* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٤/٥/٢۱
 

آسمون پر بود از ابرای سفید و تپل 
از اونا که هی از این ور می رن تو هم و از اون ور میان بیرون
چشامو دوخته بودم به آسمونو آروم زیر گوشش از بارون می گفتم
یه دفه سرشو برگردوند و گفت : از بارون نگو دیگه
نگاش کردم
رو دستش نوشتم کاشکی بارون بیاد ، آخه دلم بارون می خواد
به اینجوری نوشتنم عادت داره
به نقطه ی آخر خط که رسیدم دستشو گذاشت رو دستم
نگاش کردم
چشاشو بسته بود
نور شدیدی زد و همه جا سفید شد
رعد و برقی زد و
بارون ...
چشاش هنوز بسته بود ، لبخندی از سر رضایت زد
دست دیگه امو گذاشتم رو دستش 
حالا دستامون تو دست هم بود
داغه داغ
چشامو بستم
بارون میومد
از هر سه تا آسمون !!!
آروم زیر گوشش گفتم :
وای ی ی ، بوی بارون ، عاشق این بوام .
مخصوصا وقتی با بوی تو قاطی بشه ...

آسمونه چشات چند طبقه اس ؟ ماله من که یه طبقه اس ، کلنگیه کلنگی !!!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٤/٥/۱٩
 

درخت بزرگی دارم
از آنگونه که بی بار و بَر خوانند
کُنده اش گوژ است و فراوان گره دارد
که کس نتواند از آن الواری صاف بر آرد
شاخه هایش بسیار کج است
به هیچ طریق نتوان برید تا فایده ای به بار آرد
هیچ درودگری به آن نمی نگرد
چنین درخت تناور، بی فایده است ؟
پس در زمین بایر ، در جایی تهی بکارش
دورش و بگردش در آی و وقت بگذران
زیر سایه اش آرام گیر
که هیچ تبر و اره ای قصد آسیبش نکند
 وهرگز کسی نبُرَدش

از : این کتاب بی فایده است !

اون درخته سربلند و پر غرور ... منم ، منم 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٤/٥/۱۱
 

گفته بودی بنویسم . رو چشمم . تو این اوضاع که می دونی وقت سر خاروندن ندارم ، چشم . فقط به خاطر اینکه خیلی دوستت دارم . ولی ایندفه می خوام از خودت بنویسم . شاید خیلی پیش پا افتاده از آب در بیاد ولی به بزرگيه خودت منو ببخش . آخه می دونی ، چیزای بزرگ رو باید از دور دید . زیاد بیای جلو تصویر محو می شه و هیچی پیدا نیست . منم می خوام بیام جلوت . چسبیده بهت بنویسم . پس اگه محو شد خودت برو عقب . خب ؟ آخه من دیگه اومدم . زورم میاد این همه راهو برگردم . دمت جیلیز ویلیز .

داشتیم از تهران بر می گشتیم . من پشت فرمون . رسیدیم به قبل از عوارضی قزوین . نمی دونم خاطرت هست یا نه . اونجا یه سری زمینه بکره که پره از علفای بلند و هم قد و هم رنگ . وقتی هم که باد بهشون می خوره باید بشینی و فقط نگاه کنی . تو اون لحظات کمتر کسی می تونه منو از تخیل و احساسی شدن باز داره . رفته بودم تو بهره تماشای علفا . جاده واسه خودش میومد . منم واسه خودم می رفتم . اما اون اومدن کجا و این رفتن کجا . باورت نمی شه که یه لحظه تصویرت تو چشام نقش بست . یه لحظه بیشتر نبود ولی همون کافی بود تا افکارم رو جهت بده . خنده داره . ولی برام خیلی سنگین گذشت اون مسیر . تا حدی که بابام گفت احسان جان آروم تر بخون . که یهو به خودم اومدم و هالیم شد که هی ... اقلا وایستا و داد بزن . جونه چهار نفرو گرفتی دستت داری گاز میدی ؟ داشتم آهنگ بارونه امید رو می خوندم . یعنی اربده می کشیدم . باران می بارد امشب . دلم غم دارد امشب . آرام جان خسته . ره می سپارد امشب ... علفای هرز برام حکم آینده رو پیدا کرده بودن . آینده ی من . آینده ی تو . و آینده ی خیلیای دیگه . یاد اون شبا افتادم که موقع خواب ، وقتی همه جا تاریک بود و فقط چراغای خیابون بودن که یه کم از نورشون می دادن به ما تا فقط سایه های هم دیگه رو ببینیم . یاد موقه هایی که هم دیگه رو تست می کردیم . تو : احسان ، بیداری ؟ من : تو هم خوابت نمی بره ؟ اونوخ تا خوده صبح حرف می زدیمو دغدغه هامونو به اشتراک می ذاشتیم . یاد اون شب که بهت گفتم میای بریم بیرون . و تو با نگاهی عاقل اندر فصیح گفتی باز چته ؟ یادته در باره چی حرف زدیم ؟ آره . اینکه می تونستم باهاش بسازم یا نه ؟ عجب دورانی بود . گذشت . این نیز بگذرد . اما حیفم میاد . به خدا حیفم میاد که چرا گاهی اوقات خود کشی می کنیم . آره . خود کشیه احساسی . می گیم نه . نباید برم . نباید بیام . نباید عاشق بشم . و ... . پس برو بمیر . واسه چی زنده ای ؟ آخه چند بار باید تجربه کنی که زمان می گذره . دیگه خودتم پاره پاره کنی بر نمی گرده . اما همونطور هم که قبلا و با هم به نتیجه رسیدیم ، همش که نمی تونی بهش بگی دوستت دارم . عاشقتم . خب نون می خواد . گرسنه اس . خونه می خواد . آواره اس . جلو فامیل آبرو می خواد . تا یه حدی می تونه به باباش بگه منو دوستم داره . تا یه جایی می تونه به مامانش بگه دوستش دارم . اما بعدش چی ؟ همش عذابه . شرمنده اش می شی . خودتم دیگه نمی تونی تو چشاش نگاه کنی . آخخخ . آخ از این زمونه . اجازه بده ديگه جلوی خودمو بگيرم . جلوتر برم همه چی رو به هم می بافمااا ...

ببخش . منو ببخش اگه خیلی پر رنگ حرف زدم . وقتی دستم می نویسه نمی تونم جلوشو بگیرم . آخه فقط اونه که از دلم می نویسه . حالا یه کم برو عقب تر جونه من . خیلی محو شد . کم کم خودمم دارم محو می شم !

عجب بادی بود اون شب !!!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٤/٥/٥
 

( تا حالا ساعت ۳ صبح پست نداده بودمااا . اما امشب ، فقط به خاطر تو ... )

دلم هوای سرد می خواد . از اون شبا که برف باشه رو زمین . هوا هم اونقدر سرد باشه که نوک دماغت یخ کنه . تو پالتو پوستی که از شکاره پارسال برات دوختمو بپوشی و منم بلوز کاموایی ای رو که وقتی من می رفتم شکار برام می بافتیو تنم کنم . بعد بریم تو بالکنه کلبه مون . تو تکیه بدی به دیوار کلبه . منم سرمو بزارم رو پای تو . بعد تو با دستای مهربونت تو موهای من بازی کنی و نازم کنی . منم چشامو به بخاری که از دهنت خارج می شه بدوزمو به حرفای داغه تو گوش بدم . بعد صدات کم کم یواش تر می شه . کلمه هات کش ميان . منم به روی خودم نمیارم که تو خوابت میاد . بعد تو نتونی جلوی خودتو بگیری و خوابت ببره . بعد من آروم بلند شم ، یه جوری که تو بیدار نشی . تو رو بغلت کنم . آرومه آروم . بعد تو بغله تو ، به اون چشای نازت خیره بشم . هی نگا کنم و داغ بشم . بعد منم نتونم جلوی خودمو بگیرمو بیام پیش تو . اونوخ که آفتاب از بالای کوهه جلوی کلبه مون بالا میاد ، تو از سوزی که صبح داره بیدار شی و منو که تو بغلت مچاله شدمو خوابم برده بیدار کنی و بگی : پاشو ، صبح شده . باید بریم شهر . امروز روزه منه . باید برام کادو بخری .

منم چشامو بمالمو تو چشات نگاه کنم و بگم : دوستت دارم . روزت مبارک ...

هنوز تو کمده ... کادویی رو می گم !!!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٤/٥/۳
 

اپیسود 1 :
برای به دست آوردن تو یک دنیا آخرت را از دست داده ام ، اما این به جهنم گفتنت را دوست دارم ...

اپیسود 2 :
آهای ، با توام . صدامو می شنوی ؟ اینجا خیلی سرده . ... . دید ، دید ... دییییید . ( بوق ممتد ) !!! 

اپیسود 3 :
عاشق داستانای نوستالوژیکم که آخرش آدم خوبه داغون می شه . نمی میره ها . داغون می شه ! تا اون باشه که دیگه خوبی نکنه ...

طعنه های خاموش ...


 
comment نظرات ()