس یه شعر بخون راه کوتا تر شه
...
خوابیدی ؟ توام که یه دفه خوابت می بره
هوووف ... آروم بخواب بهترینم .

غصه نخور , فدای چشات ...


 
comment نظرات ()