* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۳/٢/۳۱
 

سلام . امشب آهنگ سايت روعوض کردم . خودم که با اين آهنگ خيلی خيلی حال می کنم .   آخه داستانش سرم اومده . اسم ... ام  hamoon_ke_midoony  بود . البته هنوز هست . بگذريم . اميدوارم ازش خوشتون بياد .

اونی که می خواستی با صدای مرجان


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۳/٢/٢۸
 

 

اينم از آهنگ وبلاگم . سيمين قانم . فقط برای تو که خودت می دونی ! 

گل گلدون من ...

فقط دوستای عزيز لطف کنيد رو دکمه ی Play  تو قسمت   MusicPlayer  واقع در سمت راست همين صفحه کليک کنيد . ای بابا خودمو کشتم . خودم هيچی بارم نيست فکر ميکنم همه مثل خودم هستن   .


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۳/٢/٢٧
 

درچشمان تونوری دیدم آنگاه که چشمانم جزسیاهی چیزی برای دیدن نمی یافت

برلبان تو ترانه ای یافتم آنگاه که لبا نم جزسکوت چیزی برای گفتن نمی یافت

دردستان توگرمایی حس کردم آنگاه که دستانم جزسرما چیزی برای حس کردن نمی یافت

درذهن توشوقی دیدم آنگاه که ذهنم جزنا امیدی چیزی برای مشغول کردن خود نمی یافت 

درپای توصلابتی دیدم آنگاه که پاهایم اززورخستگی راه به خود می لرزیدند

درتوچیزهایی یا فتم که تا آن روزنا یا فتنی می نمودند

درتوچیزهایی بودند که دوست داشتنی ترازآنها درذهنم نمی گنجید    

آنگاه که تورا دیدم

نمی دانستم که آيا تو نيز مرا ديده ای  

شاید دیوانگی بود که خواهان با توبودن بودم

آه که دیوانگی هم عالمی دارد

به خیا لم به دریا رسیده بودم

آه که سرابی بیش نبودند آنها که ازدوردریا می نمودند

به خیا لم به باغی رسیده بودم پرازیاس و اقا قی

آه که ویرانه ای بیش نبودند آنها که من باغ می پنداشتمشا ن

به خیا لم تورا یا فته بودم , تورا خواسته بودم , به خيالم تو مرا می فهميدی

آه که این بارهم اشتباه کرده بودم

 

می خوام از شعر گونه هام يکی ديگه رو هم بنويسم . اين يکی خيلی

نازه . اصلا  انگار مخصوص اين لحضه سرودمش .

شايد اشتباه ...         ***    تاريخ سرودن : ۲۶/۱۰/۱۳۸۲    ***

چتر ها بی جهت باز

لبها بی جهت بسته

آسمان بی جهت سیاه

شب بی جهت سرد

و عقربه های ساعت بی جهت عجول

نمی دانم , شاید اشتباه می کنم

شاید آن چتری که باز است

به روی صورت طفلی فکنده سایه ای از نور

شاید آن لبها که بسته اند

نشانی می دهند از خفته ای در دل

نشانی از رضایت , نشانی از تنفر, از غرور

شاید آن نوری که شب را , آسمان را بی نصیب از خود نموده

روی شمعی بر نگاهی رونقی می افکند

شاید آن سرمای جانسوزی که می پراند از سر خواب خوش را

نشان از گرمی ظهر کویری با خودش دارد

شاید آن ساعت شماری که شبانه روز می کاهد ز ظرف عمر ما

دارد عشقی , عاشقی , معشوقه ای

که چنین آشفته حال در پی دیدار اوست

نمی دانم , شاید اشتباه می کنم   ...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۳/٢/۱٧
 

آه که جز سلام کلمه ای یافت نمی کنم تا کلامم را با آن بیارا یم . آه که سلام عجب سحر آمیز است . آه که سلام چه زیباست . آه که اگر سلام نبود چه می گفتیم وقتی لبانمان خشک شده و زبانمان به دنبال واژه ایست تا آغاز کند حدیث غربتش را . آه که بعد از سلام تازه اول سختی هاست . آه که زندگی برما جز با سختی نمی گذرد . آه که این بارهم سلام ...

             کنم هرشب دعایی کز دلم بیرون رود عشقت

                                         ولی آهسته می گویم الهی بی اثر گردد  

ازهمونی که نوشتی می خوام بنویسم . سیاوش ...

از عذاب جاده خسته , نرسيده و رسيده

آهي از سررسيدن , نكشيده و كشيده

غم سرگردوني ها مو با تو صادقانه گفتم

اسمي كه اسم شبم بود با توعاشقانه گفتم

با تنم زخمي اگه بود بي رمق بود اگه پاهام

تازه تازه با تو گفتم اگه كهنه بود دردام

من سرگردون ساده تو رو صادق مي دونستم

اين برام شكسته اما تو روعاشق مي دونستم

تو تموم طول جاده كه افق برابرم بود

شوق تو راه توشه ي من اسم توهمسفرم بود

من دل شيشه اي هر جا هر شكستن كه شكستن

زير كوه بارغصه هر نشستن كه نشستن

عشق تو از خاطرم برد كه نحيفم و پياده

تو رو فرياد زدم و باز خون شدم تو رگ جاده

من سرگردون ساده تو رو صادق مي دونستم

اين برام شكسته اما تو روعاشق مي دونستم

نيزه ي نمباد شرجي وسط دشت تابستون

تازيانه هاي رگبار توي چله ي زمستون

نتونستن نتونستن جلوي منو بگيرن

از من خسته ي خسته شوق رفتن و بگيرن

حالا كه رسيدم اينجا پر قصه برا گفتن

پر نياز تو براي آه كشيدن و شنفتن

تو رو با خودم غريبه از خودم جدا می بينم

خودم و پر از ترانه تو رو بي صدا مي بينم

من سرگردون ساده تو رو صادق مي دونستم

اين برام شكسته اما تو رو عاشق مي دونستم

اون هميشه با محبت براي من ديگه نيستي

نگو صادقي به عشقت آخه چشمات مي گه نيستی

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۳/٢/۱٥
 

برای اونی که بايد باشه ولی نيست . اميدوارم هر چه زودترقبل از اينکه دلم از دست بره از

راه برسه . هر روز و هر شب به خود می خوانمت ای دوست .

من از اون آسمون آبي مي خوام

من از اون شبهاي مهتابي مي خوام

دلم از خاطره هاي بد جدا

من از اون وقت هاي بي تابي مي خوام

من مي خوام يه دسته گل به آب بدم

آرزو هامو به يك حباب بدم

سيبي از شاخه ي حسرت بچينم

بندازم رو آسمون و تاب بدم

گل ايون بهاره دل من

يه بيابون لاله زاره دل من

من از اون آسمون آبي مي خوام

من از اون شبهاي مهتابي مي خوام

دلم از خاطره هاي بد جدا

من از اون وقت هاي بي تابي مي خوام

مثل يه دسته گل عقاقيا

دلمو باز مي كنه بيا بيا

تو مي ري پشت علف ها گم مي شي

من مي مونم و گل عقاقيا

گل ايون بهاره دل من

يه بيابون لاله زاره دل من

                       ....... منتظرم تا که بتابه خورشيد .......

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۳/٢/۱٤
 

اين يکی هم از خونده های سيمين خانمه :

نمي دونم دلم ديوونه ي كيست

كجا میگردد و در خونه ي كيست

نمي دونم دل سر گشته ي ما

اسيرنرگس سرگشته ي كيست

دلا خوبان دل خونين پسندند

دلا خون شو كه خوبان اين پسندند

متاع كهنه بين بي مشتري نيست

گروهي اون گروهي اين پسندند

دلا اصلا نترسي از ره دور

دلا اصلا نترسي از ته گور

دلا اصلا نمي ترسي كه روزي

شوي بنگاه مار و لانه ي مور

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۳/٢/۱٤
 

خواننده سيمين قانم

تو هموني كه تو رويا تو رو من خواب مي ديدم

توچشات آسمون و آفتا ب و مهتاب مي ديدم

زلفات و شب مي خره تا توي اون لونه كنه

مثل من صد تا دل و عاشق و ديوونه كنه

تو اوني همونی ...  تو اوني همونی

از تو قلك چشات سكه هاي رنگ وا رنگ مي ريزه روي هوا

با صداي خنده هات می شه از ستاره پرآسمون رو سياه

تو اونی همونی ... تو اونی همونی 

تو هموني كه اگه شب قصه بگي

چشم بي خوابم و پر خواب مي كني

تو هموني كه اگه با من بموني

منو از آرزو سيراب مي كني

تو اوني همونی ... تو اوني هموني

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۳/٢/٩
 

گر به دین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

گر به دین سان زیست باید پاک

من چه نا پاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک  


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۳/٢/٧
 

ديشب خواب دلم رو ديدم ! حيف که يه خواب بود . می خوام بنويسمش . البته با اجازه ی دلم ...

؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

ديگرهيچ اميدم نيست به تو ...

خدا روزگارم رو طوری مقدر کرده که با سوالاتی که اغلب با چرا آغاز ميشن بگذره .

چرا اينطوريه , چرا اونطوری نيست , چرا به اين دنيا اومدم , چرا نفس ميکشم , چرا تو شهر

زندگی ميکنم , چرا دست دارم , چرا چشام ميبينن , چرا و چرا و چرا ... وچرا تو نيستی ؟؟؟ 

شايد بگی تو چقدر ابلهی که به اينها فکر می کنی , ميدونی بهت چی ميگم ؟

میگم ابله بودن آرزوی منه ! 

شايد بگی آخه ديوونه چرا مثل بچه آدم زندگيت رو نمی کنی , تو رو چه به اين حرفها , اين

حرفها واسه گنده تر از تو رو دل مياره . چه برسه به تو که ... .

آره , خودمم اينها رو می دونم ولی نمی تونم به دلم دروغ بگم , اون با هوش تر از اين حرف

هاست , اگه بفهمه که ميخواستم از سر بازش کنم اونوقت کارم زاره . آخه می دونی اگر هم

بخوام از سر بازش کنم نمی تونم , آخه من و اون با هم عهد بستيم , منم که اگه جونم بره عهدم

از يادم نميره . اگه به کسی دل بدم بعيد نيست جونمم بهش بدم . آره , مشکل من اينه که عهد

بستم . اونم همينطور , اونم عهد بسته که تا هست با من باشه , عهد بسته که تا هستم و هست به

جز من با ديگری نباشه . حتی فکر ديگری هم تو ذهنش نباشه . و تا حالا هم رو عهدش بوده .

حالا انصاف نيست که با اين همه وفا داری , من بهش نارو بزنم . انصاف نيست که با وجود اين

همه احساس تعلقی که به من داره من با ديگری باشم , يا حتی به ديگری فکر کنم . نه , نه ,

اصلا , حتی فکرش هم آزارم ميده . ولی خودش چند وقت پيش ميگفت تنهاست , ميگفت 

هوای تازه می خواد , می گفت داره می پوسه تو اين آشفته بازار , ميگفت تنگه . منم ديدم

راست ميگه , يه جورايی احساس دل تنگی می کردم .  گفته های دلم هم مزيد بر علت شد که

ديگه مطمئن بشم که دل تنگم . بهش گفتم تو از کی تنگ بودی و من نمی دونستم ؟

گفت از ساعت صفر آشنايی ما با هم !

تعجب کردم . گفتم يعنی اون موقع از آشنايی با من خوشحال نشدی ؟

‌گفت چرا , چرا , ناراحت نشو . میدونی چیه , من از قبل از آشنايی با توخيلی شاد بودم .

شادی که حتی فکرش برای تو که خاکی هستی نا ممکنه .

گفتم قبل از آشنايی با من ؟  مگه قبل از اينکه دل من بشی وجود داشتی ؟

خنديد و گفت آره , بودم , ولی نه اينجا , اونجايی که من قبل ازاينکه دل تو بشم بودم خيلی از

اينجا دوره . سرا پا گوش شده بودم که از حرفاش سر در بيارم . اون ادامه داد که زمانی با خدا

بوده . زمانی پيش خدا بوده . زمانی مال خدا بوده . ميگفت وقتی يادش می افته که کجا بوده و

حالا کجا هست  می خواد منفجر بشه .

گفتم چطور شد که حالا اينجايی ؟ چرا اونجا رو ول کردی ؟

گفت من به ميل خودم نيومدم . من و به زور فرستادن اينجا . گفت يه روز فهميديم که دو نفر 

به نامهای آدم و حوا به خاطر دلشون کاری روکردن که نباید می کردن و خدا هم می خواد

تنبيهشون کنه . ميگفت نمی دونی چه آشوبی بود . هر کی يه چيزی ميگفت . يکی می گفت

خوشی هامون تموم شد . يکی می گفت خدا تر و خشک و با هم نمی سوزونه . يکی ميگفت

خدا مهربون تراز اونيه که بخواد تنبيه سختی در نظر بگيره , حتما يه تنبيه کوچيکه . يکی

ميگفت بايد از اينجا بريم . و... . خلاصه آشوبی بوده . تا اينکه فهميديم بله , خدا تر و

خشک رو ميخواد با هم بسوزونه . فهميديم که هر چی خوشی بود تموم شد . فهميديم که ديگه

وقت سفربه نا کجا آ باد رسيده . خلاصه اينکه مارو فرستادن اينجا . و همينجا بود که من و تو

با هم آشنا شديم . در نگاه اول ازت خوشم اومد , ولی هنوز تو فکراتفاقی بودم که واسم افتاده

بود . هنوز گيج بودم که گرمای دستت رو حس کردم . و اينکه ميگفتی با من باش . ولی من

نتونستم عکس العملی انجام بدم . حس غريبی بود . با من فرق داشتی ولی زيبا بودی . جذاب

بودی . خيلی ها مثل تو بودن ولی تو با همشون فرق داشتی . همه هراسون بودن . دنبال يه

همراه که بتونه کمکشون کنه . کم کم من هم همين احساس رو کردم . 

دلم که داشت حرف می زد چشای من داشتن از حدقه می زدن بيرون . که من , تو , ...

اون ادامه داد که تو همين حال بوده که انگاريه دفه همه چيز رو سرش خراب شده . ميگفت يه

لحظه احساس کردم رو زمينم . ميگفت احساس کردم که دارم احساس میکنم . ميگفت فهميدم

که صدای تو رو شنيدم . در صورتی که قبل از اينکه به اينجا بيام هيچ احساسی نداشتم . فقط 

احساس خوبی داشتم و شادی . ولی حالا گرمای دست تو رو حس کرده بودم و... . ميگفت

اونجا بود که ديدم با توام .

گفتم با من بودی ؟ 

گفت آره . قبل ازآشنايی با تو با خدا بودم . آزاد بودم . همه جا بودم . همه جا می رفتم . هر

کاری می کردم . کسی هم نبود که بگه چرا . ولی حالا تو رو می ديدم که کنارمی و خودم رو

که همه چيز رو ازم گرفته بودن . مهر تو رو نسبت به خودم می ديدم و احساس خودم رو

درک می کردم که ديگه زمينی شدم . هنوز دستم رو گرفته بودی و ميگفتی با من باش . اينبار

صدات رو با دقت شنيدم . صدات هم زيبا بود .

من ديگه داشتم از حال می رفتم . گفتم چرا قصه ميگی . من اين کارا رو کردم ؟

و اون ادامه داد . ميگفت مهرت رو کاملا احساس ميکردم ولی نمی تونستم جواب بدم .

می گفت وقتی به اين فکر می کردم که اون همه خوشی رو بايد ول کنم و با تو باشم گريه ام

می گرفت ولی وقتی لبخند تو رو می ديدم گريه ام قطع می شد. ميگفت ديگه زمينيه زمينی

شده بودم . فهميدم که حالا بايد با تو باشم . چون تو رو مرهم دردام مي ديدم . برگشتم و دستت

رو فشردم . و تو شادمانه فرياد زدی که من شدم . ميگفت که بهم گفته چی شدی ؟ و من جوابش

رو دادم که انسان . معنی انسان رو نمی دونستم . نشستی و گفتی که منم بنشينم . منم نشستم و

چند روزی در مورد انسان بودن برام گفتی . می گفت تو اين چند روز احساس جديدی هم براش

روشن شده و اون احساس خواب بوده . ولی با من که بوده فراموش مي کرده که خوابش مياد .

می گفت محو در حرف های من شده بوده . وقتی معنای انسانيت رو و انسان بودن رو فهميده به

من گفته که بيا به هم یه قول بديم . منم گفتم چه قولی و اون گفته که بيا قول بديم انسان باشيم .

ميگفت اين تنها شرط اون برای با من بودن بوده . و میگفت تو هم قبول کردی . می گفت ما از

اون لحظه به بعد ما شديم . می گفت از اون لحظه به بعد با من بوده . و من هم با اون .

می گفت احساس با هم بودن رو و زيبايی اين احساس روهم اونجا درک کرده . می گفت از

اونجا به بعد من و تو یکی شدیم . می گفت از اون لحظه به بعد بوده که معنای یه جور شادی

دیگه رو هم فهمیده . فهمیده که شاد بودن در تنها بودن و در آزاد بودن و اینکه هر کاری بخوای

انجام بدی و هیچ کی هم بهت گیر نده نیست . میگفت اونجا بوده که فهمیده با هم بودن هم لذتی

وصف نا پذیر داره . و اینکه با کسی باشی که دوستت داره و تو هم دوستش داری و از همه

مهمتر اینکه با وجود هم انواع شدن ها رو تجربه کنید . زنده شدن , همراه شدن , عاشق شدن ,

هم دل شدن , زیبا شدن , و خیلی شدن های دیگه . می گفت اون روزای اول که باهات آشنا شده

بودم و تو از انسان شدن برام می گفتی ترسی وجودم رو گرفته بوده . ترس از اینکه نکنه نتونم با

احساس های انسانی خودم رو وفق بدم . ولی وقتی تو رو می دیدم که کنارم نشستی آروم می

شدم . و همونجا بود که احساس عاشق شدن رو هم تو خودم حس کردم . وقتی تو از حس

عاشقی در انسانها می گفتی تمام بدنم مورمورمی شد ولی باز با دیدن تو آروم می شدم . وقتی به

آخر تعریفت ازعاشقی رسیدی گفتی عاشقی رها کردنه نه زندانی کردن . اون لحظه فهمیدم که

عاشقی چقدر زیباست . رها کردن چیزی که دوستش داری . ایستادن کنار چیزی که دوستش

داری نه چسبیدن بهش . میگفت اون لحظه فهمیدم که عاشقت شدم . ولی ترسیدم به زبون بیارم .

گفتم ترس ؟ ترس از چی ؟

گفت ترس از اینکه تو عاشقم نباشی و فقط برای مدتی میخواهی با من باشی . گفتم پس معلومه

که احساس تردید رو هم اونجا درک کردی . گفت آره . گفت از تردید هیچ دل خوشی نداره .

میگفت از تردید دوباره بیزاره .

اون داشت از آشنایی ما با هم میگفت و من مات و مبهوت در حرف های اون که مگه میشه این

همه اتفاق افتاده باشه و من فراموش کرده باشم ؟ همین موضوع رو بهش گفتم . گفتم چطور من

یادمه که باهات عهد بستم ولی این ماجرا ها رو به خاطر نمی یارم ؟

خندید و گفت تو خیلی چیزها رو فراموش کردی . و این عهد مون رو هم که میگی یادته من تو

یادت نگهش داشتم . میگفت وقتها می شده که عهدمون رو زیر پا گذاشتم و اون صبورانه صبر

کرده تا برگردم . و من هم جواب صبرش رودادم و برگشتم . میگفت با وجود اینکه گاهی

اوقات عهدمون فراموشم می شده ولی در حدی نبوده که مستحق تنبیه باشم . می گفت وقتی

عهدمون یادت میره تنها دل خوشیم اینه که زود بر می گردی واونقدر دور نمیشی که نتونی

برگردی . می گفت شما خاکی ها کمتر این اخلاق رو دارید که زود برگردید ولی تو خوشبختانه

همیشه حواست به اطرافت هست . دور میشی ولی نه خارج از محدوده ی مجاز . و این برای

من که با تو عهد بستم جای بسی خوشنودی داره . می گفت دوستم داره و تا هستم با من می

مونه . نمیدونستم چی باید بگم . جدا گیج شده بودم . احساس می کردم قلبم داره تو دهنم می

زنه . صدای قلبم تا چند تا خونه اونطرف تر می رسید . دهنم خشک شده بود و لبام به هم

چسبیده بودن . میخواستم چیزی بگم , ولی دوستت دارم گفتن اون من و مبهوت کرده بود . حالا

می تونستم احساس دلم رو وقتی برای اولین بار در اولین روز آشنایی مون گرمای دستم رو حس

می کرده بفهمم . غریب و خارج از وصف . خواستم لب وا کنم و بهش بگم به خاطر همه بدی

هایی که بهش کردم , هر چند کوچک , ازش معذرت می خوام , بهش بگم از این به بعد دیگه

حتی قدمی ازش دور نمی شم , حتی برای لحظه ای , می خواستم بگم دوستش دارم , می

خواستم بگم عاشقشم . میخواستم رشته ی کلام رو دستم بگیرم و هر چی تو دلمه بیرون بریزم .

حرف هایی که سالهاست تو دلم زندونین رو آزاد کنم . دیدم که از کی به کی می خوام بگم ؟ از

دلم به دلم ؟ ولی خواستم بگم که دوستش دارم , می خواستم بگم این رو فکرم هم میگه , قلبم هم

میگه , و تمام اعضای بدنم , می خواستم بگم با تمام وجودم عاشقشم و دوستش دارم که صدایی

شنیدیم . وقتی رومون رو برگردوندیم , دیدیم که چند نفرایستادن و دارن حرف های من و دلم رو

گوش میدن و در حسرت این بودن ای کاش اونها هم دلی داشتن که باهاش حرف بزنن . دست دلم

رو گرفتم و اون هم منو در آغوش کشید . به راه افتادیم . خواستم آروم زیر گوشش بگم دوستت

دارم و خواستم این کار رو تا فرصت هست انجام بدم و این موهبت رو که به عشقم بگم دوستش

دارم از دست ندم که این بار یه صدای آشنا شنیدم . مادرم بود که میگفت احسان دانشگاهت دیر

نشه . تا اومدم به خودم بیام و به دلم بگم دوستت دارم دیدم نیست . آه که این فقط یه خواب بود .

و تازه فهمیدم دیشب که داشتم به عشق و عاشقی فکر می کردم خوابم برده و تو خواب  عشق

فعليم رو , دلم رو دیدم و ... . اون لحظه می خواستم داد بزنم . با تمام وجودم فرياد بزنم که

چرا ؟ چرا بيدارم کرديد ؟ چرا ؟ چرا ؟

ديدم اگه اين کار رو بکنم ميگن پسره ديوونه شده . اونجا فهميدم که آدم حتی نبايد لحظه رو

هم از دست بده . لحظه ای رو نبايد در ترديد بگذرونه . ولی اين و ميدونم که دلم ميدونه دوستش

دارم , آخه می خواستم از ته دلم اين و بهش بگم , پس حتما می دونه . ولی در مورد ... .

آره تو اين دنيا همه چيز رو بايد به زبون آورد . ولی حيف که زبون کمی ديرمی جنبه . گاهی

اوقات تا بخواهی بفهمی چه خبره وقت رفتنه و کار از کار گذشته .

همينجا به دلم قول می دم حتی لحظه ای ازش دور نشم مگر با اجازه ی خودش . و اون وقت

هم به دنبال يکی می رم که لياقت دلم رو داشته باشه . يکی که با دلم بسازه . يکی که دلم رو و

احساسات زيباش رو باور کنه . و قيمت دلم رو بفهمه . اون وقته که با اون هم عهد می بندم .

 و اون وقته که دلم و قلبم وجونم و فکرم و خلاصه همه وجودم رو در اختيارش می زارم .

البته با اجازه ی دلم . همينجا هم به‌ ؛ عشقم ؛ به ؛ دلم ؛ می گم با تمام وجود عاشقتم , با تمام

وجود دوستت دارم و با تمام وجود می پرستمت . 

شاد کن تا شادت کنند ,  با تقديم محبت .


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۳/٢/٦
 

به ياد اون روز بارونی ~~~

اين که می خونيش حقيقت محضه . . . 

اگه يه روز فهميدی که  1000  نفر دلشون واست تنگ شده بدون که اوليشون منم .

اگه يه روز فهميدی که  100  نفر دلشون واست تنگ شده بدون که اوليشون منم .

اگه يه روز فهميدی که  10  نفر دلشون واست تنگ شده بدون که اوليشون منم .

اگه يه روز فهميدی که  1  نفر دلش واست تنگ شده بدون که اون منم .

اگه يه روز فهميدی که کسی دلش واست تنگ نشده بدون که من MORDAM .


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۳/٢/٤
 

من از هجوم هجاهای عشق می ترسم / اميد بی ثمری خانه در دلم کرده است / به دشت و باغ و بيابان به برگ برگ درختان و روح سبز گياهان گر از کمند تو دلم رست دوباره اورم ايمان که ؛؛؛؛عشق بيهوده ست؛؛؛؛

همين , فقط همين و ديگرهيچ . سکوتی سرشارازفرياد . قراری سرشارازفرار و سلامی سرشاراز خدا حافظی . و اميدی که ديگر بار به ياس بدل می شود. دلی که هيچ گاه آرامش     را به خاطر ندارد . ميگردد و می پويد و آرام ندارد تا گوشی يابد شنوا . دلی يابد پر شور و جانی يابد بی دغدغه , لبی يابد آتشين از بسته بودن و روحی که روحش را بفهمد . آه , که   اينها سرابی و آرزو ها ملا لی بيش نيستند .                                               عشق مائده ايست آسمانی که در زندگی هر انسانی فقط يک بار نزول می کند . عشق تجربه نيست . عشق قيد و بند نيست , بلکه‌ آزاد و رها کردن آن چيزيست که دوستش می داريم .  ما شرقی ها به عاشق شدن و عاشق ماندن عادت کرديم . چرا که فقط همين را آموختيم . چرا که جز اين نمی دانيم . همين است که تا گوشه چشمی می بينيم به نادانی فرياد می کنيم آره  منم  عاشق شدم !!!                                                                              آه ای عشق , ای روشنايی خورشيد از تو , ای صدای آبشاران از تو , ای صداقت آفتاب از تو بر ما بتاب که عاشقی را مجروح کرديم و نالان .  

مرا با خود ببر ای همسفر تنهای تنهايم

بيا با من نشين ای همنشين تنهای تنهايم

ازعشق چه می دانيم . چه شنيده ايم . آيا هيچ می شناسيمش ؟  يا به نامی اکتفا کرديم و بس ؟  و آيا هيچ بدان انديشيده ايم . يا به شنيده هامان اجازه داديم تا به جای ما بيانديشند ؟  بياييم کمی به احساسمان مجال سخن دهيم . شايد حرفی ,  فقانی ,  شيونی برآرد که  آه , عمر گذراندی ای بشر, چه حاصل تو را . مرا کشتی در دل که مبادا گويند به بيراهه می رود . صدايم را شنيدی آنگاه که جز تو را فرياد نمی زدم ؟  نگاهم را ديدی که ملتمسانه تو را به کمک می طلبيدم ؟      نه ,  نه شنيدی و نه ديدی . سلام ,  بيهوده دزديدی و نگاه ,  بيهوده دريدی که ناکرده گناه ميندازند چون طوقی به گردنت . که مبادا سلامت را عشق تعبير کنند و نگاهت را هرزگی .     آه  که چه کردی با من . به همان برگ برگ درختان که قسم ياد می کنی به نامشان که گر  رهايی يابی چنين و چنان ,  آيا ميدانی که ايمان را جز عشق نیست ؟  و عشق را جز ايمان ؟ و آيا به قداست عشق دانايی ؟  مبادا تجربيات خود را عشق پنداری که جز خسران در پی نخواهد داشت . مبادا خواست های جوانکی نادان را عاشقی پنداری که جز بيراهه راه به جايی نخواهی داشت .                                                                                 سالها در پی گمشده ای در به دريم . به هزاران چهره بر می خوريم . نگاه می کنيم و جز نيرنگ نمی يابيم . آنگاه با خود نجوا سر می دهيم که اين است آن که ميگفتند پدرانمان .       که زندگی را زرق و برق هاست فراوان , مبادا غرق شوی و هيچ نبينی جز آن . چشم ها را  بايد شست , جور دیگر بايد ديد . چرا هر سلامی را عاشقی پنداريم ؟ آيا هيچ نيازی با سلام برطرف می شود و آيا هر سلامی به عشق ختم می شود ؟  به پندارما آن کس که سلامی دهد   بی طمع  و آن که جوابی دهد بی ميل نمی تواند بود . آه  که همين است دليل پسرفت ما .   اينکه به هر چشمی بی غرض نمی نگريم و به هيچ سلامی بی هدف پاسخ نمی دهيم . آه که عشق چه ها می کشد از دست ما . و ما که چه ها می کشيم از دست همراهانمان . آخر که  گفته که سلام را منشا دوستی هاست . آيا هيچ به عاقبت اين جمله فکر کرده بود آنگاه که بر زبان جاری می کردش ؟  آه که ديگر نای نوشتنم نيست .                                      نميدانی ای عزيز در دل چه حرفهاست که هنوز بايد زندانی باشند . تو را می خواستم تا آنها را آزادی دهم . شايد که دل را آزادی بخشم . اينجاست که دل فرياد می زند  :  

ای کاش صداقت آخرين حرف دل انسان بود .

آره عزيز . صداقت آرزوی منه . چرا بايد با جملات دورمعنی انسانها رو سر دو راهی رها کنيم . چرا صادقانه و روراست بهشون نگيم آره يا نه . آره , ای کاش صادق باشيم , حداقل  با خودمون , که ديگه لازم نباشه انتظار رهايی رو بکشيم و وقتی رها شديم دوباره ايمان آوريم که عشق بيهوده است . عشق وقتی بيهوده ميشه که ما هربرخوردی رو عشق بپنداريم . و با هر اشاره ای عاشق بشيم .  نه عزيز . عشق بزرگ تر از اين هاست که من و در بر بگيره .     تو رو نميدونم ولی من حالا حالا ها عاشق نمی شم . ولی وقتی هم که عشق کسی تو دلم جا بگيره به اين سادگی ها ولش نمی کنم . منظورم اينه که تا دم مرگ ولش نمی کنم . پس سعی ميکنم عاشق کسی بشم که ارزش اين کارها رو داشته باشه . ارزش اينکه تا دم مرگ باهاش باشم . ارزش اينکه دل پاکم رو در طبق اخلاص بهش تقديم کنم . ارزش اينکه براش بميرم .   و مطمئن باش اگه يه روزی همچين کسی رو پيدا کردم از مرگ دريغی نخواهم داشت . و بی پروا عاشقش خواهم شد . پس ازهجوم هجاهای عشق نترس . بيا تا با هم دوستی رو معنا کنيم . ما برای عاشق شدن فرصت زياد داريم ولی برای دوستی , فکر نکنم . به قول شاعر :

من آن گلبرگ مغرورم که می ميرم ز بی آبی

ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

من آن شبگرد تنهايم که می در دست و من مستم

ولی با عزت نفسم به دنبال تو می گردم

ديگه مغزم هر چی فسفر تو بدنم بود صرف سلولهای خاکستريش کرد . ديگه فرمان هاش با تاخير به دستم می رسه .  فقط اينکه دوستی ارزشی بيش از همراهی داره . بيا تا دوستی رو در نهان خانه ی دلمون احساس کنيم . بيا تا به همه ثابت کنيم  که با دوستی به هر جای دنيا ميشه رسيد , حتی به عاشقی . ميخوام واست يکی از شعر گونه هام رو بنويسم (‌ منظورم همون اراجيفيه که وقتی دلم ميخواد ميگم ) اميدوارم به کامت خوش بياد .

     

          ***  آسوده و آزاد        تاريخ سرودن :‌ ۲۸/۰۱/۱۳۸۳  ***

 

من ابر شدم باد صبا مرکب من شد

زنجير خيالم به سر موی تو آويخت

از هر رگ من خون تب آلوده به دل رفت

جوشيد و خروشيد

تا عشق پديد آمد و با روح تو آميخت

اين خاطر آسوده ی امروز کجا بود

آنروز که غم شمع به بالين من افروخت

يک عمر پی گمشده ای روز و شبم را

با سوزن اندوه به هم دوخته بودم

بيچاره دلم در دل هر شب شده فانوس

بيهوده نگاهم سر هر کوچه شد آونگ

اينک که تو را يافتم ای لاله ی وحشی

در رهگذر باد

بگذار غبار از تو بشويم آسوده و آزاد ...

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۳/٢/۳
 

به تو که تموم دنيای منی :

شنيدم که ميگن شيشه دل نداره , احساس نداره . ولی يه روز که

شيشه ی اطاقم رو بخارگرفته بود با انگشت روش نوشتم دوستت دارم ؛

و اون گريست ...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۳/٢/٢
 

   سلام دوستان و سلام دوستم ... می خوام بهت بگم :‌ ای به فدای چشمات , چشمت سلامت . ميخوام بهت بگم ... . ولی ای کاش می تونستم بگم . می خوام ازت بخوام که بدونی چی می خوام بهت بگم . خودت می دونی چرا نمی تونم . امشب با خدای خودم عهدی کردم . ازش چيزی خواستم . و می دونم که به خواسته ی من جواب رد نمی ده . حد اقل اميدوارم که جواب رد نده . اين متن رو هم واسه تو , مخصوص تو و فقط برای تو نوشتم . خدايا , ای زيبنده ی ستايش , اميد دلم رو نا اميد نکن .

 

     سکوت سرشار از سخنان نا گفته است ...

 

 دل تنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند . رویاهایش را آسمان پر ستاره نا دیده می گیرد . و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند . سکوت سرشار از سخنان نا گفته است  . از حرکات نا کرده . اعتراف به عشق های نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده . در این سکوت حقیقت ما نهفته است . حقیقت تو و من . برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند . گوشی که صدا ها و شناسه ها را در بی هوشی مان بشنود . برای تو و خویش روحی که این همه را در خود بگیرد و بپذ یرد . و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم . از بخت یاری ماست شاید که آن چیز که می خواهیم یا به دست نمی آید یا از دست مان می گریزد . می خواهم آب شوم در گستره ی افق , آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود . می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم . حس می کنم می دانم , دست می سایم و می ترسم , باور می کنم و امیدوارم که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد . می خواهم آب شوم در گستره ی افق آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود . چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دستی یاری دهنده , کلامی مهر آمیز , نوازشی ,  یا گوشی شنوا به چنگ آری . چند بار دامت را تهی یافتی ؟ از پای منشین . آماده شو که دیگر بار و دیگر باردام باز گستری . پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم . باد بان بر چینم . پارو وا نهم . سکان رها کنم . به هیبت لنگر گاهت در آیم و در کنارت پهلو گیرم . آغوشت را باز یابم واستواری امن زمین را زیر پای خویش . پنجه درافکنده ایم با دست هایمان به جای رها شدن . سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان . عشق ما نیاز مند رهایی است نه تصاحب . در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه . زخم زننده , مقاومت نا پذ یر , شگفت انگیز , و پر راز و رمز است آفرینش و همه آن چیزها که شدند و امکان می دهند شدن را. هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر . این همه پیچ , این همه گذ ر, این همه چراغ , این همه علامت و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم , هدفم , خودم و به تو . وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه می نماید . جویای راه خویش باش از این سان که منم در تکاپوی انسان شدن . در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را , آزادی را , خود را . در میان راه میبالد و به بار مینشیند دوستی , که توانمان می دهد تا برای دیگران مئمنی باشیم و یاوری . این است راه ما . تو و من . در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است , داستانی , راهی , بیراهه ای , طرح افکندن این راز,  راز من و راز تو , راز زندگی , پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است . بسیار وقتها با یکدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می کنیم . اما در همه چیزی رازی نیست . گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست . سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت . به تو نگاه می کنم و می دانم که تو تنها نیاز مند یک نگاهی تا به تو دل دهد , آسوده خاطرت کند , بگشایدت , تا به درآیی . من پا پس می کشم ودر نیم گشوده ی روی تو بسته میشود . پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم , از دیگران شکوه آغاز می کنم فریاد می کشم که ترکم گفتند ...

  چرا از خود نمی پرسم که آیا کسی را دارم که احساسم را , اندیشه و رویایم را , زندگی ام را با او قسمت کنم  ؟  حلقه های مداوم , پیاپی تا دور دست . تصمیم درست صادقانه , با خود وفا دار می مانم آیا  ؟  یا راهی سخت تر اختیار می کنم ؟  برآنچه دلخواه من است حمله نمی برم . خود را به تمامی بر آن می افکنم . اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست راهی به جز اینم نیست . توان صبر کردن برای رو در رویی با آنچه باید روی دهد برای مواجهه با آنچه روی می دهد . شکیب بودن , گشاده بودن , تحمل کردن , آزاده بودن . چندان که به شکوه در می آییم از سرمای پیرامون خویش , از ظلمت , از کمبود نوری گرمی بخش . چون همیشه بر می ببندیم دریچه کلبه مان را . روحمان را . اگر میخواهی نگهم داری دوست من , از دستم می دهی . اگر می خواهی همراهیم کنی دوست من , تا انسان آزادی باشم میان ما همبستگی از آنگونه می روید که زندگی ما هر دو تن را غرق در شکوه می کند . من آموخته ام به خود گوش فرا دهم و صدایی بشنوم که با من می گوید : این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد ؟ نیاموختم گوش فرا دادن به صدایی که با من در سخن است و بی وقفه می پرسد من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد  ؟ 

 شبنم و برگ ها یخ زده است و آرزوهای من نیز . ابر های برف زا بر آسمان در هم می پیچد , باد می وزد و طوفان در می رسد , زخم های من می فسرد . یخ آب می شود در روح من و در اندیشه هایم . بهار, حضور توست , بودن توست . کسی می گوید آری به تولد من , به زندگی ام , به بودنم , ضعفم , ناتوانیم , مرگم . کسی می گوید آری , به من , به تو و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من , شنیدن پاسخ تو , خسته نمی شود . پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم وگرنه می شکنیم پای دوستیمان را . با در افکندن خود به دره شاید سرانجام به شناسایی خود توفیق یابیم . چهار نعل می گذرند اسبان , وحشی , گسیخته افسار ,  وحشت زده به پیش می گریزند . در یالهاشان گره می خورد آرزوهایم . دوشا دوششان می گریزد خواستهایم . هوا سر شار از بوی اسب است و غم و اندکی غبطه . در افق نقطه های سیاه و کوچکی می رقصد و زمینی که بر آن ایستاده ام دیگر باره آرام یافته است . پنداری , رویایی بود آن همه , رویای آزادی , یا احساس حبس بند . در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن , هم دلی صادقانه , وفا داری ریشه دار و اعتماد به آن . از تنهایی مگریز ,  به تنهایی مگریز , گه گاه آن را بجوی و تحمل کن . و به آرامش خاطر مجالی ده . يکديگررا می آزاريم بی آنکه بخواهيم . شاید بهتر آن باشد که دست به دست هم دهیم بی سخنی . دستی که گشاده است میبرد , می آورد , رهنمونت می شود به خانه ای که نور دل چسبش گرمی بخش توست . از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدا نگهدار بگوید ؟  ازعادات انسانی اش نمی پرسند . از خویش تنش نمی پرسند . زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی در آید تا دیگر بار بپذ یرد , وداع را , درد مرگ را , فرو ریختن را .

       تا دیگر بار بتواند که برخیزد ....


 
comment نظرات ()