* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۳/۸/٢٧
 

مرسی که منو بخشيدی . مرسی . خدايا شکر . خدايااااااااا شکرت . ** برکه ای بی رونق ... ** . آخخخ . عجب آفتابيه اين وقت شب . عجب حرارتی از بدنم خارج ميشه تو اين سرما . فکر کنم ... نه . فکر نداره که . خودشه . حتما همينه . آره . تو . تو منو بخشيدی ... مگه نه ؟؟؟

برآي اي آفتاب صبح اميد ...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۳/۸/٢٠
 

گونه هايم خيس خيس است . هنوز باران مي بارد ...
صورتم لطيف تر است يا باران ؟



 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۳/۸/۱٥
 

سلاخی را ديدم می گريست , به قناری کوچکی دل بسته بود ...

 

بنگريد : کليپ * آينه * از زنده ياد احمد شاملو   

يكي ديگه از شعر گونه هاي بي عنوانم رو مينويسم . اميد كه بپسنديد .

در .../۱۰/۱۳۸۲ در ۱۵ دقيقه سرودم
ولی در .../۵/۱۳۸۳ پس از ماهها انتظار , كامل شد !!!

آسمان آرام اما بركه
از هجوم باد هاي سرد , جسمش خسته
بركه اي بي رونق كه شب و روزش را , دست تقدير زمان دزديده است
ماهياني را بي منت و بخل و صد البته با مهر و صفا                     
در دل ساده و بي كينه خود جا مي داد
منتظر تا خورشيد بدمد از سر كوه
و نويد صبح با خود آرد
در شفق بود كه يك ماهي سرخ
سرخ تراز همه ماهي ها
ره خود را به تمناي دل آرامي در مي پيمود
در هواي رخ آن ماه سرشت
مي سرود و مي رفت
كه ندايي او را از خودش بي خود كرد
آري آن بركه پير صبحدم را مي ديد
كه سراز قله مشرق به برون مي آورد
صبحدم را ميديد كه پيام روشني می آورد
كه صداي زندگي سر مي داد
و در آن شادي بي وصف دلش , در خفا با صبح دم چيزي گفت
*(    گر به هم آويزيم
ما دو سر گشته تنها چون موج
به پناهي كه تو مي جويي خواهيم رسيد
اندر آن لحظه جادويي اوج    )*
اين همان چيزي بود , كه آن ماهي سرخ مي سرود و مي رفت
گر به هم آويزيم  ...

از روح خوش قريحه فروغ فرخزاد معذرت مي خوام كه يه تيكه از شعرش رو *()*  بدون اجازه استفاده كردم .


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۳/۸/٥
 

دو نفر بودن داشتن با هم مي رفتن .
نه , دو تا دوست بودن داشتن با هم مي رفتن .
نه دوست هم نبودن ولي با هم مي رفتن .
با اينكه مقصدشون يكي نبود ولي مسيرشون با هم يكي بود .
رفتن و رفتن .
تا يه روز به درخت سيبي رسيدن .
رو درخت يه سيب بود . همون يه سيب از هجوم هاي قبلي باقي مونده بود .
يكيشون دستش رو دراز كرد تا سيب رو از شاخه بچينه .
دومي چقدر دلش مي خواست اون سيب رو داشت .
با حسرت به اولي نگاه كرد .
اولي نگاه اون رو فهميد و گفت: <<< مي خواي سيب واسه تو باشه؟ >>>
دومي گفت: <<< نه مي خوامش چيكار !!! >>>
ولي تو دلش مي دونست كه داره دروغ مي گه .
اولي اومد سيب رو گاز بزنه و بخوردش .
دومي نگاش كرد .
اولي دلش واسه دومي سوخت .
گفت : <<< مي‌خواي با هم نصفش كنيم >>>
دومي گفت: <<< نه مي‌خوامش چيكار !!! >>>
آخه اون دلش يه سيب درسته مي‌خواست .
نصفش رو دوست نداشت .
اولي اومد سيب رو بخوره .
دومي پريد و دست اون رو گرفت تا جلوي اونو بگيره .
سيب از دست اولي افتاد .
دومي هم نتونست اونو بگيره .
سيب افتاد رو زمين و قل خورد و رفت .
غلط زنان رفت و رفت .
دومي هر چي دويد بهش نرسيد .
اون هنوز تو حسرت اون سيب بود .
پيش خودش فكر كرد كه كاش به نيمه سيب قناعت كرده بود .
ولي نه, اونو كامل ميخواست .
رفت تو فكر .
نمي‌دونست كه اون سيب رو واسه چي مي‌خواست .
مي‌خواست اونو بخوره ؟
نه , مي‌خواست نگهش داره ؟
نه , نه , فقط اونو مي‌خواست . همين .
اون سيب رو برا خودش مي‌خواست .
اما يه نصفه سيب ... نه به دردش نمي‌خورد .
يه سيب نصفه قشنگ نبود كه .
اون همون يه دونه سيب رو مي‌خواست .
هموني كه روي درخت بود . هموني كه تك بود .
دو نفر از هم جدا شدن .
ديگه راهشون هم فرق كرده بود .
هر كدوم به طرفي رفتن .
دلش برا سيب تنگ شده بود . خيلي وقت بود دنبالش مي گشت .
دوست داشت كه اونو توي دستاي خودش بگيره ونگاهش كنه .
تنها شده بود . به تنهايي عادت كرد . تنهايي رو ياد گرفت !
راه رفت . به رفتن عادت كرد . رفتن رو ياد گرفت !
مي رفت دنبال سيبش .
هر چي مي رفت بهش نمي رسيد .
دنبالش رفت . به گشتن عادت كرد . جستجو رو ياد گرفت !
داشت مي رفت , تا دوباره به يه درخت رسيد !!!
اوه . رواون درخت يه سيب بود .
همون سيب بود ؟
آره خودش بود . ولي نه .
شايدم بود !!!
رفت جلو . قدش رو دراز كرد تا اونو بچينه .
ولي نه .
اون سيب همون جا رو درخت جاش بهتر بود .
اون رو نگاش كرد .
نازش كرد .
و گذاشت و رفت .
اون تنهايي رو ياد گرفته بود !!!

من هنوزم يه سيب درسته ميخوام !!!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۳/۸/۱
 

دارم به سمانه مينويسم . به اون آسمونی که خيلی چيزها به من آموخت اما من ... .

فقط خودم   ***   فقط خودت

نا اميدي . بيقراري . نارفيقي . فرار . دربه دري . اختلاف . مشكلات ... .
سمانه .
فراموشي دردها . دوستي . عشق . شب زنده داري . محبت . آرزوهاي زيبا . اميد هاي روشن . اشتباه . دروغ . اجبار . گريه . التماس . دليل . برهان . بهانه . انتهاي با هم بودن . جدايي ... .
روزها . خيال افشاي دروغها . ناتواني بيان . سپردن امور به خدا . گريه . تنهايي . دفتر روزانه ... .
هفته ها . فكر و خيال . وسوسه . تشنج . دفتر روزانه ... .
ماهها . فكر بازگشت . خيال جبران . يادآوري گذشته . دفتر روزانه ... .
سمانه .
جنون . خوشحالی . سياهي . اميد . بي قراري . گريه . التهاب . سرگيجه . دل درد . تلقين آرامش . نميشه . نميشه .
ديروز جواب نامه .
امروز وبلاگ .
فردا ؟؟؟


 
comment نظرات ()