* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٤/٤/٢٦
 

خواستم یه حرف تازه بزنم . هر چی فکر کردم نشد که از چند خط بیشتر بنویسم . تازه وقتی هم که می نوشتم آخرش که می دیدم جالب از آب درنیومده همه رو پاک می کردمو دوباره از نو شروع می کردم . تو همین تکرار یهو به این فکر افتادم که از شروع دوباره بنویسم . از حرکت نو . انگار که همین الان همه چی شروع شده . همه چی تازه گی دارن . همه چی ناشناخته اس واسم . خب ؟ پس شروع می کنم .

حرف تازه :

........................ تو ......    .... ...........................    ............. تو ................... ...... .............. . . . .  ............................ .... ....... ......... ....      .......... ....................................................................................... ................ ........ ..... ......  . . .  . . . .................. ....................... تو  ....................... ........ ... . . ........................ ................. ................................................................................... .............. ........   ....   ................................................... تو ................. ................................................. ............... ..... .  .  ................ ..............  ................ ....... تو ..................


آخیش . عجب متنی شد . جدا" این دیگه یه متن نو بود با یه موضوع نو . یه حرف تازه با فریاد های تازه . خصوصا که همونطوری هم که می خواستم از آب در اومد .

تو ... بهونه ی زندگی


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٤/٤/۱٧
 

دیشب طبق معمول اکثر شبا هوای قدم زدن زد به سرم . اصولا مسیر حرکتو اول انتخاب نمی کنم . می رم . تا جایی که خسته شم . اما دیشب هوسه یه مسیر زده بود به سرم . همونی که یه بار با هم زیر بارون رفتیم . تا حالا بارها این مسیر رو رفتم . سعی می کنم جزییات رو هم حفظ کنم . خب دیگه ، یه سری سعی می کنن یادشون بره مسیر هایی رو که رفتن و آخرش واسشون عذاب شده . اما من حتی مسیر های عذاب آور رو هم با تو دوست دارم .

شب جمعه بود و خیابونا شلوغ . پیش بینیه اینجا شو نکرده بودم . انتظار خیابونای خلوت رو داشتم . رسیدم به یه پارک . آدمای رنگ و وا رنگ . تیپای جور وا جور . حوصله ی نگاه کردن نداشتم . سرمو انداختم پایین و سرعتمو بیشتر کردم تا زودتر از اون محیط دور شم . شاید بعدش خیابون خلوت شه . که همینطور هم شد . هنوز از تو پارک بیرون نیومده بودم که جوونی بهم گفت : آقا ببخشید خودکارتون رو می دین ؟ سرمو بالا آوردمو از تو جیب بغلم روان نویسم رو دادم بهش : بفرمایید . توجهی به اونچیزی که می نوشت نداشتم . می خواستم زودتر به خلوتی برسم تا با تو باشم . اومد که روان نویس رو بده بهم گفت فقط شماره تلفن می خوان . دوباره سرمو بلند کردمو گفتم کیا ؟ خندید و گفت تیکه ها دیگه ! نخواستم بحث ادامه پیدا کنه . ازش دور شدم . چند لحظه به روان نویس نگاه کردم . گفتم تا حالا به تيکه شماره نداده بودیا . امشب دادی . مواظب باش فردا کاره دیگه نکنی ...

هوای خوبی بود . از همونایی که جون می ده واسه دو نفره قدم زدن . کاری که خیلیا بلد نیستن انجامش بدن . بعضیا اصلا حرفم نمی زنن با طرفشون . چه برسه به قدم زدن . حیفه به خدا . اونایی که دارن یه جور ... اونایی که ندارن یه جور ... مگه چی می خوای از این خراب شده ؟ آرامش ! آخه عزیز من آرامش که یه چیز مجزا نیست . آرامش چیزیه که با رسیدن به یه جاهایی احساسش می کنی . همین . فکر کردی آرامش خریدنیه ؟ یا دزدیدنی ؟ عزیزم آرامش ساختنیه . باید با مواد اولیه ای که اطرافت داری بسازیش . خودت تنهایی . فقط خودت باید این کارو بکنی . دیگرون نه که نخوان بهت کمک کنن . نه . خودشون مشغول ساختن همین لعنتی هستن . ممکنه یه سری هم پیدا بشن که با اینکه به آرامش نرسیدن اما اون چیزایی رو که یاد گرفتن بهت بگن . تو هم باید بهشون بگی . هر چیزی که یاد گرفتی ... اینه رسمه همراهی !

یه جاهایی می ایستادم و اطراف رو نگاه می کردم . انگار همون لحظات داشتن زنده می شدن . آه ه ه ... داشتم نزدیک می شدم به نقطه ی پایان مسیر . همون جایی که اون روز مکانی رو بهم معرفی کردی که هر وقت از جلوش رد می شم بهش نگاه می کنم . یه نگاه پر از هیجان . انگار منتظرم تو رو اونجا ببینم . مسخره سا . نه ؟ یه مکان که حالا شاید خالی یا پر باشه . اما هنوز واسه من خاصه . چند دقیقه تکیه دادم به اون پله های اون طرف خیابون و خیره شدم بهش . دقیقا مقابلش بودم . خیلی چیزا رو با خودم دوره کردم . برای اولین بار به ساعتم نگاه کردم . 12:15 . نگاهمو ازش برداشتم و برگشتم . همون مسیری که اون روز برگشتم . باز با تمام جزییات . این کار بهم آرامش می ده . می بینی ؟ منم یه راه واسه خودم ساختم . هر چند موقتی ، اما بازم راهیه به آرامش ... برگشتن واسم سخت تر بود . راه هم انگار طولانی تر شده بود . رسیدم خونه . نشستمو نوشتم . قلم برام سنگین بود اما به انگشتام گفتم مدارا کنن . لحظه ها تکرار نمی شن . خب ، اینم یه راهه دیگه واسه رسیدن به آرامش !

خوابیدم . مثل همیشه ! همیشه به یه روش و با یه سری چیزای تکراری می خوابم . می فهمی منظورمو که ! حالا دیگه ماهی کوچولو هم این چیزا رو میدونه !!! به کسی نگیدااا . خب ؟ طرفای صبح بود که بهم زنگ زدی !!! تو رو خدا نگو اینم دروغه . گرچه مهم نیست باور کنی یا نه . خیلی چیزا دیگه واسم از ارزش افتادن . آره زنگ زدی به موبایل . گوشی رو برداشتم . نخواستم با اون کلمه های بی مزه حرفمو شروع کنم . گفتم الو ... گفتی سلام با همون لحن همیشه گیت . یه کم حرف زدیمو خندیدیم . یه دفعه برای چند لحظه هم من مکث کردم ، هم تو . بعدش من گفتم : یه سوال ! تو چیزی نگفتی و من ادامه دادم و گفتم چرا ؟ گفتی چی چرا ؟ ومن گفتم : چرا اونجوری تموم کردی ؟ از خواب بیدار شدم . طرفای اذان بود . ساعت 4:05 . صبر کردم ، نماز و خوندم و خوابیدم . هنوزم تو ذهنم دارم ازت می پرسم :

آخه چرا ؟

چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٤/٤/۱٤
 

انگار نمی شه اینجا رو گذاشت و گذشت . ساختنش آسون نبود . اما خراب کردنش خیلی سخت تره . هستم فعلا , تا اطلاع بعدی ...

فکر نمی کردم با گفتن حقیقت همه چیز یهو رنگ عوض کنه . فکر می کردم هنوز به راستی ایمان داری . فکر می کردم با نترسیدن اوضاع بهتر می شه . فکر می کردم می شه با تو رو راست بود . می شه از دل گفت . می شه با دل گفت . فکر نمی کردم بعد از اون همه بار که گفتم پیش داوری نکن , بازم پیش داوری کنی . فکر می کردم می ذاری حرفام تموم شه , تا آخر . اما تو ... . هر چی می گم بذار حرفمو تموم کنم بعد هر چی بگی گوش می دم . نذاشتی . نشد . انگار ترس دلیل اصلیه پایداریه دوستیه من و تو بود . همین که برش داشتم همه چی به هم ریخت .

باید بترسم . از دوست داشتنت . تا حالا از دور شدن ازت می ترسیدم . اما حالا ... . باید از نزدیک شدن بهت بترسم . آره , باید بترسم . از وسعت روحت . از جریان پر تلاطم صدات . از هجوم نواهای قلبت . از لمس افق نگاهت . باشه . اگه باهام بمونی بازم ازت می ترسم . قول می دم . نذار گمت کنم تو این هزار خم زندگی . نذار قلبم از تپش بیافته . اگه دوستم نداری حداقل بذار من دوستت داشته باشم . نمی خوام مجبورت کنم با من باشی , نه ,  ولی باور کن که من مجبورم با تو باشم . حتی اگه قرار باشه با خیالت ... . یاده اون التماسا که میافتم تنم خیس عرق می شه . اما بعدش که یاد اون بی توجهی هات میافتم به خودم می گم بزرگ تر از تو بود , باید له می شدی . تقصیر خودت بود که به بزرگتر از خودت دل بستی . اون سعی خودشو کرد , تو طاقت نیاوردی . خب , له شدی دیگه . این که تعجبی نداره .

ولی حالا که هنوز می شه به باز گشت فکر کرد . حالا که می شه به قلب پر گذشت تو امیدوار بود , بذار یه چیزی ازت بخوام . می خوام همیشه یادت باشم . خوابتو ببینم . شعرچشاتو بگم . موسیقیه صداتو بنویسم . فقط بذار باشم . هر جور که تو می خوای ...

گوش کن :

گفت بیا
گفت بمان
گفت بخند
گفت بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مردم ...

اینم عکس !!!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٤/٤/۱٠
 

با تشکر و سپاس فراوون از کلیه دوستای مهربونم که تو این مدت به این کلبه سر زدن و با عواطف و الطاف خودشون منو همراهی کردن . و با عرض معذرت از بابت اینکه فرصت نمی شد تا بیام و پاسخ محبتاشونو بدم . خصوصا اونايی که خيلی تشويقم کردن تا برگردم و بنويسم . خودشون ميدونن کيان . از همشون تشکر ويژه دارم .

باید حضورتون عرض کنم که این مکان در شرف تخریب می باشد . البته این موضوع هنوز در حد يک طرح است و هنوز مجوز آن را از دلم نگرفته ام . از ساکنین و همسایگان محترم خواهشمند است جهت کسب اطلاعات بیشتر حدود یک مدت دیگر نیز صبر نمایند . در این مدت مثل همیشه و با کمال میل تشنه ی شنیدن احساسات قشنگتون هستم .

>>> اين تشنه واسه خودم نبودااا . خودش ميدونه مال کيه !!! راستی قول می دم از یه مدت بیشتر نشه . خب ؟؟؟

اما حالا هم که اومدم دست خالی نيستم . يه متنه که همين چند روز پيش نوشتمش . برگ سبزی است تحفه درويش ...

***
می خواهم بروم
از یک راه گم
به سرزمین قلبهای سپید
آنجا که مردمانش هرگز با دست بی وضو نان نمی خورند
آنجا که به کودکانشان دروغ نمی گویند تا از سر بازشان کنند
آنجا که رنگ شب را سپید می پندارند
آنجا که با نگاه هاشان حرف می زنند
لبانشان را به هم سپرده اند
آنجا که عشق هنوز مقدس است
آنجا که بتوان معنی رهایی را حس کرد
نمی خواهم متعلق باشم
به هیچ چیز
جز به تو
اسارت نقطه ی پایان من است
جز به دستان تو
اینجا را بگذار برای همینان
بیا
بیا با من تا برویم از میان این مردمان ساکن
که دریچه های دلشان همیشه بسته است
از ترس عاشق شدن
بیا با من تا رها شویم
از هر چه گیر و دار است
با من باش
تا با تو باشم
تا با هر چه دارم و ندارم
برای تو باشم
تا عاشق باشم
فقط و فقط
عاشق تو ...

انتظار


 
comment نظرات ()