* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٤/۱٠/٢٩
 

داستان واقعی است
سالها بود که صبح ها از اون خیابون می رفت سر کار و عصرها هم از همون مسیر بر می گشت خونه . اون روزم مثل روزای دیگه خیلی معمولی شروع شده بود اما هرگز به فکرشم خطور نمی کرد که قرار نیست معمولی تموم بشه . اتاق کارش طبقه سوم یه برج بزرگ بود . از اونجا خیلی خوب می تونست خیابون رو تماشا کنه . هر وقت بیرون رو نگاه می کرد مرد مسنی رو می دید که سر و وضع مناسبی نداشت . آزاری به کسی نمی رسوند حتی گاهی کمک هم می کرد . همین دیروز بود که دست بچه ای رو که زمین خورده بود و نشسته بود و گریه می کرد گرفت و بلندش کرد . از دیروز که اون صحنه رو دیده بود توجهش به اون مرد بیشتر شده بود . می دید که بچه ها و جوونای عابر اذیتش می کنن . بهش پول می دادن و اونم می ذاشت تا اونا بزنن پشت سرش . یکی محکم می زد و بقیه میزدن زیر خنده . یکی آروم میزد و می گفت حالا که آروم زدم باید چند تا بزنم . و از این طریق مردم بهش می خندیدن و تفریحی می کردن . چه تفریح لذت بخشی ! پیرمرد هم به محض تاریک شدن هوا و تموم شدن مراسم خنده مردم با سرعت می دوید و از دید اونا دور می شد . احساس خوبی از دیدن این صحنه ها بهش دست نمی داد . بنابراین سعی می کرد نگاه نکنه . اما نمی تونست . خیلی وقت بود که تو فکرش بود و از دیروز بیشتر . تصمیم گرفته بود یه بار تعقیبش کنه و بفهمه با این سرعت کجا می ره .
نزدیک غروب بود . کاراشو جمع و جور کرد و حاظر شد که برگرده خونه . پیش خودش گفت امشب باید برم دنبالش . پس تو شرکت موند و منتظر شد تا شب بشه . رفت پایین و علارغم میل باطنیش به نگاه کردن اون مشغول شد . با دویدن اون شروع کرد به دویدن . از این خیابون به اون خیابون . این کوچه . اون کوچه . پیچ و خم های زیادی رو پشت سر گذاشتن . از خیابون اصلی خیلی دور شده بودن . نفسش داشت بند میومد . اما اون هنوز با سرعت می دوید . دیگه نتونست . وایستاد . نگاهی به جلوش انداخت . پیرمرد رو دید که ایستاده . برای چند لحظه ای به مرد جوون نگاه کرد و دوباره شروع به دویدن کرد . با خودش گفت هر طور شده باید بفهمم کجا می ره . پس نفس نفس زنان راه افتاد . سعی کرد گمش نکنه . رسید به جایی که مطمئن نبود امنیت داشته باشه . اما حالا فرقی هم نمی کرد . چون کم و بیش راه برگشت رو هم گم کرده بود . پس به تعقیب پیرمرد ادامه داد . رسید به کوچه ای و صدایی شنید . قبل از ورود ایستاد و نگاهی توی کوچه انداخت . پیرمرد جلوی یه در چوبی ایستاده بود و در می زد . زن جوونی در رو باز کرد . پیرمرد دست تو جیبش کرد و پولایی رو که از صبح جمع کرده بود داد به زن و گفت :
امروزم بیشتر از این نتونستم بیارم ...
زن در رو بست و مرد جلوی در نشست . چند لحظه بعد زن پتویی آورد و داد بهش . پیچید دور خودش و همونجا جلوی در خوابید .
هوا کاملا تاریک بود . هنوز نفس نفس می زد . پاهاش سست شده بود . تنش کرخت بود . همونجا نشست و به دیوار تکیه داد . با خودش فکر می کرد , روزگار چه تنگ و عشق خدا چه گسترده . زمانه چه بی مروت و مردان خدا چه با سخاوت . و حکومت عدل امیرالمومنین چه پر افتخار ...
غدیر مبارک ...

علی آن شیر خدا شاه عرب ...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٤/۱٠/٢٢
 

نازنینان سلام . از اونجایی که خیلی از شما دوستای عزیزم از دیر کردم گله کرده بودید لازمه که بگم تو این مدت درگیری هایی بود که خدا رو شکر تا حدی برطرف شدن و همین موضوع باعث شد حتی به فکر تعطیلی هم بیفتم اما مگه می شه از اینجا و ساکنین دوست داشتنیش گذشت ؟ و از اونجایی که این بلاگ در اصل متعلقه به دلم و راهیه واسه گفتن حرفای اون و روزنی برای سبک کردن بی قراری هاش . پس اگه اینجا رو ترک کنم نمی دونم چه بلایی سرم میاد . به هر حال منو ببخشید . به امید خدا فکرای خوبی در حال به نتیجه رسیدن هستن . سعی هم می کنم سر وقت بیام . باشه ؟ همتونو دوست دارم و براتون پرم از آرزوهای نیک . به امید حق ...

پریشب یه شب معمولی نبود . کاملا متفاوت .
آخر شب بود . چند ساعتی بود که از شروع حرفامون می گذشت . همون دردای خاموش وجودمون . حرفایی که کمتر کسی توانایی هضم شونو داره .
گفت بیا اینو بخون . تا الان یه راز بوده . اما از این به بعد دیگه نیست .
نشستم و خوندم . دفه اول که به آخرش رسیدم انگار هیچی نخونده بودم . دوباره خوندم و تازه فهمیدم تو دلا چی میگذره . حتی فکرشم محاله . تو دل آدما چیزایی هست که مثل خودت دارن خیلی چیزا رو به خاطرشون کنار می ذارن . و تنها تو نیستی که با خیلی چیزا مشکل داری .
گفتم می خوام برم بیرون و قدم بزنم .
گفت منم میام . برات تنهایی مهمه ؟
گفتم نه . اگه بیای که چه بهتر .
ساعت از 12 گذشته بود . و شب چه آروم و سخاوتمند . برف میومد . آسمون سرخ و هوا چه سرد .
گفتم امشب شب اعترافه . و در سکوت شب و حضور صبور اون شروع کردم به گفتن . تا اونجایی که تونستم گفتم . رسیدم به جایی که دیگه نمی شد گفت . خیلی حرفا هست که حتی گفتنشون برای خودتم سنگینه . شعری که همین چند روز پیش گفتمو یادم اومد :
به دل قرار ندارم ز دوریت جانا
به تن ملال ندارم جز از حوالی دل
برای چند دقیقه سکوت بود و اینبار اون شروع کرد :
به راه وی تا سحر ماندم ژاله افشاندم او نیامد
به امیدش با نوای دل نغمه ها خواندم او نیامد
بارش برف , زیر نور خیابون خلوت , این شعر ... وای ی ی . رویایی تر از این نمی شد .
چند لحظه گذشت و :
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
رسیده بودیم به همون خیابون پر خاطره . دیگه جلومو نمی دیدم . راه گلوم تنگ شده بود . آب دهنم گره می خورد و می رفت پایین . نفسم تیکه تیکه میومد . نمی خواستم ببینه , اما مجبور شدم اشکامو پاک کنم . اما مگه می شد ؟ اگه تند تند پاک نمی کردم چشام از سرما کور می شدن . زد پشتم . انگار می خواست بگه راحت باش . اما دلم سبک تر شده بود . خودمو کنترل کردم و باهاش هم صدا شدم .
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
جهت حرکت رو به دست گرفت و منم دنبالش . جلوی یه سماور که بخارش به هوا بود ایستادیم . این موقع شب و نسکافه ! دو تا نسکافه گرفتیم و دوباره راه افتادیم . هر لحظه شب , پر بود از صحنه های زیبا و تعجب برانگیز . شب همیشه زیباست اما اینبار خارق العاده بود . سیب زمینی کثیف ! توحید , پسرک آدامس فروش ! و شعری که اون تو ذهنش دنبال بیت اولش می گشت و من همون موقع شروع کردم به خوندنش ! و
...
..
.
ساعت حدود 3 بود که رسیدیم خونه و ... . بغلش کردم و آروم زیر گوشش گفتم ممنون .
چراغا رو خاموش کردم و اومدم که بخوابم . آروم صداش کردم و گفتم : بازم ممنونم .
به چشام خواب نمیومد . اما وقتی بیدار شدم ساعت 10 صبح بود . کی خوابم برده بود , نمی دونم .
شب فراموش نشدنی ای بود . با همه اتفاقاتی که توش افتاد . با همه چیزایی که دیدیم و شنیدیم .
بازم ازت ممنونم .
...
..
.

خاطره یک بعدازظهر بارانی ... در ذهن شبی برفی


 
comment نظرات ()