* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

ده سالگی "ات" مبارک!
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٤/۱/۱٥
 
عصر 13بدر بود که دلم یهو پر کشید واسه اینجا
آره
همین دو روز پیش
مهدی سوالی پرسید که تو جوابش به اینجا رسیدم
آدرس اینجا رو دادم و
گفتم برو ببینش
بخونش
و ...
یهو یه حسی تو دلم جون گرفت
بزرگ و بزرگ تر شد
تا حدی که نتونستم جلوی خودمو بگیرم
رفتم جلو و خم شدم رو لپ تاپ تا اینجارو ببینم!
نمی تونم حس امو بگم
مهدی و مرضیه متعجب منو نگاه می کردن
مطمئنم قیافه امو تا حالا اونطوری ندیده بودن
سرشار از ذوق و خنده های کودکانه!
خنده اشون گرفته بود
اما من واقعاً ذوق زده بودم
انگار تو اون لحظات یه پسر بچه 10 ساله بودم
بی اینکه هیچ یادم باشه که اینجا حالا ده ساله اس!
اون شب به مهدی و مرضیه گفتم هوس کردم برگردم اینجا
هوس کردم دوباره بنویسم
هوس کردم دوباره خودمو حس کنم
دوباره خودمو لمس کنم
خودمو درک کنم
و
تو دنیای خودم، خارج از بند روزمرگی و اجبار و قالب های اجتماعی
بگردم و بچرخم و خودمو بیشتر ببینم
خودمو بیشتر بشنوم
و چقدر جالب
دو روز دیگه اینجا ده سالش تموم می شه
و من همون قدر برای دیدن اینجا ذوق دارم که ده سال پیش
برای ساختنش داشتم
ده سال پیش کجا
الان کجا
اینجا
من
و چه خاطراتی که تو همون چند ثانیه
که آویزون لپ تاپ شده بودم تا اینجا رو ببینم
تو ذهنم مرور نشد.
و همین الان که دارم می نویسم.
میرم تو خاطرات
و بعد از چند لحظه به زور خودمو بیرون می کشم
و تا میام چند کلمه بنویسم
سر و کله یه خاطره دیگه پیدا می شه
و دوباره و دوباره و دوباره..

حالا اینجام
با تمام گذشته ها و نگذشته ها!
با تمام ذوق های کهنه شده و نشده!
با تمام موجودیتی که حالا هستم
تمام دنیایی که حالا دارم
حالا من ..
دوباره برگشتم به خونه ای که
خودم، با دستای خودم، و با حس و حال خودم ساختم
حالا من تنها نیستم
تنها نبودنم به کنار
بلکه گام در راهی گذاشتم که با تنها همراه تمام زندگیم همراه شدم
عشق واقعی رو تجربه کردم
ایثار و صداقت حقیقی رو به چشم دیدم
و به جان درک کردم
و من
حالا
اینجا
دوباره عاشقم
اما نه تنها
بلکه همراه یک "تو"ی واقعی
"تو"یی که به من "من" بودن رو فهموند
اینبار همراه "تو" پر از شور و شوق نوشتنم
شاید با همون قالب ظاهری
اما با یه حس باطنی تازه
با یه حس واقعی
دوباره برگشتم به خودم
و همینجا از مهدی بخاطر سوالش ممنونم
و از مرضیه اجازه می خوام
که اینبار هم همراهم باشه
مثل همیشه
مثل همون وقتایی که حتی اسمش رو هم نمی دونستم
اما همراهم بود
تا بالاخره.
"پیدام کرد"

~ نو...روز بمانید که ایام شمایید * آغاز شمایید و سرانجام شمایید

 
comment نظرات ()
 
سلام خونه
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/٦/٢
 
نگاهی به در می کنم
تو دلم می گم: خیلی وقته...
نزدیکتر می شم
آروم کلید رو تو قفل می اندازم
می چرخونم
تق!
در رو هل می دم
نور آفتاب از لای پرده افتاده تو اتاق
بوی همون قدیما تو خونه میاد
همه چی سر جاشه
چه حال خوبی دارم
خیلی وقته..
خیلی وقته اینجا نیومدم
آهسته می گم
سلام خونه.

~ سلام خونه!

 
comment نظرات ()
 
رمضان.. ماه میانه روی
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/۱٠
 
هدف و ماموریت بنیاد در این جمله کوتاه و گویا خلاصه می شود:
بنیاد کودک همواره به این می اندیشد که 
هیچ دانش آموز با استعدادی در ایران ، نباید به علت مشکلات مادی از تحصیل و تلاش باز بماند.
 http://childf.com

~ قبل از آنکه نفس بکشید باید بازدم کرده باشید! (مستر چوآ کوک سویی)

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
 
سالی که گذشت همون سالی بود که انتظارشو داشتم
سالی که داره میاد
همون سالیه که دارم انتظار تعریف می کنم براش
اوهوم... این خوب شد
حالا سال نو مبارک شد
امیدوارم سال نوی همه خیلی مبارک بشه :)

 
comment نظرات ()
 
merry christmas
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۸
 

The Loving Kindness of God is Through Christ

Lord's Prayer:
ای پدر ما که در آسمانی نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید و اراده تو آنچنان که در آسمان است در زمین نیز رخ دهد. نان کفاف ما را امروز به ما بده و قرض های مارا ببخش چنان که ما نیز قرض داران خویش را می بخشیم. مارا در آزمایش نیاور بلکه ما را از شریر رهایی بخش. چرا که ملکوت و جلال و عظمت، تا ابد از آن توست.

آتما نمسته.

کریسمس مبارک.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٦
 

شبی بود مهتاب
کز بی خوابی به هزیان افتاده بود
سری چرخاند، نفسی تازه کرد و چنین زمزمه کرد

آدمی را زبان قاصر است
از شعور برخی
و شعور برخی دیگر

و در ادامه چنین فرمود
کین شعور کجا و آن شعور کجا!

~ هیچی!


 
comment نظرات ()
 
تو خوب می دونی که واقعاً شانس آوردم!
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۸
 

گاهی.
خدا انقدر زود به خواسته مون جواب می ده
که باورمون نمیشه از طرفِ اون بوده..
اینجاست که بی اختیار می گیم
عجب شانسی آوردم
...!

~ معشوقه به سامان شد... تا باد.. چنین بادا .


 
comment نظرات ()
 
پیرمرد کبریت فروش
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٤
 

کبریت دارم کبریت ..
صدای ضعیفشو که می شنوی
از افکار خودت پرت می شی بیرون
نگاهش می کنی
کبریتیه
کبریت دارم
....
آخر شبه و
قطار نسبتاً خلوته
پیرمرد لاغر و نحیف
یه کیسه پراز کبریت دستش گرفته
یه بسته ام تو دست دیگه اشه و
تلو تلو خوران راه می ره
خشکیه دهنش از ضعف و خستگی
از فاصله دورم پیداس
و طبق معمول
همه فقط نگاش می کنن و
اونایی ام که خیلی فرشته ان!
با نفس عمیقی تو دلشون می گن
بیچاره!
...
یه مرد میانسال
کت و شلوار تنشه
از جاش پا می شه و می ره طرف پیرمرد
می پرسه بسته ای چند؟
پیرمرد نگاه کم سوش رو به مرد می اندازه
با صدای لرزون جواب می ده دو تا 500 تومن
مرد میانسال جلوی نگاههای پر سوال همه
دستشو می گیره و می گه می ذاری چندتا من بفروشم؟!
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه
با نگاه کوتاهی کیسه کبریتارو ازش می گیره و
بلند میگه
کبریت دارم
کبریت
دوتا پونصد تومن
همه گیج شدن که چه اتفاقی داره می افته
تا اینکه دوباره مرد میگه
کبریت بدم؟
دو تا پونصد
صدای گیرای مرد کل واگن رو برداشته
یکی دو نفر دست می کنن تو جیبشون و
کبریت می خرن
و کم کم بعضیهای دیگه ام کبریت می خوان
یه نفر میگه به منم بدین
و دوهزار تومن می ده و دوتا می گیره
حالا تقریباً همه فهمیدن چی شده و
چه خبره
چند نفری هزار تومنی و دوهزار تومنی می دن
و حتی به جای دوتا یه کبریت می خرن
و پیرمرد مات و مبهوت
به میله مترو تکیه داده و
نفساش از حس مبهمی که تو وجودشه
تند شده
.
قطار که به ایستگاه می رسه
کبریتها تموم شدن
و حالا تو کیسه
به جای کبریت
اسکناسه..
مرد میانسال میره طرف پیرمرد
خودشو خم می کنه و
میگه بفرمایید
پیرمرد تا می خواد به خودش بجنبه و جوابی بده
مرد از قطار پیاده می شه و
تو حجم خالیه سالن مترو
و تو نگاه های متعجب همه
دور می شه
درهای قطار بسته می شه و
قطار راه می افته
و همه با نگاهشون مرد رو دنبال می کنن
و پیرمرد هنوز
نمی دونه باید چی کار کنه و چی بگه
همه کسایی هم که تو قطارن
حسی دور از حس پیرمرد ندارن
ولی همه یه حس مشترک دارن
که اون مرد یه آدم معمولی نبود
و شاید اصلاً
اون یه فرشته بود
!

~ خورشید اگر غرق تماشای تو نیست     دلگیر مشو ز پشت کوه آمده است!


 
comment نظرات ()
 
حس خاص..
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٦
 

آخر شبه
داری با دوستت حرف می زنی
سر یه چهار راه شلوغ
که یه صدا
یه صدا با یه تن خاص
توجه تورو به خودش جلب می کنه
سرتو کج می کنی و
.....
دقیقاً پشت سر دوستت
به فاصله دو قدم
کسی وایساده و
داره با دوستش حرف میزنه که
....
که یه زمانی دوستت بوده
...
هه!
دوست قدیمت
داره با دوست جدیدش حرف می زنه
صاف جلوی تو و دوستت!
اون تورو نمی بینه
این تویی که قلبت داره تالاپ تولوپ می زنه
پاهات سست شده و
همونطور که داری به حرفای دوستت گوش می دی
داری با خودت فکر می کنی که صداش کنم
خوشحالی که بعد این همه سال دیدیش
باورت نمی شه
تو این وضعیت
تو این فکرایی و دو دو تا چهارتا
که اون دوتا راه می افتن
میان طرف تو و دوستت
تو نگاهتو می لرزونی
مرددی
سلام بگی
صداش کنی
یا حتی اصلاً نگاهش کنی
از کنارت رد می شه
هنوز داره با دوستش حرف می زنه
و تو
..
نگاهتو برای بار آخر می چرخونی تو چشماش
ندیده اتت
یا دیده
نمی دونی
و تو با قلبی آکنده از یه حس خاص
بر می گردی رو به دوستت
به دوستت می گی بریم
دوستت تغییر حالت رو فهمیده
یه نفس عمیق می کشی و
در جواب دوستت که می پرسه حالت خوبه؟
نگاهش می کنی و می گی
دوستم بود
دوست قدیمم
برمی گرده به پشتش نگاهی می کنه
دوباره ازت می پرسه دیگه نیست؟!
تو لبخندی می زنی و می گی
نخواست بمونه
!
.


~ نمی دونم اون حس خاص چی بود..
حسرت، خوشحالی، غم یا...
سنگینیه بار سالها خاطره و
زندگی شبانه روز
اما اسم این دوست، هرگز از یادم نرفته و نمی ره
مطمئنم اونم همینطور..


~ دارم آهنگ اسماء رو گوش می دم.همون آهنگی که خیلی وقتا با هم گوش می کردیم.
محمد، شاد باشی و موفق و سلامت.


 
comment نظرات ()
 
آینه
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٢
 

.
برای من
برای ما
هر گوشه ای
آینه ای کاشته اند
هر صبح بر سقف اتاق
آینه ای است
و هر شب بر سقف اتاق
بر پیشانی ما و بر سینه ی ما
..
دوست من
هر طرف می خواهی بچرخ
مسئولیت تو
همین قدر است
و نه بیشتر
اما اختیارت
به اندازه تمام زوایای هستی
...

~ نشسته ام به خیال بازتاب های گذشته ام
و بایدِ بازتاب های آینده ام
لیک
بازتاب هم اکنون من
مجلل ترین بازتابی است که هر آینه ای را آرزوست .


 
comment نظرات ()
 
و اینک مهاجرت!
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٠
 

به نظرم فعل رفتن همراهش یه حس ناخوشایند داره
اما اومدن اینطور نیست!
هوم؟!
پس..
من دارم میام ...!

~ و اوج غرور فواره ، لحظه فرو ریختن آن است!


 
comment نظرات ()
 
در گوشی..
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱/۳۱
 

سرما خوردم
یعنی فک کنم سرما خوردم
از شواهد که اینطور بر میاد!
خب..
بگذریم
اینجام که بگم
امروز نوشته ی روی تابلوی اتاقمو عوض کردم
نوشتم:
به یاد داشته باش
من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.
تویى که تو از من می‌سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند، نه آرزوهایشان.
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى.
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه.
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.
می‌توانى دوستم داشته باشى، همین گونه که هستم.. و من هم.
می توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى.. و من هم.
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی‌صادر کنی.. و من هم.
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می‌کنند و می‌ستایند.
حسودان از من متنفرند، ولى باز می ستایند.
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می ستایندم.
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.
من قابل ستایشم و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد،
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى.
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان،
با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار
اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى
و یادت باشد که این‌ها رموز بهتر زیستن هستند
(گاندی - رحمة الله علیه)

~ فهم و خاطر تیز کردن، نیست راه        جز شکسته مى نگیرد فضل ِ شاه !
(مولانا - علیه السلام)


 
comment نظرات ()
 
عید باستانی آریایی مبارک
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱
 

ناموس عشق

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می برند
عیب جوان و سرزنش پیر می کنند
جزقلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل دراین خیال که اکسیر می کنند
گویند رمز عشق  مگوئید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می کنند
ما از برون درشده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند
تشویش وقت پیر مغان می دهند باز
این سالکان نگر که چه باپیر می کنند
صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می کنند
قومی به جدّ و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ایست که تغییر می کند
می خور که شیخ و حافظ و مفتّی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
حافظ

~ سال نو هم اینک از راه می رسد. بیدار شو ، لبخند بزن و پیراهن شادی تن کن عزیز، سفر نو در پیش است.. آری عزیز، سفر نو در پیش است لبخند


 
comment نظرات ()
 
پشت هیچستان
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
 

سفر مرا به در ِ باغ چند سالگی ام برد
و ایستادم تا دلم قرار بگیرد
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت، به خاک افتادم ..


 
comment نظرات ()
 
جداییه کوتاه دوست داشتنی !
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٦
 

چقدر سخته یکیو بخوای
اونم تو رو بخواد
بعد ...
بعد از یه مدت طولانی
دیگه نشه که با هم باشید
کنار هم باشید
و مجبور بشید از هم دور بشید
و این مدت که قراره از هم دور باشید
انگار هر دوتون
تو یه محفظه
تنها
جدا از هم
وسطه یه اقیانوس بزرگ
غوطه ور باشید !
تا وقتی تو خشکی بودید
با هم بودید
کنار هم بودید
راضی بودید
شاد بودید
هر چند وقت دعوا هم می کردید
قهر می کردید و
سر هم داد می کشیدید
اما با هم بودید
دستاتون تو دست هم بود
کنار هم بودید
تا تو چشای هم نگا می کردید
خنده تون می گرفت و
تا اسم همو صدا می کردید
همه ی ناراحتیا
تموم می شد
اما حالا
کف اقیانوس
تو دو تا محفظه ی جدا از همید
آه ه ه
..
خدایا شکر !
آره
خدایا شکرت
شکرت که خودمون تصمیم به این اتفاق گرفتیم
اسمشم گذاشتیم
جداییه کوتاه دوست داشتنی !
شکرت که بعد از این تصمیم
بعد از پریدنمون تو اقیانوس
بعد از آخرین نگاه
آخرین لمس دستای هم
و آخرین خنده تو چشای هم
محفظه هامون کنار هم افتاد
آره
خدا جون شکرت
شکرت که هر از چند گاهی
با ضربه هایی که به محفظه های هم می زنیم
از حال هم با خبر می شیم
صدای همو می شنویم
به یاد خنده های قدیم
که تو چشمای هم می کردیم
خدایا !
شکرت که این جدایی کوتاهه
شکرت که به هم قول دادیم دوست داشتنی باشه
شکرت که قرارمون اینه که
حواسمون به صدای ضربه های هم باشه !
و شکرت که
هر دومون رو قرارمون هستیم
.

~ برای دیدن سیمای چون شقایق تو
چه رازها که به گوش نسیم نسپردم
برای دیدن برق نگاه نازک تو
هزار و یک شب و روز را دوباره بشمردم


 
comment نظرات ()
 
Jump now, Jump !
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٩/۱۳
 

نمی توانم فرمول موفقیت را برای شما بیان کنم
اما اگر فرمول شکست را می خواهید
آن است که بکوشید همه را راضی نگه دارید..! (اسوپ)

~ بپّر ! هر کاری هست، همین حالا باید انجام داد. فقط باید شروع کرد. اما... !!؟


 
comment نظرات ()
 
و اینک پاییز !
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٥
 

حاصل عشق مترسک به کلاغ
مرگ یک مزرعه است ..!

~ برگه درختا خیلی خوش رنگ شدن، همرنگه دله من. پاییزه و فصله عشق ..


 
comment نظرات ()
 
هماهنگی کیهانی !
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۸/۸
 

و عجب از این UNIVERSE SYNCHRONIZE !
آن زمان که رخ می نماید
و تو ...
هیچ کاری نتوانی کرد و
هیچ چیز نتوانی گفت
جز توجه !
و آموختن نکاتی بس شگفت !!

~ این یه رازه .. می‌تونی راز دار نباشی ؟!


 
comment نظرات ()
 
نقطه چین ..
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/٥
 

.
..
...
و باران
یعنی نقطه چین تا خدا

.
.
.

~ مرسی چشمک

~ هو و م م م .. یه نفس عمیق ... یه سینه پر بوی باروووون


 
comment نظرات ()
 
تفلده این همه سالگیم مبارک !
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٢
 

برای ساختنه امروز
دیروز رو پشت سر گذاشتم
خوب یا بد
هر چی ساختم
اینه که الان هستم
اینه که الان دارم
آ م م م ..
خب واسه فردا
که ...
به هر حال امروزم
دارم واسه فردا پشت سر می ذارم
امروزم خوب یا بد
هر طوری که حسابشو بکنی
می گذره
اما چیزی که هست
این اتفاق نباید مثله دیروز باشه
باید یه فرقی با دیروز بکنه
اوم م م ...
مثلاً ..
باید نوشته ی تابلوی اتاقمو عوض کنم
این جمله که الان روشه خیلی دوست داشتنیه
اما بالاخره نصبه این تابلو ام هدفی داشته
و اون عوض شدنه نوشته ی روش
نسبت به اهداف و حس و حالمه
می خوام روش بنویسم
" هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند ؛
برای حرکت در جهت عکس،
به کمی نبوغ
و مقدار زیادی جرات نیاز است "
"انیشتین"


~ شبه تولدمه و
خیلی کارا باید انجام بدم
خیلی تغییرات بیرونی ان
و یه تغییراتی هم هستن که
درونی ان
از 13و14 سالگی یادمه که همین روالو طی کردم
هر سال
شبه تولدم
برنامه ی اون سالو مرور می کنم و ..
برای یه سری تغییراته درونی
برنامه ریزی می کنم
اوهم ..
خب دیگه
برم
کم کم داره خوابم می گیره
کلی کار دارم

~ تولدم یه عالمه ی زیاد مبارک
یه عالمه ام بوس از لپام با پیشونیم
مثله بابا بزرگا یا مامان بزرگا که پیشونیه آدمو می بوسن
آدم یه حاله خوبی پیدا می کنه
آخییییش
چه حاله خوبی !


 
comment نظرات ()