* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۳/۳/٩
 

روزبعد ازرفتن تو * آينه جاخورد تا منو ديد * آينه با من گفتگوکرد * اول ازحال توپرسيد  روزبعد ازرفتن تو * ظلمت تازه ورق خورد * نسترن های تو باغچه * بی توپرپرشد وپژمرد

کی ميشه دوباره بيای تا ببينمت . مگه نگفتی می خوای بيای ؟ مگه نگفتی می خوای بدونی حرف حسابم چيه ؟ پس کجايی ؟ چرا نميای ؟ اگرچه ديگه حرفی واسه گفتن نمونده . اگرچه ديگه حرفی ندارم تا واست به زبون بيارم . ولی ديدن دوباره اون چشمای مثل خورشيد تو نازنينم می تونه آرومم کنه . صد حيف  و هزار افسوس از لحظه های رفته بر باد که جز زوزه اندوه يادگارديگری بر جای نگذاشت .

درخت با جنگل سخن می گويد

علف با صحرا

ستاره با كهكشان

و من با تو سخن می گويم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ريشه های تو را دريافته ام

و با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهايت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گريسته ام

برای خاطر زندگان ...         < احمد شاملو >

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۳/۳/٧
 

چيزي كه جان عشق را نجات داد ...

روزي روزگاري در جزيره‌اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند . شادي ، غم ، غرور ، عشق و ... .  روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت . پس همه ساكنين جزيره قايق هايشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند . اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود . وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت عشق از ثروت ، كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت :

« آيا مي توانم با تو همسفر شوم ؟ »

ثروت گفت : خير نمي تواني . من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو و جود ندارد .

پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست .

عشق گفت : « لطفاً كمك كن و مرا با خود ببر .»

غرور گفت : نمي توانم . تمام بدنت خيس و كثيف شده ، قايق مرا كثيف مي كني .

غم در نزديكي عشق بود . پس عشق به او گفت : « اجازه بده تا من با تو بيايم .»

غم با صداي حزن آلود گفت : آه عشق . من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم .

پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد . اما آنقدر غرق در شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد .

ناگهان صدايي مسن گفت : « بيا عشق . من تو را خواهم برد .»

عشق آنقدر خوشحال شد ه بود كه حتي فراموش كرد نام يارش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترك كرد وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود .

عشق از علم پرسيد :‌« او كه بود ؟‌ »

علم پاسخ داد : او زمان است .»

عشق گفت : « زمان ! اما چرا به من كمك كرد ؟ »

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت : « زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است .‌ »

منبع اين مطلب رو فراموش کردم . به محض اينکه يادم بياد می نويسم . به اميد ديدارت ای نازنينم .


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۳/۳/٧
 

سلام . داستانی که قولش رو داده بودم :

ديروز امتحان داشتی . اما حس دانشگاه رفتن نداشتی چه برسه به امتحان . اونم امتحان ذخيره بازيابی. ولی ديشبه ديروز رو کلی خونده بودی . هی حل مسئله زمان بلاک يابی هی نسل چهارم ذخيره سازی هی زمان درنگ دورانی و هی افسوس . هی لعنت . هی بد و بی راه . آخه شب قبل بهت ای میل زده . همون که می دونی . وای از این زمونه . ساعت 7 صبحه . به زوره ديشب ميری دانشگاه . تو اتوبوس دانشگاه استاد و می بينی که زل زده به درخت های کنار جاده . نمی تونی بهش سلام بدی . آخه فاصله زیاده . ميرسی سر کلاس . بعضی ها اومدن بعضی ها هم هنوز خوابن . اين سوال می کنه . اون سوال می کنه . حوصله نداری جواب بدی ولی مجبوری . استاد مياد . برگه در بياريد , ۴ تا سوال و شروع شد . همه رو بلدی . ولی نمی خوای جواب بدی . حسش نيست بنويسی . چند دقيقه به اين و اون زل ميزنی . محمد سوال ۱ چی ميشه ؟ سعيد برگه رو بگير بالا . حامد مزه نريز . و کلی چرند و پرند که يه عده الاف که معلوم نيست واسه چی اومدن دانشگاه ميگن . به خودت میای . سوال ها رو نگاه ميکنی . خندت می گيره . ولی می خوای داد بزنی و گريه کنی . از رو مجبوری می نويسی . هم از رو مجبوريه ديشب که کلی خوندی . هم از ترس تاثير نمره امتحان رو پايان ترم . میگذره . استاد : ۱۰ دقيقه وقت داريد . خانم شريفی : آقای عباباف سوال ۳ رو نوشتيد ؟ از رو دلسوزی : آره . برگه رو با کلی زحمت میرسونی بهش . آخه : ريز نوشتين نميتونم بخونم . استاد برکه ها رو بياريد . خانم شريفی زود باش . رويا از پشت در: ( ميشناسيش که ) داد ميزنه که استاد برگه ها رو بگيريد ديگه يه سری دارن تقلب می کنن . ای بی جنبه . امتحان تموم ميشه . خانم شريفی : مرسی . رويا : چقدر زشته آدم تقلب کنه .!. حوصله نداری جواب بدی ولی میترسی بگه لاله پس : زشت تر از اون اینه که آدم وسط امتحان داد بزنه . اگه خودت نمیتونی پس مزاحم دیگران نباش . داره جوابتو ميده ولی حس نداری گوش کنی . راه ميافتی بيای خونه همه وايستادن . سلام . سلام ... امتحان چطور بود . خوب دادين . سوال 4 چی ميشد ؟ ... اه . اه . اين همه بی کار . ( از همه دوستان نزديکم که اينارو می خونن معذرت می خوام . خودتون ميدونين منظورم از بيکارا کيا هستن ) . محمد ميمونه دانشگاه واسه اسمبلی . سعيد و حامد ميرن خونه وهمینطور بقیه . تو کوريدور يکی رو ميبينی که به هيچ عنوان حاظر به ديدنش نيستی . سريع ميای پايين . ۴ طبقه در عرض ۲ سوت و نیم . هيچ کی احساست رو نمی فهمه . جواد داره ميره تهران . خداحافظ . نشستی رو صندلی تو ايستگاه اتوبوس . منتظر اتوبوس . اوه . خانم خزايی پور . بلند ميشی . اين يکی با همه فرق داره . احترام . شخصيت . حال و احوال . و خداحافظ . دلت می خواد برسی خونه و بگيری يه هفته بخوابی . از اتوبوس پياده ميشی . احساس ميکنی دل درد داری . به خودت ميگی‌: يه دل درد سادس خوب ميشه . تو راه خونه . درد دلت بيشتر ميشه . آخ . عجب دردی . سابقه داری . ميدونی چت شده . باز فکر و خيال . باز فشار عصبی . ميخوای بدويی تا زود تر برسی ولی ميدونی که اگه بدویی بد تر ميشی . می سازی . مثل هميشه . می سوزی . مثل هميشه . ميرسی خونه . مامان دلم . و بيمارستان . شلوغ . پر ازدحام . پر دردسر . اين همه مريض . اين همه بيمار . اين همه درد . تعجب نمی کنی چون تو جامعه ای که زندگی ميکنی اين چيزا عاديه . پرستار : برو بخواب اونجا . و يک تخت پاره و بدون زير سری . که اگه سرت رو بزاری روش فردا کچلی می گيری . پرستار : بخواب و پاهات وبگیر بالا . مثل همیشه . حال عمومیت خوبه ؟ و تو : اصلا . دلت می خواد اسمشو داد بزنی . نمی تونی . قورت میدی . پدر با فیش پذیرش میاد . بستری ؟ آره . نه . و بالا خره آره . آخه دکتر نیست . به من چه که دکتر نیست ؟ پرستار : اگه میخوای میتونی بری . ولی اگه دوباره گرفت باید تا اینجا بیای . پدر : آخه چرا بابا . این یه وضعیت ساده است . پزشک شیفت : باید بمونه . ای ول به تخصصت . می دونی به خاطر پوله . نباید بمونی . مگه پول مفته ؟ اتاق خصوصی . نيست . اينقدر جلوتر از تو هستن که به تو اتاق خصوصی نرسه . هر کاری می کنی نمیشه . خواهر نیست . خونه است . منتظره . اه . زنگ میزنن اونم میاد . می خندی . به خودت . به وضعت . به حال و احوالت . و به همون که ميدونی !!! . اسمش رو مرحم می بینی . پس آروم زمزمه می کنی . ساعت 12:30 شبه . دکتر بيمارستان رفته انگلیس . اوه . چه با کلاس . باید بمونی تا یکی دیگه بیاد بگه مردنی هستی یا هنوز امیدی هست . بابا آخه چیزیم نیست . اه . یه پسر . اونقدر خورده که داره می میره . مثل خوک نجس . مثل سگ کثیف . باید بمیره . باید تو لجن خفه اش کنن . میبرن واسه شستشوی معده . اه . از همه چی بدت میاد . از زندگی . از نفس کشيدن . واسه پسره دعا می کنی که هر چه زودتر بمیره . و خواب . کابوس . هزیان . چرند و پرند . صبح ساعت 7:30 پرستار: دکتر اومده . الان میاد . مگه انگلیس نبود ؟ یه دکتر دیگه است . اوه . چه با مسئولیت . دکتر . چرا دیشب رو مونده ؟ پرستار : پزشک شيفت , آقای فلانی گفتن . دکتر : آقای فلانی چی تشخیص دادن ؟ پرستار : آپاندیس . ؟!؟ هه هه هه . چی ؟ آپاندیس . ای ول به تشخیص آقای فلانی . میخندی ولی می خوای داد بزنی . دکتر با مسئوليت : حالت خوبه ؟ و تو : اصلا . دکتر با مسئوليت : خوب اون واسه يه چيز ديگه است . رو به پدر : براش زن بگيريد خوب ميشه . دلت می خواد بلند شی دندونای دکتر رو تو دهنش خورد کنی . مرتيکه ی يه لا غبا . پدر : آقای دکتر مرخصه ؟ دکتر دکتر با مسئوليت : نه . رو به تو : ببينم جراحی کردی ؟ و تو : آره . چند بار ؟ و تو : يه بار . خوب وضع عموميت خوبه . زن بگير . تو : خفه شو . داری بلند می شی تا بهش بفهمونی اين دفه دهن گندشو بی خودی باز نکنه . پدر : احسان آروم . و تو : فقط نگاه به چشمای دکتر . پدر : مرخصه آقای دکتر ؟ و دکتر : جوان بی ادب . بله . و تو هنوز نگاه . ساعت 10 صبح . خونه . دلت بهتره . ولی حالت بدتره . اصلا نمیتونی تمرکز کنی . به این و اون گیر می دی . مثل همیشه . ساعت 3 بعد از ظهر . می شینی پشت پی سی و هنوز سيستم بالا نيومده ميری تو اینترنت . مثل هميشه . اوه . آف گذاشته . همون که می دونی . قلبت تاپ تاپ میزنه . می خونیش و بهتر که نمیشی هیچ , بدتر هم میشی . سریع یه آف بهش می زنی . خواهش . تمنا . تو رو خدا . می خوای حرف بزنی نمیتونی . چه جالب . آخه اونم نوشته که نمی تونه حرف بزنه . شاید ... . میفهمی احمقی . می فهمی عاشقا احمقن . می فهمی احمقا عاشقن . یه معادله . سریع حلش میکنی . نتیجه یه چیز عادیه . آخه خیلی وقت پیش ها بهش رسیده بودی . و اون اینکه عاشقی . باز میفهمی احمقی . خوابت میاد . میگیری میخوابی . ساعت 7 بعدازظهر . چه حالی میده آدم تو رخت خواب بلوله . از اين پهلو به اون پهلو . خميازه ميکشی هر کدوم به مدت ۳۴ ثانيه . میخوای بلند شی حسش نیست . به زور بلند میشی . هیچ کی نیست . تنهایی . احمق هم که هستی . دیگه هیچی . می مونه دیوونه بازی . وای چه حالی ميده . ولی نه حس اونم نیست . حس هيچی نيست . کتاب رو بر میداری . راز شاد زیستن . اه اه . حالت به هم میخوره از این جور کتابا . مخصوصا از این یکی . 2 سال پیش گرفتیش . 20 هزار بار خوندیش ولی باز داری می خونیش . کتاب رو بر می داری وبه یاد همون که میدونی میری آشپز خونه دلت هوای یه قهوه داغ کرده که تو پارک کنار همون که میدونی نوش جان کنی . ولی نه پارک هست ونه همون که میدونی . آخ که حیف از روزهای رفته . کتاب دستته . قهوه جوش : دینگ . قهوه جوش ها هم دیگه حرف میزنن . اما تو ... . قهوه رو میریزی تو یه لیوان با کلاس . ته کلاس . تو خیالت تنها نیستی . اونم هست . تنهایی . ولی با اون تنهایی . تنها . آه . حدودا هر 60 ثانیه یه هورت میخوری . سعی می کنی با کلاس باشی . آخه تنها نیستی . ای روزگار بی ترحم . فکر . فکر . فکر . و زنگ . کیه ؟ منم باز کن . اااه . باباس . اه . حست رو به هم ریخت . تنهاییت رو به هم ریخت . کلاست رو به هم ریخت . اینجاست که به جواب یه سوال پی می بری . سوال : چرا پسرکی که روزها اتاق روی شیروونی رو تمیز میکرد و دخترک پشت شیشه رو دید میزد یکهو تصمیم گرفت که به هیچ کس اعتماد نکنه ؟ . آره درست حدس زدی . آفرین به ذهنت . جواب : آخه اون پسرکی رو تو اتاق دختر دیده بود که تا به حال ندیده بود . جالبه . نه ؟ بعضی چیزها یه دفه اتفاق می افتن اما همیشه باقی می مونن . ای بابا تو رو چه به این حرفا . پسر در و باز کن بابات پشت دره . بابا میاد بالا . ساعت 8:30 . باید بری بیرون . کار داری .( چه کاری . دیگه بمونه ) . میری . ساعت 11:30 شبه . تو راه با خودت حرف می زنی . چرت و پرت های هميشگی . ميرسی خونه . سعید زنگ زده . همینطور محمود . این محمود کی می خواد دست از سر من برداره ؟ حس زنگ زدن به محمود رو نداری . با سعید بیشتر حال می کنی . زنگ . حال واحوال . امشب تنهاست . نمیتونی بری پیشش . مجبوره امشب و تنها بخوابه . شرمنده میشی . میگی نمیتونی . اونم خیلی متواضعانه میگه خواهش می کنم . دوستش داری . پسر خوبیه . اما امشب چه شبی است . نه برای اون . برای تو . یه جا خوندی که :

. بد ترین شکل دلتنگی زمانی است که در کنار کسی باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .

یاد همون که می دونی می افتی . عادیه . چیز عجیبی نیست . آخه همش تو فکرشی . همش . تموم روز . شبا خوابش و می بینی . روزا خاطراتش رو .

وباز یه جای دیگه خوندی که :

. تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای دل من تمام دنیا هستی .

و یاد مهدی اخوان ثالث :

هی فلانی زندگی شايد همين باشد .

پیش خودت میگی آره همینه .

ویاد یه شعر میافتی که جوونی هات با بر و بچز دبیرستان ساختیش :

ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولان گه توست * ( چيز ) خود را بخور و وزوز خود را سر ده .

آره عزیزم زندگی همینه . همین چرندیات . همین کمبود ها . همین سر ریز شدن ها . همین درموند گی ها . و همین عاشق شدن ها . به قول یه هنر پیشه تو یه فیلم ( آدرس رو حال کن . همين الان برو فيلمشو بگير ) میگفت : آدام باید مانطیخ داشتی باشی . باشه ولی اومدیم و مانطیخ هم داشتی . بعدش تازه اول بیچاره گیته . اول چرت و پرت گفتناته . ولی چه میشه کرد با مانطیخ بودن بهتر از بی منطق بودنه . منو ببخش اگه بی منطق بودم . منو ببخش اگه احمق بودم . منو ببخش اگه اذیتت کردم . منو ببخش اگه زندگیت رو بهم ریختم . ولی عزیزم دوستت دارم . بهترینم دوستت دارم . زیباترینم دوستت دارم . حیف که عاشقی گناهه . وگر نه عاشقت هم می شدم . البته اگه به کسی نمیگی الان هم هستم . به کسی نگی ها . مرسی . همین . از مگس به سیمرغ : تموم . فرکانس بی سیمت رو عوض کن تا دشمن شناساییمون نکنه . ! . ...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۳/۳/٦
 

سلام عزيزانم . در جواب سوال ديشب بايد بگم کلاغ يه فرق اساسی داره . و اون اينکه يک بالش از او يکی بالش مساوی تره . اين نکته ايه که معدودی از آدم ها بهش می رسن . خوش باشين . ولی مثل من الکی خوش هرگز . بای دوستان .

راستی منتظر يه داستان از اينجانب باشيد . چرنده ولی ارزش يه بار خوندن و داره  .  البته داستان رو مخصوص همون که ميدونی نوشتم . ولی بازديد برای عموم آزاد است . لطفا سيگار خود را قبل از ورود به اين سايت قورت دهيد . حتی المقدور به صورت روشن قورت داده شود . با تشکر ...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۳/۳/٦
 

يه سوال :

 فرق کلاغ چيه ؟

سوال بالا اصلا مسخره نيست و احتمالا کلمه ای از اون جا نيافتاده . سعی کنيد يه جوری به اين سوال جواب بديد . اگه مايل به دونستن جوابش هستيد ميتونيد فردا دوباره اين صفحه رو باز کنيد . حتما جوابش رو می نويسم . فقط يه راهنمايی . اينکه من امشب حالم اصلا خوب نيست . دليل بد بودن حالم رو هم می دونم . ولی نميدونم بايد چی کار کنم .

اميدم را دگر نايی نماندست ...  


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۳/۳/٤
 

سلام عزيز نازنينم . شب خوش و روز بر وفق مراد . شعر زيبايی بود گفتم بنويسم

شايد تو هم باهاش حال کنی . به ديدن روزهای سپيد اميدوارم ... هنوز .

من غلام قمرم غير قمرهيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكرهيچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج مبرهيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدرهيچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر, هيچ مگو
من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگو
گفتم اين روي فرشته است عجب , يا بشراست
گفت اين غير فرشته است و بشر, هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو
اي نشسته تو در اين خانه ي پر نقش وخيال
خيزازاين خانه برو رخت ببر هيچ مگو

حالا هر چی دلت می خواد بگو ...


 
comment نظرات ()