The Loving Kindness of God is Through Christ
Lord's Prayer:
ای پدر ما که در آسمانی نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید و اراده تو آنچنان که در آسمان است در زمین نیز رخ دهد. نان کفاف ما را امروز به ما بده و قرض های مارا ببخش چنان که ما نیز قرض داران خویش را می بخشیم. مارا در آزمایش نیاور بلکه ما را از شریر رهایی بخش. چرا که ملکوت و جلال و عظمت، تا ابد از آن توست.
آتما نمسته.
کریسمس مبارک.
شبی بود مهتاب
کز بی خوابی به هزیان افتاده بود
سری چرخاند، نفسی تازه کرد و چنین زمزمه کرد
آدمی را زبان قاصر است
از شعور برخی
و شعور برخی دیگر
و در ادامه چنین فرمود
کین شعور کجا و آن شعور کجا!
~ هیچی!
گاهی.
خدا انقدر زود به خواسته مون جواب می ده
که باورمون نمیشه از طرفِ اون بوده..
اینجاست که بی اختیار می گیم
عجب شانسی آوردم
...!
~ معشوقه به سامان شد... تا باد.. چنین بادا .
کبریت دارم کبریت ..
صدای ضعیفشو که می شنوی
از افکار خودت پرت می شی بیرون
نگاهش می کنی
کبریتیه
کبریت دارم
....
آخر شبه و
قطار نسبتاً خلوته
پیرمرد لاغر و نحیف
یه کیسه پراز کبریت دستش گرفته
یه بسته ام تو دست دیگه اشه و
تلو تلو خوران راه می ره
خشکیه دهنش از ضعف و خستگی
از فاصله دورم پیداس
و طبق معمول
همه فقط نگاش می کنن و
اونایی ام که خیلی فرشته ان!
با نفس عمیقی تو دلشون می گن
بیچاره!
...
یه مرد میانسال
کت و شلوار تنشه
از جاش پا می شه و می ره طرف پیرمرد
می پرسه بسته ای چند؟
پیرمرد نگاه کم سوش رو به مرد می اندازه
با صدای لرزون جواب می ده دو تا 500 تومن
مرد میانسال جلوی نگاههای پر سوال همه
دستشو می گیره و می گه می ذاری چندتا من بفروشم؟!
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه
با نگاه کوتاهی کیسه کبریتارو ازش می گیره و
بلند میگه
کبریت دارم
کبریت
دوتا پونصد تومن
همه گیج شدن که چه اتفاقی داره می افته
تا اینکه دوباره مرد میگه
کبریت بدم؟
دو تا پونصد
صدای گیرای مرد کل واگن رو برداشته
یکی دو نفر دست می کنن تو جیبشون و
کبریت می خرن
و کم کم بعضیهای دیگه ام کبریت می خوان
یه نفر میگه به منم بدین
و دوهزار تومن می ده و دوتا می گیره
حالا تقریباً همه فهمیدن چی شده و
چه خبره
چند نفری هزار تومنی و دوهزار تومنی می دن
و حتی به جای دوتا یه کبریت می خرن
و پیرمرد مات و مبهوت
به میله مترو تکیه داده و
نفساش از حس مبهمی که تو وجودشه
تند شده
.
قطار که به ایستگاه می رسه
کبریتها تموم شدن
و حالا تو کیسه
به جای کبریت
اسکناسه..
مرد میانسال میره طرف پیرمرد
خودشو خم می کنه و
میگه بفرمایید
پیرمرد تا می خواد به خودش بجنبه و جوابی بده
مرد از قطار پیاده می شه و
تو حجم خالیه سالن مترو
و تو نگاه های متعجب همه
دور می شه
درهای قطار بسته می شه و
قطار راه می افته
و همه با نگاهشون مرد رو دنبال می کنن
و پیرمرد هنوز
نمی دونه باید چی کار کنه و چی بگه
همه کسایی هم که تو قطارن
حسی دور از حس پیرمرد ندارن
ولی همه یه حس مشترک دارن
که اون مرد یه آدم معمولی نبود
و شاید اصلاً
اون یه فرشته بود
!
~ خورشید اگر غرق تماشای تو نیست دلگیر مشو ز پشت کوه آمده است!
آخر شبه
داری با دوستت حرف می زنی
سر یه چهار راه شلوغ
که یه صدا
یه صدا با یه تن خاص
توجه تورو به خودش جلب می کنه
سرتو کج می کنی و
.....
دقیقاً پشت سر دوستت
به فاصله دو قدم
کسی وایساده و
داره با دوستش حرف میزنه که
....
که یه زمانی دوستت بوده
...
هه!
دوست قدیمت
داره با دوست جدیدش حرف می زنه
صاف جلوی تو و دوستت!
اون تورو نمی بینه
این تویی که قلبت داره تالاپ تولوپ می زنه
پاهات سست شده و
همونطور که داری به حرفای دوستت گوش می دی
داری با خودت فکر می کنی که صداش کنم
خوشحالی که بعد این همه سال دیدیش
باورت نمی شه
تو این وضعیت
تو این فکرایی و دو دو تا چهارتا
که اون دوتا راه می افتن
میان طرف تو و دوستت
تو نگاهتو می لرزونی
مرددی
سلام بگی
صداش کنی
یا حتی اصلاً نگاهش کنی
از کنارت رد می شه
هنوز داره با دوستش حرف می زنه
و تو
..
نگاهتو برای بار آخر می چرخونی تو چشماش
ندیده اتت
یا دیده
نمی دونی
و تو با قلبی آکنده از یه حس خاص
بر می گردی رو به دوستت
به دوستت می گی بریم
دوستت تغییر حالت رو فهمیده
یه نفس عمیق می کشی و
در جواب دوستت که می پرسه حالت خوبه؟
نگاهش می کنی و می گی
دوستم بود
دوست قدیمم
برمی گرده به پشتش نگاهی می کنه
دوباره ازت می پرسه دیگه نیست؟!
تو لبخندی می زنی و می گی
نخواست بمونه
!
.
~ نمی دونم اون حس خاص چی بود..
حسرت، خوشحالی، غم یا...
سنگینیه بار سالها خاطره و
زندگی شبانه روز
اما اسم این دوست، هرگز از یادم نرفته و نمی ره
مطمئنم اونم همینطور..
~ دارم آهنگ اسماء رو گوش می دم.همون آهنگی که خیلی وقتا با هم گوش می کردیم.
محمد، شاد باشی و موفق و سلامت.
.
برای من
برای ما
هر گوشه ای
آینه ای کاشته اند
هر صبح بر سقف اتاق
آینه ای است
و هر شب بر سقف اتاق
بر پیشانی ما و بر سینه ی ما
..
دوست من
هر طرف می خواهی بچرخ
مسئولیت تو
همین قدر است
و نه بیشتر
اما اختیارت
به اندازه تمام زوایای هستی
...
~ نشسته ام به خیال بازتاب های گذشته ام
و بایدِ بازتاب های آینده ام
لیک
بازتاب هم اکنون من
مجلل ترین بازتابی است که هر آینه ای را آرزوست .
به نظرم فعل رفتن همراهش یه حس ناخوشایند داره
اما اومدن اینطور نیست!
هوم؟!
پس..
من دارم میام ...!
~ و اوج غرور فواره ، لحظه فرو ریختن آن است!
سرما خوردم
یعنی فک کنم سرما خوردم
از شواهد که اینطور بر میاد!
خب..
بگذریم
اینجام که بگم
امروز نوشته ی روی تابلوی اتاقمو عوض کردم
نوشتم:
به یاد داشته باش
من نباید چیزى باشم که تو میخواهى، من را خودم از خودم ساختهام.
منى که من از خود ساختهام، آمال من است.
تویى که تو از من میسازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند، نه آرزوهایشان.
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى.
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه.
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى.
میتوانى دوستم داشته باشى، همین گونه که هستم.. و من هم.
می توانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى.. و من هم.
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسانهاست،
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمیصادر کنی.. و من هم.
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا میکنند و میستایند.
حسودان از من متنفرند، ولى باز می ستایند.
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان می ستایندم.
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.
من قابل ستایشم و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد،
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى.
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان،
با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار
اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى
و یادت باشد که اینها رموز بهتر زیستن هستند
(گاندی - رحمة الله علیه)
~ فهم و خاطر تیز کردن، نیست راه جز شکسته مى نگیرد فضل ِ شاه !
(مولانا - علیه السلام)
ناموس عشق
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می برند
عیب جوان و سرزنش پیر می کنند
جزقلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل دراین خیال که اکسیر می کنند
گویند رمز عشق مگوئید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می کنند
ما از برون درشده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند
تشویش وقت پیر مغان می دهند باز
این سالکان نگر که چه باپیر می کنند
صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می کنند
قومی به جدّ و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ایست که تغییر می کند
می خور که شیخ و حافظ و مفتّی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
حافظ
~ سال نو هم اینک از راه می رسد. بیدار شو ، لبخند بزن و پیراهن شادی تن کن عزیز، سفر نو در پیش است.. آری عزیز، سفر نو در پیش است 
سفر مرا به در ِ باغ چند سالگی ام برد
و ایستادم تا دلم قرار بگیرد
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت، به خاک افتادم ..
چقدر سخته یکیو بخوای
اونم تو رو بخواد
بعد ...
بعد از یه مدت طولانی
دیگه نشه که با هم باشید
کنار هم باشید
و مجبور بشید از هم دور بشید
و این مدت که قراره از هم دور باشید
انگار هر دوتون
تو یه محفظه
تنها
جدا از هم
وسطه یه اقیانوس بزرگ
غوطه ور باشید !
تا وقتی تو خشکی بودید
با هم بودید
کنار هم بودید
راضی بودید
شاد بودید
هر چند وقت دعوا هم می کردید
قهر می کردید و
سر هم داد می کشیدید
اما با هم بودید
دستاتون تو دست هم بود
کنار هم بودید
تا تو چشای هم نگا می کردید
خنده تون می گرفت و
تا اسم همو صدا می کردید
همه ی ناراحتیا
تموم می شد
اما حالا
کف اقیانوس
تو دو تا محفظه ی جدا از همید
آه ه ه
..
خدایا شکر !
آره
خدایا شکرت
شکرت که خودمون تصمیم به این اتفاق گرفتیم
اسمشم گذاشتیم
جداییه کوتاه دوست داشتنی !
شکرت که بعد از این تصمیم
بعد از پریدنمون تو اقیانوس
بعد از آخرین نگاه
آخرین لمس دستای هم
و آخرین خنده تو چشای هم
محفظه هامون کنار هم افتاد
آره
خدا جون شکرت
شکرت که هر از چند گاهی
با ضربه هایی که به محفظه های هم می زنیم
از حال هم با خبر می شیم
صدای همو می شنویم
به یاد خنده های قدیم
که تو چشمای هم می کردیم
خدایا !
شکرت که این جدایی کوتاهه
شکرت که به هم قول دادیم دوست داشتنی باشه
شکرت که قرارمون اینه که
حواسمون به صدای ضربه های هم باشه !
و شکرت که
هر دومون رو قرارمون هستیم
.
~ برای دیدن سیمای چون شقایق تو
چه رازها که به گوش نسیم نسپردم
برای دیدن برق نگاه نازک تو
هزار و یک شب و روز را دوباره بشمردم
نمی توانم فرمول موفقیت را برای شما بیان کنم
اما اگر فرمول شکست را می خواهید
آن است که بکوشید همه را راضی نگه دارید..! (اسوپ)
~ بپّر ! هر کاری هست، همین حالا باید انجام داد. فقط باید شروع کرد. اما... !!؟
حاصل عشق مترسک به کلاغ
مرگ یک مزرعه است ..!
~ برگه درختا خیلی خوش رنگ شدن، همرنگه دله من. پاییزه و فصله عشق ..
و عجب از این UNIVERSE SYNCHRONIZE !
آن زمان که رخ می نماید
و تو ...
هیچ کاری نتوانی کرد و
هیچ چیز نتوانی گفت
جز توجه !
و آموختن نکاتی بس شگفت !!
~ این یه رازه .. میتونی راز دار نباشی ؟!
.
..
...
و باران
یعنی نقطه چین تا خدا
.
.
.
~ مرسی 
~ هو و م م م .. یه نفس عمیق ... یه سینه پر بوی باروووون
برای ساختنه امروز
دیروز رو پشت سر گذاشتم
خوب یا بد
هر چی ساختم
اینه که الان هستم
اینه که الان دارم
آ م م م ..
خب واسه فردا
که ...
به هر حال امروزم
دارم واسه فردا پشت سر می ذارم
امروزم خوب یا بد
هر طوری که حسابشو بکنی
می گذره
اما چیزی که هست
این اتفاق نباید مثله دیروز باشه
باید یه فرقی با دیروز بکنه
اوم م م ...
مثلاً ..
باید نوشته ی تابلوی اتاقمو عوض کنم
این جمله که الان روشه خیلی دوست داشتنیه
اما بالاخره نصبه این تابلو ام هدفی داشته
و اون عوض شدنه نوشته ی روش
نسبت به اهداف و حس و حالمه
می خوام روش بنویسم
" هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند ؛
برای حرکت در جهت عکس،
به کمی نبوغ
و مقدار زیادی جرات نیاز است "
"انیشتین"
~ شبه تولدمه و
خیلی کارا باید انجام بدم
خیلی تغییرات بیرونی ان
و یه تغییراتی هم هستن که
درونی ان
از 13و14 سالگی یادمه که همین روالو طی کردم
هر سال
شبه تولدم
برنامه ی اون سالو مرور می کنم و ..
برای یه سری تغییراته درونی
برنامه ریزی می کنم
اوهم ..
خب دیگه
برم
کم کم داره خوابم می گیره
کلی کار دارم
~ تولدم یه عالمه ی زیاد مبارک
یه عالمه ام بوس از لپام با پیشونیم
مثله بابا بزرگا یا مامان بزرگا که پیشونیه آدمو می بوسن
آدم یه حاله خوبی پیدا می کنه
آخییییش
چه حاله خوبی !
! داریم تازه زبونه یه ، عاشقی برای ما ...
~ اینو نوشتم واسه یادآوری به خودم . واسه همینم از سمت قلبم ، از چپ نوشتم . زیاد سعی نکنید دنبال ربطش بگردید!
برای بزرگتر دیدن
واضح تر شنیدن و
یه کم باز تر فکر کردن
نه لازمه الکی به متجدد بودن وانمود کرد
نه ادا درآورد !
فقط باید کمی نشست
هر جا که بود
هر جا که شد
رو کاناپه ی کناره استخر تو یه پنت هاوس
یا لبه یه رودخونه وسطه ده
فرقی نمی کنه
...
فقط باید کمی نشست
یه نفسه عمیق کشید و
ها ه ه
..
با یه لبخنده نرم
در کمال آرامش
بزرگ تر نگاه کرد
واضح تر گوش کرد
باز تر فکر کرد !
همین
به همین سادگی
.
~ قصدم بازی با کلمات نبود ، فقط خواستم بگم می شه که بشه . یا به روایتی ، یا آن باش که می نمایی ، یا همانی را بنما که هستی ! دیدی بازی نکردم ! حالا پایه ی یه دست تخته هستی ؟! یه دست می زنیم سره ... سره .. ! سره اینکه من ادا در بیارم یا تو ! هر کی باخت باید یه جوری ادا در بیاره که اونیکی بخنده . باید انقد ادا در بیاره که طرف مقابل به خنده بیوفته !! خنده ای که اشک در بیاره ها . هوم ؟ بیا بشین . تاس می ریزیم ، هر کی بیشتر آورد سفید ..
یه فنجون قهوه داغ
با یه نصفه کیکه ساده
می تونن یه عصرونه ی خوب و با مزه رو بسازن
هوم؟
نظرت چیه؟
...
می خوام یه عصرونه ی خوب برا زندگیم بسازم
گرچه هنوز به ناهار نرسیدم !
قهوه هم تو کمد دارم
اما خب از الان باید فکر خریده کیک باشم یا نه ؟!
هاه ه ه ..
می دونی
زندگی رو باید ساخت
نه که همش کار کنی و کار کنی و کار کنی
به امید اینکه داری زندگیتو می سازی
کار باید کرد
اما فکر نیز هم !
باید هر چند وقت یه بار دفترچه کوچیکه همراهتو باز کنی
برنامه هاتو مرور کنی
تنظیم کنی و
حتی عوضشون کنی
وگرنه یهو به خودت میای و می بینی عصر شده
قهوه ی تو کمد بو گرفته و
کیک هم
بی کیک !
..
دفترچه من قهوه ایه
البته نه به رنگه قهوه
اوهوم
قهوه ایه یواشه
رنگه نسکافه اس
دفترچه ی تو
اوووم
رنگه یه کیکه ساده اس
البته یه کیک که روش برشته نشده باشه
یه چیزی بین طلایی و قهوه ای
حالا اینارو بی خیال
اگه بدونی تو دفترچه ام چه چیزای خوبی نبشتم !
می خوام عصرونه ام به موقع آماده باشه
بینه خودمون بمونه ها ، نمی خوام کسی بفهمه
تو ام تو مهمونیه عصرونه ام دعوتی
.
فقط یه چیزی
قهوه تلخ دوس داری
یا شیرین ؟!
~ به نظرم خیلی وقتا مهم تر از خوده بحث ، شیوه ی نگاه بهشه .. خب خیلی فرق می کنه با کدوم انگشتت چشمتو بخارونی ! نه ؟! درسته که اصله موضوع خارشه چشمه ، اما به نظره من خاروندن با انگشتی که بیشتر کیف بده مهم تره ! اینجا شیوه نگاه ، کیفه بیشتره ، نه صرفاً خاروندن چشم .. یه جا شیوه نگاه تمیزی و کثیفیه انگشتاس . یه جا با کلاس خاروندنه چشمه و ...... جدی می گم ! اینطوری نیست ؟
~ اجازه ؟! پس کی ناهار می دن ؟!! من گشنمه خب ..!!!
یه لحظه بشین
بعد با هم می ریم
هر جا تو بگی
(و چند لحظه سکوت و نگاه های حاکی از رضایت)
خب ..
می دونی
آدم یه وقتایی
نمی دونه چی می خواد بگه
یا چی باید بگه اما
...
(و باز هم سکوت و نگاه های آروم)
دلش می خواد یه چیزی بگه
الان منم همینطوری ام ولی
نمی خوام زور بزنم و حتما یه چیزی بگم
فقط
(با خودم می گم
مکث نکن !)
می خوام بغلم کنی
(لبخندی می زنم و
چشامو ببندم
نفس عمیقی می کشم
نمی دونم بغلم می کنی یا نه
اما همین حس انتظار
برام یه دنیا لذته
منتظر می مونم
انقدر که یا گرمای تنت و فشار بازو هاتو حس کنم
یا
صداتو بشنوم که بگی
مگه نگفتی یه لحظه بشینم ؟!
بعد هر جا من بگم می ریم ؟!
حالا پاشو بریم
و من دوباره چشامو باز کنم و
چه بغلم کرده باشی یا نه
بگم
آره
گفتم
بریم
و بازم نگاهت کنم
سرشار از عشق و رضایت
و با خودم فکر کنم که
یه وقتایی اگه کاری کنی، فقط اوضاع رو بدتر کردی
!!!)
~ هر که عاشق دیدی اش معشوق دان چون به نسبت هست هم این و هم آن ! (مولانا)
~ یه مدته دارم با مولانا چالش می کنم! اوووم .. دارم باهاش صفا می کنم ...!