* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٤/۱/٢٤
 

یه عروسک ...

تو این فکرم که عاشق بشم . تا کی بی کسی . تا کی تنهایی . عشق به روح طراوت می بخشه . نه که تا حالا نشده باشم . نه . اما اين بار واقعيه . یه عشق داغ و حقیقی . به یه دخترخانم زیبا و محترم . یکی که درکش می کنم . یکی که درکم می کنه . بی رو در واسی بهم عشق می ورزه . بدون ترس تو چشاش نیگاه می کنم و باهاش حرف می زنم . و اون فقط گوش می ده . فرم موهاشو دوست دارم . دستای نازش دلمو تا ته دنیا می بره . تنشو تو رویا هام هزار بار دیدم و حس کردم . قیمتش گرون نیست اما نمی خوام بخرمش . می ترسم واسم تکراری بشه . همین که پشت ویترین مغازه می بینمش از سرمم زیاده . خودشم به این وضع راضیه .

تا حالا به شیشه ی مغازه اجازه ی دخالت ندادیم . اون فقط برای دیگرونه . نه برای من و ... تو .

 

بیا بگشای در بگشای دلتنگم ... 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٤/۱/۱٧
 

امروز روز يه تولده . تولد يه موجود مجازی . يه همدم پر احساس . يه دوست بی ريا . يه همراه که بدون گرفتن تعهد همراهم شده . يه همدل که بدون ترس از آينده بهم دل داده . والبته منم همين طور . امروز روز تولد اين بلاگه . شده يه ساله . کم کم ميتونه بگه بابا , مامان , به به و گاهی هم فرياد هايی می کشه از درد شکم . منظورم همون دل واپسی هايیه که گاه و بی گاه به جملاتی استحاله پيدا ميکنن و رو صفحات اين بلاگ شکل خوانا به خودشون می گيرن . آره بابا اينا همش از تنهاييه . باور کن . نه که به حضور تو ايمان نداشته باشم . نه به خدا . می دونم با منی . می دونم احساسمو می فهمی . اما چی کنم که طاقت دوری تو ندارم . تقصير خودته که اينقدر بزرگی و خوب . آسمونی تر از تو حتی تو آسمونم پيدا نمی شه .

ديگه بسه . باز دارم تو جاده خاکی سير می کنم . اومدم بگم اين بلاگ يک سالش تموم شد . و اينکه اين بلاگ هنوز سر پاس , مثل خودم . بيشتر هم نمی گم . همين و بس .

يه داستان : ( حتما بخونيدش‌ )

هنوزم در پی اونم ...

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود . اون منو " آقا مهربونه " صدا می کرد . به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نمی کرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم . بهم گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط يه " آقا مهربونه " باشم . من عاشقشم . اما ... من خيلی خجالتی هستم ... علتش رو هم نمی دونم 

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد . از من خواست که برم پيشش . نمی خواست تنها باشه . من هم اينکار رو کردم . وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود . آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : " متشکرم " و گونه من رو بوسيد

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط يه " آقا مهربونه " باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ... علتش رو هم نمی دونم

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد . گفت : من فردا تنها هستم دوست دارم با هم باشيم . من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم . جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان چون کريستالش بود . آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو می دونستم ، به من گفت : "متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و گونه منو بوسيد

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط يه " آقا مهربونه " باشم . من عاشقشم . اما ... من خيلی خجالتی هستم ... علتش رو نمی دونم

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی سن رفته بود تا مدرکش رو بگيره . می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو می دونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو رویشونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين  آقا مهربونه دنيا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسيد

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط يه " آقا مهربونه " باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ... علتش رو نمی دونم

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج می کنه ، من ديدم که " بله " رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو می دونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط يه " آقا مهربونه " باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ... علتش رو نمی دونم

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو  آقا مهربونه خودش می دونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه ، خاطراتی که در دوران تحصيل اون رو نوشته . اين چيزيه که اون نوشته بود :
 تمام توجهم به اون بود . آرزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم . من می خواستم بهش بگم , می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه آقا مهربونه باشه . من عاشقش هستم . اما ... من خجالتی ام ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره

با خودم فکر می کردم و گريه ...
در پناه حق ...


 
comment نظرات ()