* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۳/۱٢/٢٦
 

شايد آخرين يادداشت در سال ۸۳ :

فقط خودت

امسال هم کم کمک داره به پایان خودش می رسه . حدود کمتر از نود ساعت دیگه سال ۸۳ باید گوی بازی رو به دست سال ۸۴ بسپاره و خودش بره و از رو سکوی تما شاگرها شاهد ادامه زندگی باشه . جالبه . انگار همه ما باید این روال رو طی کنیم . یه روز آغاز می کنیم . و یه روز باید به پایان تن بسپریم . مخالف بودن یا موافق بودن ما با این روال تفاوت چندانی در روند اجرای اون نداره . اما این تفاوت عقیده می تونه ما رو در تحت اختیار گرفتن کیفیت زندگی کمک کنه . خيلی ها امسال به جمع دوستان ما پيوستن . با خيلی ها خاطرات زيبا و به ياد موندنی داشتيم . اتفاقات خارق العاده ای بين ما و يه سری شون افتاد . اتفاقاتی که بين ما و هر کس ديگه ای تکرار نمی شه . بنا براين سال زيبايی بود .

خيلی ها هم امسال از پيشمون رفتن . بعضی ها با رضايت و بعضی ها به اجبار . دوستانی بهتر از آب روان . همونايی که روز و شبت با اونها معنی می گرفت . تقريبا همين دو ماه پيش دايی من فوت کرد . و دقيقا بعد از گذشت ۵۷ روز از فوت اون عزيز پدرش هم فوت کرد . يعنی بابا بزرگم . الان ۱۶ روز ميشه که کسی رو که خيلی چيز ها ازش ياد گرفتم رو از دست دادم . کسی که حرف هاش تا همين ۱۷ روز پيش دوست داشتی و نافذ بود . جالب اينکه تا چند ثانيه قبل از فوتش با اطرافيان شوخی می کرده و قهقهه می زده . حيف که کنارش نبودم . انسان والايی بود . بنا براين سال کثيفی بود . آيا همينطوره ؟ کی می تونه به اين سوال جواب بده که امسال چطور سالی بود ؟ زيبا يا زشت ؟ پر برکت يا پر عذاب ؟

زندگی سيبی است ... طول اون رو نمیشه حدس زد یا تغییر داد . اما عمق اون رو می شه کنترل کرد . منظورم همون کیفیتشه . نمی دونم با اين حرفها تا چه حد موافقيد اما باور کنيد يه روزی ما هم به پايان می رسيم . چه خوبه که اين پايان يه نتيجه ای داشته باشه . نتيجه ای که نه فقط برای خودمون بلکه برای اطرافيانمون هم حائز اهميت باشه . برای اونايی که دوستشون داريم . برای اونهايی که با ما بودن . حتی برای مدت محدود . حتی برای مقاصد خاص .

در هر صورت امسال داره تموم می شه . با تمام زيبايی ها , شيرينی ها , جذابيت ها و البته تلخی هاش . چه بهتر که تو اين چند روز باقی مونده يه جمع بندی از زندگی مون بکنيم . يه نتيجه گيری حتی کلی . لازم نيست به همه جزييات بپردازيم // البته من دارم رو جزييات هم کار می کنم // . بايد سطح توانمندی و ميزان بهره بردای از اين توان رو سنجيد . اينطوری هر کس می تونه به مفيد يا غير مفيد بودن زمانی که صرف کرده پی ببره . اميدوارم هيچ کس سال غير مفيدی رو نگذرونده باشه .

خدا رو شکر می کنم به خاطر تمام نعمتها و برکاتش . به خاطر مقدراتی که واسه من تعيين کرده بود . چه بسا اتفاقات نا گوار که به نيک تغيير داد . و چه بسيار اتفاقات خير که سر راهم قرار داد . اصلا ادامه اش رو نمی نويسم . چون هر چی از خدا بگم کم گفتم . فقط يه پيشنهاد . به عنوان يه برادر کوچيکتر ازتون تقاضا می کنم که سعی کنيد رابطه تون رو با خدا صميمی تر کنيد . خيلی خاطرتون رو می خواد . باور کنيد . اين به من ثابت شده که دارم بهتون می گم . به امتحانش می ارزه .

نمی خوام زياد بنويسم . فقط خواستم به ذهنم اجازه ی بروز بدم . بروز بی دغدغه چيزهايی که دلش می خواد بگه . خيلی چيزهای ديگه می خواستم بنويسم اما ننوشتم . به خاطر درک حوصله شما و البته بعضی ملاحظات .

دوستای خوبم . همکلاسی های پر معرفت دانشگاه . خصوصا اونايی که خودشون هم می دونن . دوستای مهربونی که اينجا واسم پيغام می ذارين . عزيزانی که حتی لحظه ای از يادتون نبردم . سمانه خانم // به اسم بزرگ ننوشتم تا احيانا ناراحت نشيد // . از همتون و به خاطر همه چی ممنون و سپاسگذارم . آرزوی بهترينها رو واستون دارم . و از خدا سالی پر برکت رو براتون آرزو می کنم .

اگر حوصله تون رو سر بردم منو ببخشيد . در پناه حق ... سال نو فرخنده باد .


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۳/۱٢/٢٢
 

حقیقت را فراموش نکنید
آنگاه که هست و نیست فرو می ریزد
خدا ایستاده است !

-----------------

چه لذت‌بخش است كه ديگران را خوشحال كنيم حتی اگر خود در وضعيت بدی باشيم . ما با شرح غصه‌هايمان نيمی از آن را به ديگران انتقال می‌دهيم در حالی كه اگر شادی تقسيم شود دو برابر می‌شود ...

در يكی از اتا‌ق‌‌های يك بيمارستان دو مرد بستری بودند . يكی از آنها اجازه داشت تا هر بعدازظهر يك ساعت از تخت خود بلند شده ، بنشيند تا مواد زائد از ريه‌اش دفع شود . تخت او نزديك تنها پنجره اتاق بود .
مرد ديگر بايد تمام روز روی تختش دراز می‌كشيد و از جايش بلند نمی‌شد . آنها ساعت‌ها با هم دربارة عقايد ، خانواده‌ها ، خانه ، شغل ، دوران جوانی ، دوستان و تعطيلاتشان صحبت می‌كردند .
هر بعدازظهر وقتی مرد كنار پنجره می‌توانست بنشيند ، تمام چيزهايی كه می‌توانست بيرون پنجره ببيند برای هم‌اتاقی‌اش تعريف مي‌كرد . مرد ديگر هم در آن يك ساعت خود را در دنيای گسترده و پرجنب‌ و جوش و رنگارنگ بيرون حس می كرد : پنجره به يك پارك با درياچه‌ای زيبا مشرف است ، اردكها و قوها در آب بازی می‌كنند و بچه ها‌ قايقهای كاغذيشان را در آن شناور می‌كنند . عشاق جوان بازو به بازوی هم در ميان گلهای رنگارنگ قدم می‌زدند و يك منظره دل‌انگيز از خط افق دردوردست پديدار است .
وقتي مرد كنار پنجره تمام اين چيزهای زيبا و مطبوع را توصيف می كرد ، مرد ديگر می‌توانست چشمانش را بسته و همه آن مناظر را مجسم كند .
در يك بعدازظهر گرم مرد كنار پنجره گفت : سربازاني را می‌بيند كه رژه مي‌روند . مرد ديگر اگر چه صدايی نمی‌شنيد ، ولی می‌توانست با كلمات زيبا یی که او بر زبان  می آورد آنها را تصور كند .
روزها و هفته‌ها گذشت ، يك روز صبح كه پرستار برای سركشی به اتاق آنها آمد با پيكر بی‌جان مرد كنار پنجره مواجه شد . او بسيار ناراحت شده و خدمه بيمارستان را صدا كرد تا جسد را بيرون ببرند . پس از مدتی مرد ديگر از پرستار خواست كه او را به تخت كنار پنجره انتقال دهد .
پرستار با كمال ميل اين كار را كرد و وقتی از راحتی جاي او مطمئن شد اتاق را ترك كرد . مرد به آرامی خود را كنار پنجره كشيد و به زحمت به آرنج خود تكيه داد تا برای اولين بار دنيای واقعی پشت پنجره ببيند ، اما با يك ديواربلند مواجه شد . پرستاررا صدا كرد و پرسيد : چه‌كسی آن مرد را مجبور كرده بود كه چنان چيزهای خيال‌انگيزی را برای او در بيرون از پنجره به تصوير بكشد .
پرستار پاسخ داد كه مرد كور بوده و حتی ديوار را هم نمی‌ديده چه رسد به منظره و ...
مرد حرف پرستار را قطع کرد و از او خواست تا او را تنها بگذارد .
او به این فکر می کرد که روح یک انسان تا چه حد می تواند بزرگ باشد ؟

 

عزیزی میگفت آرامش نهایت آرزوی اوست . او یک قدم در رسیدن به این موهبت از من جلو تر است . او دیگر تنها نیست !

  


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۳/۱٢/٧
 

خيلی شارژم امشب . خيلی . گاهی اوقات که شديدا داری مايوس می شی اتفاقاتی ميافته که بهت می فهمونه هنوز خدا باهاته . نيازی نيست دست به دامان ياس بشی . فقط کافيه صبر داشته باشی . بايد منتظر اين اتفاقات باشی . بايد قدر لحظات رو دونست . اين اتفاقات برای کسانی می افتن که ارزش خودشون و اين اتفاقات رو بدونن . برای کسانی که حتی ارزش خودشون رو هم نميدونن هرگز پيش نميان


تا همين چند دقيقه پيش خيلی تو خودم بودم . داشتم با خودم درد و دل ميکردم . آهی کشيدم و چند ثانيه ای از حال خودم خارج شدم . از رو تخت بلند شدم تا بيام و آهنگ رو عوض کنم . نشستم رو صندلی و با خودم گفتم همه چی درست ميشه . حتی اگه همه فراموشت کرده باشن خدا که هست . و آروم گفتم خدايا شکر . باور نمی کنی , ثانيه به ۵ نرسيد که نزدیک بود از تعجب منفجر بشم . اتفاقی افتاد که ديوونم کرد . ثانیه ی بعد داشتم از خنده روده بر می شدم . از اون لحظه ۷ يا ۸ دقيقه می گذره . هنوز باورم نمیشه که خدا تا این حد بهم نزدیک باشه . وای خدای من . شکرت


می خواستم واسه این هفته ی بلاگ یه متن بنویسم . دیشب قصد داشتم آپدیت کنم . اما به خاطر فیلمی که مدتها بود منتظرش بودم نشد که آپ کنم . سینما یک : راه های افتخار . و الان که این اتفاق افتاد این رو یک نشانه دریافتم . من به نشانه ها ایمان دارم . و بهشون خیلی دقت می کنم . دیشب آپ نکردم تا امشب این اتفاق بیافته ومن اون رو به جای متن بنویسم . بعد از این اتفاق گفتم به شکرانه ی امیدواری ای که خدای مهربونم بهم داده این رو بنویسم . شاید شما دوستای نازنینم هم که مثل من زیر فشارهای اطرافتون در آستانه ی پور پور شدن قرار دارید تا حدی تحمل تون رو افزایش بدید . می دونم . می دونم سخته . اما می شه . چون من فعلا همین کار رو دارم می کنم . صبر ... خود خدا گفته کسانی که با من باشن من هم با اونها هستم . دیگه چی بیشتر از این می خوای ؟

قفل تنهایی من نشکسته است !!! هنوز ...
   خدایا شکر ...              منبع : يک دوست

روزی مردی خواب عجيبی ديد . او دید که پيش فرشته هاست وبه کارهای آنها نگاه می کند . هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايی را که توسط پيک ها اززمين می رسند بازمی کنند وآنهارا داخل جعبه می گذارند . مرد ازفرشته ای پرسيد


شماچه کارمی کنيد؟

فرشته درحالی که داشت نامه ای رابازمی کرد گفت

اينجا بخش دريافت است وما دعاها و درخواست های مردم از خدا را تحويل می گيريم


مرد کمی جلوتر رفت . بازتعدادی از فرشتگان را ديد که کاغذهايی را داخل پاکت می گذارند وآنها را توسط عده ای ديگر از فرشتگان به زمين می فرستند . مرد پرسيد


شماها چه کار ميکنيد؟

يکی از فرشتگان با عجله گفت

اينجا بخش ارسال است وما الطاف الهی را برای بندگان به زمين می فرستيم


مرد کمی جلوتر رفت ويک فرشته را ديد که بيکار نشسته است . مرد با تعجب پرسيد

شما چرا بيکار نشسته ايد؟

فرشته جواب داد

اينجا بخش تصديق جواب است . مردمی که دعاهايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستند ولی فقط عده بسيار کمی جواب مي دهند . مرد پرسيد 

مردم چگونه ميتوانند جواب بفرستند؟

فرشته گفت 

بسيار ساده ... فقط کافيست بگويند : خدايا شکر


... به اميد حق


 
comment نظرات ()